ســانــدیس خــــور نـــظــام یـاران ؛ پـای در راه نـهیـم کـه ایـن راه رفـتـنـی اسـت و نـه گـفـتـنـی... بنده حسین 24 سالمه و طلبه هستم و متاهل امام خامنه ای روحی له الفداء : قولا و فعلا این میثاق را از دوران نوجوانی و جوانی با خدای متعال بستیم که اگر بتوانیم به میثاق طلبگی متعهد و پایبند بمانیم؛ اگر خداوند کمک کند و ما بتوانیم این میثاق را حفظ کنیم، در همین عالم طلبگی پیش برویم … ز جام عشق خرابم ، سبوی باده به دوشم هزار زاهد و عابد به یک پیاله فروشم چو کاسه دست به دستم چو کوزه دوش به دوشم چگونه در صف مسجد بایستم که خرابم چگونه پند بگیرم نه عقل مانده نه هوشم اگرکه یار نخواهد بگو چگونه بخواهم کشش چو نبود از آن دلستان چگونه بکوشم هزار غم ار ز سر کوی تو بباردم آری به طره طره ی مویت که لحظه ای نخوروشم http://sandiskhornezam.mihanblog.com 2020-07-06T04:43:44+01:00 text/html 2015-03-20T16:34:21+01:00 sandiskhornezam.mihanblog.com حسین نفس های آخز .... http://sandiskhornezam.mihanblog.com/post/253 <font color="#660000" size="2">+ انا الله و انا الیه راجعون یعنی همه چیز از خداست و بازگشت ما به حضرت زهراست ما به سوی مادرمان بر میگردیم !<br>همه ی هستی ما وجود نازنین حضرت زهراست و حضرت زهراست که به ما وجود و هستی داده است&nbsp; و اگر تمام سال ها و عمرمان را هم در سوگ فاطمه بشینیم باز کم است ! این عید ها و مراسمات مسخره را هم به حساب نمی آوریم ! <br><br>+ همیشه برایم سوال بود چرا این دنیا را { دنیا } نامیدند ! دنیایی که معنایش پست است !<br>&nbsp;وقتی در زندگی اطرافیان خود نگاه میکنم میفهمم پستی این دنیا را !<br><br>+ شرمنده ی بچه های تیپ فاطمیون شدیم ! عرق شرم میریزیم در برابرشان !<br>خدایا هر مردنی را به غیر شهادت ننگ میدانم برای خود !<br><br>+ در اخرین لحظات سال هستیم و مشغول فکر ! یکی نیست به ما بگوید در این یک سال گذشته چه کار کردید که این همه ادعا داری ....<br><br>+ ازدواج را بهترین آرامش و راه&nbsp; رسیدن به اوج میدانم ! یک همسر خوب یعنی خدا همیشه در کنارت است !!<br><br>+ حضرت آقا تمام زندگی و جوانیم به فدایت ! <img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/8.gif"><br><br>+ حلالمون کنید خواهشا .......<br></font> text/html 2015-01-27T21:17:19+01:00 sandiskhornezam.mihanblog.com حسین دوست داشتن ها ....... http://sandiskhornezam.mihanblog.com/post/251 <font color="#990000" size="2">هر فردی در اطراف خودش به دو صورت نگاه میشود !<br>افرادی که موافق او هستند و دوستش دارند <br><br>افرادی که مخالف وی هستند و دوستش ندارند <br>قسم سومی ندارد این ماجرا <br><br>این دوست داشتن ها و نداشتن های افراد ارزشی ندارد و مهم این است که ظرفیت وجودی هر فرد چقدر از خدا پر باشد ! و ملاک اصلی در هر فرد وجود تقواست !<br>حالا اگر تقوا بود دوست داشتن ها بیشتر میشود و خود فرد هم دیگران را دوست دارد !&nbsp; <br><br>افرادی را در کنار خود میبینیم که مورد توجه و دوست داشتن دیگران هستند اینها لزوما افراد با تقوایی هستند !<br></font><hr><font color="#990000" size="2">+ دوست داشتن شخص به خاطر جایگاهش مصداق دوست داشتن نیست <br>+ به نظر بنده ملاک با تقوا بودن یا نبودن یک فرد را میشود از اخلاق فرد فهمید <br>فردی که اخلاق ندارد تقوا ندارد <br><br>+ بین اخلاق و ادب فرق است <br>+ بی خود خود را درگیر این دنیا کرده ایم ......<br><br><br> </font> text/html 2015-01-16T04:19:47+01:00 sandiskhornezam.mihanblog.com حسین شکستی دیگر ...... http://sandiskhornezam.mihanblog.com/post/250 <div align="center"><font color="#FF0000" size="3">اینطور که اوضاع سیاسی کشور پیش میرود و همچنان اصول گراها در خواب تشریف دارند به زودی شاهد<br>&nbsp;<br>شکست دیگری در عرصه ی انتخابات مجلس خواهیم بود ! <br><br></font></div> text/html 2014-12-27T18:57:17+01:00 sandiskhornezam.mihanblog.com حسین فاصلها ......... http://sandiskhornezam.mihanblog.com/post/249 <font size="2"><br> </font><div><font size="2"><span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"><font class="Apple-style-span" color="#660000">در همین چند سال اخیر وقتی که در داخل حرم حضرت معصومه قدم بر میدارم &nbsp;و نزدیک مکانی میشوم &nbsp;تمام فکر و ذهنم درگیر میشود !!</font></span></font></div><div><font size="2"><span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"><font class="Apple-style-span" color="#660000">فاصله ی بین دو قبر حدودا یک متر است صاحبان هر دو قبر از مراجع تقلید بودند هردو عالم بودند هردو عمر خود را صرف دین کرده بودند ! اما قبر یکی خلوت و شاید هم بدون زائر اما قبر یکی دیگر شلوغ تا جایی که باید دقایقی را منتظر ماند تا نوبتت برسد و دستی بر مزارش بکشی و فاتحه ای نثار روحش کنی !</font></span></font></div><div><font size="2"><span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"><font class="Apple-style-span" color="#660000">یکی از آنها ایت الله منتظریست و یکی دیگر آیت الله بهجت !! اگر رفته باشید حرم خوب درک میکنید نوشته هایم را &nbsp;، خوب میفهمید که چقدر بین دو عالم و مرجع در بین قلوب مردم تفاوت وجود دارد ، خوب میفهمید که مردم همیشه بین دو راه درست و غلط راه درست را انتخاب میکنند و کسی را که اشتباه رفته است را طرد میکنند !&nbsp;</font></span></font></div><div><font size="2"><span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"><font class="Apple-style-span" color="#660000">همیشه در این لحظات عبور از این مکان به رسم ادب فاتحه ای نثار ایت الله منتظری میکنم تا شاید برایش راهگشایی باشد و بعد هم میروم سر مزار حضرت آیت الله بهجت و می ایستم خوب میدانم که ایشان نیازی به فاتحه ی ندارد اما خوب این فاتحه ای که میخوانم برای خودم خوب است ! ایت الله بهجت نعمتی بود که از ما گرفته شد ، نگاه ایشان انسان را متحول میکرد کافی بود نگاهی از روی هدف به کسی داشته باشد آن شخص دیگر همان شخص سابق نبود ! نفسش حق بود و صاحب اثر محال بود دعایش مستجاب نشود!! به نظرم حتی اگر ایشان شخصی را در ذهن خود تصور میکردند و نسبت به آن شخص نظر میکردند همین نظر و یا دعا باعث نجات شخص میشد !!</font></span></font></div><div><font size="2"><span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"><font class="Apple-style-span" color="#660000"><br></font></span></font></div><div><font size="2"><span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"><font class="Apple-style-span" color="#660000">واقعا فاصله ی بین آدمها چقدر زیاد است&nbsp;یکی آسمانی آسمانی و یکی دیگر زمینی زمینی.....</font></span></font></div><div><font size="2"><span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"><font class="Apple-style-span" color="#660000"><br></font></span></font></div><div><hr></div><div><font size="2"><span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"><font class="Apple-style-span" color="#660000">+ گاهی لازم است برای بدست دلی آوردن دل دیگری را از دست داد !<br>+ باید در برابر تناقضاتی که در بین رفتارو صحبت های&nbsp; اطراف خود اتفاق می افتد بتوانیم خوب فکر کنیم و تا میتوانیم بین ان ها جمع کنیم !<br>+ جدیدا صحبت های روحانیی منتشر شده است به اسم سید حسن آقا میری ! به نظر بنده صحبت های دینی و اسلامی ایشون کاملا غلط و سطحی هستند و اصلا قابل دفاع نیست !<br><br>+<font size="3"> </font></font></span><font size="3"><span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"><font class="Apple-style-span" color="#660000"><!--[if gte mso 9]><xml> <o:OfficeDocumentSettings> <o:AllowPNG/> </o:OfficeDocumentSettings> </xml><![endif]--><font class="Apple-style-span" color="#660000"><!--[if gte mso 9]><xml> <w:WordDocument> <w:View>Normal</w:View> <w:Zoom>0</w:Zoom> <w:TrackMoves/> <w:TrackFormatting/> <w:PunctuationKerning/> <w:ValidateAgainstSchemas/> <w:SaveIfXMLInvalid>false</w:SaveIfXMLInvalid> <w:IgnoreMixedContent>false</w:IgnoreMixedContent> <w:AlwaysShowPlaceholderText>false</w:AlwaysShowPlaceholderText> <w:DoNotPromoteQF/> <w:LidThemeOther>EN-US</w:LidThemeOther> <w:LidThemeAsian>X-NONE</w:LidThemeAsian> <w:LidThemeComplexScript>AR-SA</w:LidThemeComplexScript> <w:Compatibility> <w:BreakWrappedTables/> <w:SnapToGridInCell/> <w:WrapTextWithPunct/> <w:UseAsianBreakRules/> <w:DontGrowAutofit/> <w:SplitPgBreakAndParaMark/> <w:EnableOpenTypeKerning/> <w:DontFlipMirrorIndents/> <w:OverrideTableStyleHps/> </w:Compatibility> <m:mathPr> <m:mathFont m:val="Cambria Math"/> <m:brkBin m:val="before"/> <m:brkBinSub m:val="&#45;-"/> <m:smallFrac m:val="off"/> <m:dispDef/> <m:lMargin m:val="0"/> <m:rMargin m:val="0"/> <m:defJc m:val="centerGroup"/> <m:wrapIndent m:val="1440"/> <m:intLim m:val="subSup"/> <m:naryLim m:val="undOvr"/> </m:mathPr></w:WordDocument> </xml><![endif]--><!--[if gte mso 9]><xml> <w:LatentStyles DefLockedState="false" DefUnhideWhenUsed="true" DefSemiHidden="true" DefQFormat="false" DefPriority="99" LatentStyleCount="267"> <w:LsdException Locked="false" Priority="0" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" QFormat="true" Name="Normal"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="9" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" QFormat="true" Name="heading 1"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="9" QFormat="true" Name="heading 2"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="9" QFormat="true" Name="heading 3"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="9" QFormat="true" Name="heading 4"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="9" QFormat="true" Name="heading 5"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="9" QFormat="true" Name="heading 6"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="9" QFormat="true" Name="heading 7"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="9" QFormat="true" Name="heading 8"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="9" QFormat="true" Name="heading 9"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="39" Name="toc 1"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="39" Name="toc 2"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="39" Name="toc 3"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="39" Name="toc 4"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="39" Name="toc 5"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="39" Name="toc 6"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="39" Name="toc 7"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="39" Name="toc 8"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="39" Name="toc 9"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="35" QFormat="true" Name="caption"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="10" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" QFormat="true" Name="Title"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="1" Name="Default Paragraph Font"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="11" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" QFormat="true" Name="Subtitle"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="22" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" QFormat="true" Name="Strong"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="20" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" QFormat="true" Name="Emphasis"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="59" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Table Grid"/> <w:LsdException Locked="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Placeholder Text"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="1" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" QFormat="true" Name="No Spacing"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="60" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Light Shading"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="61" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Light List"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="62" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Light Grid"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="63" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Shading 1"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="64" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Shading 2"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="65" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Medium List 1"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="66" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Medium List 2"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="67" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid 1"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="68" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid 2"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="69" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid 3"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="70" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Dark List"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="71" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful Shading"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="72" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful List"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="73" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful Grid"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="60" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Light Shading Accent 1"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="61" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Light List Accent 1"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="62" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Light Grid Accent 1"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="63" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Shading 1 Accent 1"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="64" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Shading 2 Accent 1"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="65" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Medium List 1 Accent 1"/> <w:LsdException Locked="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Revision"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="34" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" QFormat="true" Name="List Paragraph"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="29" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" QFormat="true" Name="Quote"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="30" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" QFormat="true" Name="Intense Quote"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="66" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Medium List 2 Accent 1"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="67" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid 1 Accent 1"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="68" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid 2 Accent 1"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="69" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid 3 Accent 1"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="70" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Dark List Accent 1"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="71" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful Shading Accent 1"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="72" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful List Accent 1"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="73" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful Grid Accent 1"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="60" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Light Shading Accent 2"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="61" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Light List Accent 2"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="62" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Light Grid Accent 2"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="63" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Shading 1 Accent 2"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="64" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Shading 2 Accent 2"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="65" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Medium List 1 Accent 2"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="66" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Medium List 2 Accent 2"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="67" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid 1 Accent 2"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="68" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid 2 Accent 2"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="69" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid 3 Accent 2"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="70" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Dark List Accent 2"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="71" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful Shading Accent 2"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="72" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful List Accent 2"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="73" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful Grid Accent 2"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="60" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Light Shading Accent 3"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="61" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Light List Accent 3"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="62" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Light Grid Accent 3"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="63" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Shading 1 Accent 3"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="64" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Shading 2 Accent 3"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="65" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Medium List 1 Accent 3"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="66" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Medium List 2 Accent 3"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="67" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid 1 Accent 3"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="68" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid 2 Accent 3"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="69" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid 3 Accent 3"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="70" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Dark List Accent 3"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="71" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful Shading Accent 3"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="72" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful List Accent 3"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="73" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful Grid Accent 3"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="60" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Light Shading Accent 4"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="61" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Light List Accent 4"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="62" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Light Grid Accent 4"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="63" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Shading 1 Accent 4"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="64" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Shading 2 Accent 4"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="65" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Medium List 1 Accent 4"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="66" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Medium List 2 Accent 4"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="67" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid 1 Accent 4"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="68" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid 2 Accent 4"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="69" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid 3 Accent 4"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="70" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Dark List Accent 4"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="71" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful Shading Accent 4"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="72" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful List Accent 4"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="73" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful Grid Accent 4"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="60" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Light Shading Accent 5"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="61" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Light List Accent 5"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="62" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Light Grid Accent 5"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="63" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Shading 1 Accent 5"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="64" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Shading 2 Accent 5"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="65" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Medium List 1 Accent 5"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="66" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Medium List 2 Accent 5"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="67" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid 1 Accent 5"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="68" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid 2 Accent 5"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="69" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid 3 Accent 5"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="70" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Dark List Accent 5"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="71" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful Shading Accent 5"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="72" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful List Accent 5"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="73" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful Grid Accent 5"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="60" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Light Shading Accent 6"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="61" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Light List Accent 6"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="62" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Light Grid Accent 6"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="63" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Shading 1 Accent 6"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="64" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Shading 2 Accent 6"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="65" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Medium List 1 Accent 6"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="66" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Medium List 2 Accent 6"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="67" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid 1 Accent 6"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="68" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid 2 Accent 6"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="69" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid 3 Accent 6"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="70" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Dark List Accent 6"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="71" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful Shading Accent 6"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="72" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful List Accent 6"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="73" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful Grid Accent 6"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="19" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" QFormat="true" Name="Subtle Emphasis"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="21" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" QFormat="true" Name="Intense Emphasis"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="31" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" QFormat="true" Name="Subtle Reference"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="32" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" QFormat="true" Name="Intense Reference"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="33" SemiHidden="false" UnhideWhenUsed="false" QFormat="true" Name="Book Title"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="37" Name="Bibliography"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="39" QFormat="true" Name="TOC Heading"/> </w:LatentStyles> </xml><![endif]--><!--[if gte mso 10]> <style> /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin-top:0in; mso-para-margin-right:0in; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;} </style> <![endif]--> </font></font></span></font><font color="#660000"><span dir="RTL" style="font-family:&quot;Arial&quot;,&quot;sans-serif&quot;;mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin;mso-hansi-font-family:Calibri;mso-hansi-theme-font: minor-latin;mso-bidi-font-family:Arial;mso-bidi-theme-font:minor-bidi; mso-bidi-language:FA" lang="FA"><font size="3">اول صبح پیرمردی روستایی را دیدم که صورت به ضریح چسبانده <span style="mso-spacerun:yes">&nbsp;</span>بود و آهسته گریه میکرد همچون کودکی که مادرش خواسته اش را اجابت نکرده ، نم نم و آرام اشک میریخت <span style="mso-spacerun:yes">&nbsp;</span>!! </font><span style="mso-spacerun:yes"><br></span></span></font><span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"><font class="Apple-style-span" color="#660000"><font class="Apple-style-span" color="#660000"><br>+ گاهی اوقات عجیب دلتنگ میشویم .....<br><br></font></font></span><span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"></span></font></div><div style="text-align: center;"><font size="2"><span class="Apple-style-span" style="font-family: tahoma, Arial; line-height: 17px; "><span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"><font class="Apple-style-span" color="#660000">خدا یا خودت خوب میدانی که میخواهم از هوای غیر تو خالی باشم و</font></span></span></font></div><div style="text-align: center;"><font size="2"><span class="Apple-style-span" style="font-family: tahoma, Arial; line-height: 17px; "><span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"><font class="Apple-style-span" color="#660000">پر باشم از هوای بهاری تو&nbsp;</font></span></span></font></div><div style="text-align: center;"><font size="2"><span class="Apple-style-span" style="font-family: tahoma, Arial; line-height: 17px; "><span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"><font class="Apple-style-span" color="#660000">تا حدی که وقتی می ایستم در مقابل طوفان ها&nbsp;</font></span></span></font></div><div style="text-align: center;"><font size="2"><span class="Apple-style-span" style="font-family: tahoma, Arial; line-height: 17px; "><span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"><font class="Apple-style-span" color="#660000">فقط هوای تو باشد که از من به دیگران برسد !!</font></span></span></font></div><font size="2"> </font> text/html 2014-12-07T18:58:07+01:00 sandiskhornezam.mihanblog.com حسین ذالک لباس التقوا ..... http://sandiskhornezam.mihanblog.com/post/248 <div align="center"><font color="#CC0000" size="2">&nbsp;به امید خداوند متعال و نگاه پر مهر و لطف اهل بیت به خصوص حضرت زهرا سلام الله علیها <br>ملبس به لباس مقدس روحانیت شدم !<br><br>باشد که بتوانیم احیا گر دین باشیم !<br><br><br></font><img alt="" src="http://www.mashreghnews.ir/files/fa/news_albums/309421/12760/resized/resized_576045_747.jpg" style="display: block;margin: auto;padding-bottom: 15px;border: 0px;"><font color="#660000" size="2">مشهد الرضا دعا گوی تک تکتان هستم انشاالله ......</font><br></div> text/html 2014-11-07T18:43:16+01:00 sandiskhornezam.mihanblog.com حسین مجنون همیشه در پی لیلا به جستجوست ...... http://sandiskhornezam.mihanblog.com/post/247 <font size="2"><font class="Apple-style-span" color="#660000">روزی مجنون را دیدند که در حال ناز و نوازش سگی است , دست روی سرش میکشد , قربان صدقه اش میرود , دورش میچرخد ! سوال کردند مجنون این دیگر چه کاریست ؛&nbsp; چرا با سگ دمخور شده ای ! جواب داد این سگه کوچه ی لیلیست !</font></font><font class="Apple-style-span" color="#660000"><br></font><font size="2"><font class="Apple-style-span" color="#660000">این فعل مجنون دقیقا همان عاشقیست , عاشق از خود میگذرد و به لیلا&nbsp; میرسد , عاشق دیوانه وار در پی رسیدن به لیلا است , برای مجنون دیگر خود موضوعیت ندارد و آنچه که مهم است لیلاست ,مجنون تمام سعی و تلاشش را میکند تا دل و نگاه لیلا را بدست آورد خود را به آب و آتش میزند تا مورد نگاه لیلا باشد , میخواهد خودش را همانند او کند مثل او فکرکند مثل او راه برود مثل او بپوشد و دقیقا همانند لیلا باشد , تمام فکر و ذهن مجنون میشود لیلا به هرچه مینگرد او را میبیند حتی شنیده ایم وقتی به آینه هم مینگرد لیلا را میبیند نه خود را !&nbsp; این افعال مجنون فقط فقط برای کسب رضایت و نگاه لیلی است نه برای غیر! مجنون هر کاری که میخواهد انجام دهد با لیلا میسنجد تا نکند او ناراحت شود او کاری نمیکند که خاطر لیلا آزرده شود , فعلی مرتکب نمیشود که لیلا غضب کند ! مجنون در این راه عاشقی سختی ها و بلا های زیادی را میبیند اما خم به ابرو نمی اورد از این و آن طعنه ها ی بسیاری میشنود اما چون هدفش رسیدن به لیلای خود است تحمل میکند , عاشق در این راه شاید از خود لیلا هم حرف و طعنه ای بشنود اما باز برایش شیرین است چون از جانب&nbsp; لیلای اوست ! به قول آن شاعر </font></font><font class="Apple-style-span" color="#660000"><br></font><font size="2"><font class="Apple-style-span" color="#660000">خوش دل نمای مرا به دشنامت ای حبیب </font></font><font class="Apple-style-span" color="#660000"><br></font><font size="2"><font class="Apple-style-span" color="#660000">چون حرف تلخ از لب شیرین شنیدنیست</font></font><font class="Apple-style-span" color="#660000"><br></font><font size="2"><font class="Apple-style-span" color="#660000">مجنون در این راه تمام زندگی خود را هم میبازد , نابود میشود رسوا میشود بی آبرو میشود اما باز به پای لیلا مینشیند و خاطرش برایش عزیز است ! </font></font><font class="Apple-style-span" color="#660000"><br></font><font size="2"><font class="Apple-style-span" color="#660000">مجنون نه تنها عاشق لیلی است بلکه هرچه را که متعلق به لیلا هم باشد دوستش دارد و هرچه را که اورا به یاد لیلا بیندازد محترم میشمرد و هوایش رادارد , کاری نمیکند که متعلقات لیلی و یا هر چیز دیگری که به نوعی به او متصل است از چشمش به دور باشد , محبت و نیرویش را صرف این ها میکند چون که به لیلای خود تعلق دارد ! این عشق مجنون به لیلا یک عشق زمینی است و شاید به عشق حقیقی نرسد و یا اصلا از آن هم دور کند اما با این حال مجنون مردانه در برابر این عشق ایستاده است و تمام قانون و قواعد عاشقی را رعایت میکند ! </font></font><font class="Apple-style-span" color="#660000"><br></font><font size="2"><font class="Apple-style-span" color="#660000">من و شما هم باید همانند مجنون عاشق باشیم عاشق کسی که عشق حقیقی از آن اوست , کسی که هرچه داریم و نداریم از اوست , کسی که وجود ما بستگی به وجود آن دارد , کسی که نه تنها ما عاشق او هستیم بلکه اوهم عاشق ماست , کسی که به ما حیات داده است , کسی که وجود محض است !این عشق حقیقی همان خداوند است که منبع خیر و برکات است برای ما این خداوند حکم لیلا را دارد برای ما ! من و شما هم باید مثل مجنون خودمان را خط بزنیم و شویم لیلا همه چیز را لیلا ببینیم , به هر کجا که نگاه بیندازیم خداوند و متعلقاتش را ببینیم و چه خوش گفت باباطاهرمان !<br>بصحرا بنگرم صحرا تو بینم&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; به دریا بنگرم دریا تو بینم<br>به هر جا بنگرم کوه ودر و دشت&nbsp;&nbsp;&nbsp; نشان روی زیبای تو بینم<br>باید خودمان از موضوعیت بی افتیم و لیلا موضوعیت پیدا کند ! من و شما باید تمام سعی و تلاش کنیم تا مورد نگاه و مهر لیلای خود یعنی خداوند قرار بگیریم , باید تمام کارهایمان را با توجه به رضایت خدا بسنجیم و انجام دهیم , نکند کاری کنیم که خاطر لیلای خود را آزرده کنیم ؛ نکند افعالمان با خواست خدای خود مغایر باشد که دیگر لفظ عاشق برایمان صدق نمیکند ! اگر من و شما میخواهیم وازه عشق را یدک بکشیم باید اوامر و افعال خداوند را مو به مو انجام دهیم , نمیشود که ما خود را عاشق خداوند بدانیم اما اوامر و افعالش را انجام ندهیم ! نمیشود که دروغ بگوییم تهمت بزنیم حلال و حرام را رعایت نکنیم حجاب کافی نداشته باشیم به محرم و نامحرم بی اعتنا باشیم اما خود را عاشق خطاب کنیم&nbsp; ! <br>من و شما نیز باید تابع و دوست دار متعلقات و هر چیز دیگری که متصل به لیلا یعنی خداوند است باشیم , بهترین و اکمل ترین متعلقات خداوند اهل بیت و معصومین هستند این ها هستند که مظهر مهربانی و نور هستند تمام صفات خداوند در این نورها تجلی کرده است و لذا باید دوستشان بداریم و تابع این بزرگواران باشیم چون متصل به عشق حقیقی یعنی خداوند هستند ! نمیشود که ما خود را عاشق خدا بدانیم اما اهل بیتش را دوست نداشته باشیم&nbsp; , هرکس هم چنین ادعایی کند که بدون دوست داشتن اهل بیت میتواند عاشق خداوند شود دروغگویی بیش نیست ! این اهل بیت هستند که بهترین وسیله و راهنما برای رسیدن به خداوند هستند یعنی اصلا بدون اهل بیت نمیشود به عشق واقعی رسید و هر راهی به غیر از این راه بی راهه است ! خداوند افعال و اوامر بسیاری برای رسیدن به خود در راه ما قرار داده است که انجام دهیم مثل نماز روزه حج امر به معروف و تمام خوبی های دیگر! من و شما باید خوب ها و خوبی ها را نیز دوست داشته باشیم چون مورد پسند و رضایت خداوند است , خوشبختانه خداوند مهربان بر ما منت گذاشته و اطرافمان را مملو از خوب ها و خوبی ها کرده تا وسیله ای شود برای رسیدن به خودش , من خودم اگر بخواهم طبق میل شخصی این خوبی ها را نام ببرم اول&nbsp; شهید و شهادت را نام میبرم که بسیار زیبا و دوست داشتنیست دوم هم همین طلبگیم را که با هیچ چیز دنیوی تعویضش نمیکنم و سوم هم محبت و خدمت به مردم را ! </font></font><font class="Apple-style-span" color="#660000"><br></font><font size="2"><font class="Apple-style-span" color="#660000">یک فرقی هم که (( البته اصلا قابل قیاس و مقایسه نیست اما خوب... )) بین لیلای زمینی و لیلای آسمانیست این است که اگر برخلاف لیلای زمینی رفتار کنیم بعد مدتی ناراحت میشود و ما را ترد میکند و زود از نگاهش می افتیم اما لیلای آسمانی من و شما اصلا اینطور نیست هر چه قدر که نافرمانیش کنیم هرچه قدر هم که ناراحتش کنیم باز ما را از نگاهش دور نمیکند باز هوایمان را دارد مورد مهر و محبت خود قرار میدهد لیلای من و شما کریم و بزرگوار است , بخشنده است و هر لحظه که توبه کنیم و پشیمان شویم با آغوش گرم و اشتیاق فراوان ما را میبخشد ...</font></font><font class="Apple-style-span" color="#660000"><br></font><font size="2"><font class="Apple-style-span" color="#660000"> هر لحظه که توبه کنیم و پشیمان شویم با آغوش گرم و اشتیاق فراوان ما را میبخشد ...</font></font><font class="Apple-style-span" color="#660000"><br></font> <font size="2"><font class="Apple-style-span" color="#660000"> هر لحظه که توبه کنیم و پشیمان شویم با آغوش گرم و اشتیاق فراوان ما را میبخشد ...</font></font><font class="Apple-style-span" color="#660000"><br></font> <font size="2"><font class="Apple-style-span" color="#660000"> هر لحظه که توبه کنیم و پشیمان شویم با آغوش گرم و اشتیاق فراوان ما را میبخشد ...</font></font><br> <br><hr> text/html 2014-11-04T18:23:49+01:00 sandiskhornezam.mihanblog.com حسین شکست اگر دل من التیام لازم نیست .... http://sandiskhornezam.mihanblog.com/post/245 <div align="center"><font color="#990000" size="2">این روزها شادی و غم ، فرقی برایم ندارد<br>بی تو بهشت و جهنم ، فرقی برایم ندارد <br><br>وقتی قرار است انسان ، بازنده باشد همیشه <br>دعوای شیطان و آدم ، فرقی برایم ندارد<br><br>من یک بیابان خشکم ، بی حاصلم ، شوره زارم<br>رگبار و باران نم نم ، فرقی برایم ندارد<br><br>مانند تهمینه هستم ، بازنده ی هر دو صورت <br></font><font color="#990000" size="2"><span style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'" lang="FA">پیکار</span> سهراب و رستم ، فرقی برایم ندارد<br><br>دستم به دامانت ، ای عشق ! کاری کن امشب بمیرم<br>دست و تو با ابن ملجم ، فرقی برایم ندارد<br><br></font><div align="right"><font color="#990000"><font size="2">دعامون کنید لطفا .....</font></font><br></div></div> text/html 2014-10-18T19:19:52+01:00 sandiskhornezam.mihanblog.com حسین روحانیون مبارز..... http://sandiskhornezam.mihanblog.com/post/244 <font style="color: rgb(102, 0, 0);" size="2">روحانیون همه و ملت همه باید در ﻣﺴﺎﺋﻞ ﺳﯿﺎﺳﯽ حضورﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ ، ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﻌﻀﯽ ﻋﻨﺎﺻﺮ ﺣﺎﻻ ﻫﻢ ﮔﺎﻫﯽ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ ﮐﻪ ﺭﻭﺣﺎنیون ﺑﺮﻭﻧﺪ ﺑﻪ ﻣﺴﺠﺪ ﻫﺎ ﻭﻟﯽ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﮐﺎﺭ ﺑﺎﺷﻨﺪ ﻭﻟﯽ ﻣﺎﻫﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﻭﺍﺭﺩ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﮐﺎﺭ ﺑﺸﻮﯾﻢ ، ﺍﯾﻦ ﯾﺎ ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﺗﻮجه ی ﺑﻪ ﻋﻤﻖ ﻣﺴﺎﺋﻞ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ من ﺑﺎﯾﺪ ﺑﮕﻮﯾﻢ ﮐﻪ ﺑﻌﻀﯽ آنها ﺑﯿ ﺗﻮﺟﻪ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻭ ﯾﺎ اینکه اعمال ﻫﻤﺎﻧﻬﺎ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺯﻣﺍن ﺭﺿﺎ ﺧﺎن ﯾﮏ ﭼﻨﯿﻦ ﮐﺎﺭﻫﺎﯼ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ . ﺩﺭ ﻃﻮل ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺗﻘﺮﯾﺒﺎ ﺣﺪﻭﺩ ﺳﯿﺼﺪ ﺳﺎﻝ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺑﺮﻭﻧﺪ ﺍﯾﻦ ﻣﻠﺖ ﻭﺍﺭﺩ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﺭﻭﺣﺎﻧﯽﻭﻥ ﺗﺰﺭﯾﻖ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺷﻤﺎ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺩﺭ ﺳﯿﺎﺳﺖ ﺩﺧﺎﻟﺖ ﮐﻨﯿﺪ ﮐﻪ ﺧﻭﺩ ﺍﻗﺎﯾﺎﻥ ﻫﻢ ﺑﺎﻭﺭﺷﺎﻥ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ...! ﺍﻣﺎﻡ ﺧﻤﯿﻨﯽ ﺭﺣﻤﻪ ﺍﻟﻠﻪ ﻋﻠﯿﻪ<br><br><br><br>ﺍﺳﻼﻡ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﺑﻌﺎدش ﺭﻭﺣﺎﻧیون ﺣﻔﻆ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ . ﯾﻌﻨﯽ ﻣﻌﺎﺭﻓﺶ ﺭﺍ ﺭﻭﺣﺎنیون ﺣﻔﻆ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ . ﻓﻠﺴﻔﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ&nbsp; </font><font style="color: rgb(102, 0, 0);" size="2">ﺭﻭﺣﺎنیون </font><font style="color: rgb(102, 0, 0);" size="2">ﺣﻔﻆ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ . ﺍﺧﻼقش ﺭﺍ </font><font style="color: rgb(102, 0, 0);" size="2">ﺭﻭﺣﺎنیون </font><font style="color: rgb(102, 0, 0);" size="2">ﺣﻔﻆ ﮐﺭﺩﻩ ﺍﻧﺪ . ﻓﻘﻬﺶ ﺭﺍ&nbsp; </font><font style="color: rgb(102, 0, 0);" size="2">ﺭﻭﺣﺎنیون </font><font style="color: rgb(102, 0, 0);" size="2">ﺣﻔﻆ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ . ﺍﺣﮑﺎﻡ ﺳﯿﺎستش ﺭﺍ </font><font style="color: rgb(102, 0, 0);" size="2">ﺭﻭﺣﺎنیون </font><font style="color: rgb(102, 0, 0);" size="2">ﺣﻔﻆ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ . ﺗﻤﺎﻡ ﺍﯾﻨﻬﺎ ﺑﺎ ﺯﺣﻤﺖ ﻫﺎی ﻃﺎﻗﺖ ﻓﺮﺳﺎﯼ </font><font style="color: rgb(102, 0, 0);" size="2">ﺭﻭﺣﺎنیون</font><font style="color: rgb(102, 0, 0);" size="2"> ﻣﺤﻔﻮﻅ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﺳﺖ . ﺍﻣﺎﻡ ﺧﻤﯿﻨﯽ ﺭﺣﻤﻪ ﺍﻟﻠﻪ ﻋﻠﯿﻪ <br><br>ﻣﮕﺮ ﺍﺳﻼﻡ ﺑﺪﻭﻥ ﺭﻭﺣﺎﻧﯽ ﻣﯽ‌ﺷﻮﺩ ؟ ﻣﮕﺮ ﺷﻣﺎ ﺑﺪﻭﻥ ﻣﻼ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﯿﺪ ﮐﺍﺭﯼ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺑﺪﻫﯿﺪ ؟ ﺍﯾﻦ ﻣﻼﻫﺎ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺟﻠﻮ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﻨﺪ ﻭ ﮐﺎﺭ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﯽ ﺩﻫﻨﺪ . ﺍﯾﻨﻬﺎ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺟﺎﻧﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﻓﺪﺍ ﻣﯽ‌ﮐﻨﺪ ... ﻧﮕﻮیید ﻣﺎ ﺍﺳﻼﻡ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯿﻢ ، ﻣﻼ ﺭﺍ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﻫﯿﻢ . ﺑﺮ ﺧﻼﻑ ﻋﻘﻞ ﺍﺳﺖ ﺑﺮ ﺧﻼﻑ ﺳﯿﺎﺳﺖ ﺍﺳﺖ ﺍﺳﻼﻡ ﺑدون ﺍﺧﻮﻧﺪ ﺍﺻﻼ ﻧﻤﯽ‌ﺷﻮﺩ . ﺷﻣﺎ ﺑﮕﻮیید ﻫﻢ ﺍﺳﻼﻡ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﯿﻢ ﻫﻢ ﺍﺧﻮﻧﺪ . ﻫﺮ چه ﺑﮕﻮﯾﯾﺪ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﻫﯿﻢ ﻣﺮﺩﻡ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻨﺪ .&nbsp; </font><font style="color: rgb(102, 0, 0);" size="2">ﺭﻭﺣﺎنیون </font><font style="color: rgb(204, 0, 0);" size="2"><span style="color: rgb(102, 0, 0);">ﺩﺭ ﺑﯾﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﻧﻔﻮﺫ ﺩﺍﺭﻧﺪ . ﻫﺮ ﻣﻼﯾﯽ ﺩﺭ ﻣﺤﻞ ﺧﻮﺩﺵ ﻧﺎﻓﺬ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺷﻣﺎ ﻧﻔﻮﺫ ﻧﺪﺍﺭﯾﺪ . ﺷﻤﺎ ﯾﮏ ﻋﺪﻩ ﻣﻌﺪﻭﺩﯼ ﻫﺴﺘﯾﺪ ﺍﻣﺎ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺑﺎﺯﺍﺭﻫﺎ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﻫﺎ ﻭﻫﻤﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﻭﺣﺎنیت ﺭﺍ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻨﺪ . ﭘﯿﻐﻤﺒﺮ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﺧﻮﻧﺪ ﻫﺎی ﺑﺰﺭﮒ ﺍﺳﺖ . ﺩﺭ ﺭاس&nbsp; ﻫﻤﻪ ﻋﻠﻤﺎ ﺭﺳﻮﻝ ﺍﻟﻟﻪ ﺍﺳﺖ . ﺣﻀﺮﺕ ﺻﺎﺩﻕ ﻋﻠﯿﻪ ﺍﻟﺴﻼﻡ ﻫﻤ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻋﻠﻤﺎی ﺍﺳﻼﻡ ﻭ ﺩﺭ ﺭﺍس&nbsp; ﻓﻘﻬﺎ ﻣﯿﺒﺎﺷﺪ . ﻗﺪﺭﺕ ﺭﻭﺣﺎنست ﯾﮑﯽ ﻗﺪﺭﺕ لم ﯾﺰﺍﻝ ﺍﺳﺖ ، ﻗﺪﺭﺕ ﻣﻠﺖ ﺍﺳﺖ . ﺷﻤﺎ ﺍین ﻗﺪﺭﺕ ﺭﺍ ﮐﻨﺎﺭ ﻧﮕﺰﺍﺭﯾﺪ . ﺍﻣﺎﻡ ﺧﻤﯿﻨﯽ ﺭﺣﻤﻪ ﺍﻟﻠﻪ ﻋﻠﯿﻪ </span><br style="color: rgb(102, 0, 0);"><br style="color: rgb(102, 0, 0);"><br style="color: rgb(102, 0, 0);"><span style="color: rgb(102, 0, 0);">خنده ام میگیرد عده ای کت و شلواری میخواهند با کت و شلوارشان جای روحانیت را بگیرند !!!</span><br style="color: rgb(102, 0, 0);"><br></font><hr style="width: 100%; height: 2px; color: rgb(204, 0, 0);"><font style="color: rgb(204, 0, 0);" size="2">+ الحمدالله که راهی قم و دریای علم و معرفت شدیم <br><br>+ انشالله زین پس فعالیتمون در فضای مجازی پر رنگ تر میشود <br><br>+ در یک سایت هم مشغول پاسخگویی هستم دوستانی که تمایل دارند اطلاع بدن تا آدرس سایت ارسال بشه براشون .<br><br>+ دوست ندارم افرادی چون الهام چرخنده و حامد زمانی را اینقدر بزرگ کنیم و روی سرمان بگزاریم !<br><br>+ چند ماهی میشود به اقای هاشمی گیر نداده ایم لطفا یکی از دوستان چیزی بگویئ تا ما هم شروع کنیم !!<br><br>+ ظریف حالش چطوره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟<br><br></font> <div style="color: rgb(204, 0, 0);" class="postmore"><font size="2"><strong></strong></font></div> text/html 2014-09-15T17:13:12+01:00 sandiskhornezam.mihanblog.com حسین هجرت ..... http://sandiskhornezam.mihanblog.com/post/241 <div style="text-align: center; color: rgb(255, 0, 0);"><br><font size="3">*به لطف حضرت بانو ساکن شدیم در جوار ملکوتیش* </font><br></div><div style="text-align: center; color: rgb(255, 0, 0);"><font size="5">.<br>.<br>.<br>.<br></font></div><br style="color: rgb(255, 0, 0);"><div style="text-align: center; color: rgb(255, 0, 0);"><font size="3">*اینجا قم است*</font><br></div> text/html 2014-08-21T16:16:27+01:00 sandiskhornezam.mihanblog.com حسین خوش خیالی .... http://sandiskhornezam.mihanblog.com/post/240 <font color="#660000" size="2">سلام <br>گاهی اوقات اینقدر منیت وجودمان فوران میکند که فکر میکنیم برای خودمان کسی شده ایم و شده ایم یکی از بهترین بندگان خدا ، شده ایم عبد صالح خدا ، خود را از دیگران بهتر میدانیم و دیگران را گناهکار و نافرمان خطاب میکنیم ، اما همه ی این فکر وتصور ها و خود برتر بینی ها جز خیالات و تصورات ذهن ما نیست و هیچ واقعیت بیرونی ندارد . خیلی از گناه نکردن های ما سالبه ی به انتفای موضوع است برایمان ، هیچ گونه موقعیت گناه کردن&nbsp; پیش نمی اید تا امتحان شویم و خود را محک بزنیم اما در ذهن خود تصور این را داریم که اگر در موقعیت گناه قرار بگیریم سربلند بیرون می اییم ، عجب خوش خیال هستیم اگر نوع زندگی و محیط ما پر و مملو از گناه بود و خود را نگه داشتیم باید به خودمان ببالیم نه آن زمانی که در معرض هیچ گناهی قرار نمیگیریم و خود را برتر میدانیم .<br><br></font><hr style="width: 100%; height: 2px;"><font color="#660000">+<font size="2"> بهشت بی روی تو جهنم است ...</font><br><br>+<font size="2">در ماجرای عشق نباید قمار کرد ...</font></font><br> text/html 2014-08-03T14:36:14+01:00 sandiskhornezam.mihanblog.com حسین خاطرات بچه های جهادی ..... ( برگ سوم ) http://sandiskhornezam.mihanblog.com/post/238 <p style="word-wrap: break-word; line-height: 18px; text-align: justify;"><font size="2" style="word-wrap: break-word;" color="#660000">برگ سوم از خاطرات بچه های جهادی ...</font></p><p style="word-wrap: break-word; line-height: 18px; text-align: justify;"><font size="2" style="word-wrap: break-word;" color="#660000">چایی رو که خوردیم حدودا دوساعتی با بچه ها بیرون مدرسه نشستیم و برنامه ها و طرحها یی که قرار بود اجرا بشه رو بررسی کردیم ! کاری که باید از صبح شروع میکردیم راه انداختن نمایشگاه بود که بچه ها نظرات مختلفی در این مورد داشتند بحث بعدی هم برگزاری کلاس ها بود که به چه شکل و کیفیت برگزار بشه !! یه نیم ساعت به این شکل گذشت که یه مقدار آجیل و چند عدد لواشک از سمت خواهران بهمون رسید (این کار خواهران رو باید تو کتاب گینس ثبت میکردیم ) ! نمیدونید بچه ها چی کار میکردند از شدت خوشحالی !! بهزاد که یه کار کوچیک داشت و باید میرفت انجام بده آجیل رو هم با خودش برد ! ما هم تا وقتی بیاد براش ذکر صلوات گرفته بودیم ( شما بخونید ......)! آجیل خوردنمون که تموم شد مونده بودیم چی کار کنیم ساعت هم حدودا یک نیمه شب بود( دیگه شده بودیم مثل جغد اصن خوابمون نمیومد ) ! تفریح نداشتیم که ، به خاطر همین رفتیم سراغ بهترین و سالم ترین تفریح موجود که میل کردن چایی بود البته یه تفریح دیگه داشتیم ، و این بود که به صورت هم نگاه میکردیم و میخندیدیم عین دیوونه ها !! کتری رو پر کردم و گذاشتم رو پیکنیک تا جوش بیاد ! رفتم چایی پیدا کنم که هر چی گشتم پیدا نشد که نشد !! نگو چایی تموم شده بود !! اومدم سراغ بچه ها و بهشون گفتم چایی تموم شده چی کار کنیم حالا؟ ( رنگ از رخ ههمون پریده بود ، نمیدونم دیگه باید به چه امیدی زندگی میکردیم ) !! امیر بهم گفت برو از خواهران چایی بگیر و من هم رفتم تقاضای چند عدد چایی نپتون کردم که لطف کردند دوعدد که یحتمل شصت بار ازشون استفاده شده بود رو بهم دادند و آخرش هم فرمودند دو لیوان هم برا ما بیارید ( میبینید اعتماد به نفس رو... ) !! بهشون گفتم این که نمیرسه ، تازه استفاده هم شده !! نپتون ها رو پس دادم و اومدم پیش بچه ها !! از اونجایی که ما مرد روزهای سخت هستیم و تدبیر و دور اندیشی قوی و مثال زدنی داریم به همین دلیل بود که یکی از بچه ها یه مقدار چایی از روزهای قبل احتکار کرده بود برای روزمبادا ( نمیدونید چقدر خوشحال شدیم با شنیدن این خبر، اشک شوق دور چشامون حلقه زده بود)!! چایی رو که خوردیم مثل هر شب امیر صالح و بهزاد بیرون خوابیدند و ما داخل!!</font></p><p style="word-wrap: break-word; line-height: 18px; text-align: justify;"><font size="2" style="word-wrap: break-word;" color="#660000">ساعت رو یه خورده از بقیه زوتر میزاشتم رو زنگ که بلند شم و قرآن پخش کنم تا بچه ها هم بیدار بشند( جهت اطلاع ، محض ریا ) !! بهزاد با من بیدار میشد !! اقایون با چند بار صدا کردن بیدار میشدند اما مکافاتی بود بیدار کردن ........... (این قسمت به دلیل حفظ جان و وحدت حوزه و دانشگاه سانسور شد ) نماز رو میرفتیم مسجد ! بهزاد مسجد پایین و من مسجد بالا یه چند نفری هم از خانم ها میومدند !!<br style="word-wrap: break-word;">از مسجد که میومدم میرفتم سروقت بچه ها تا اذیتشون کنم و نزارم بخوابند ( نمیدونید چقدر لذت بخشه اذیت کردن بعد از نماز صبح سفارش میکنم حتما امتحان کنید ) یه چند باری صداشون میکردم و اعصابشون رو میریختم بهم ( تو روانشناسی به این حرکت من میگن طرف سادیسم داره ) و بعد میذاشتم بخوابند تا ساعت 7:30 بعضی موقع ها زیر آبی میرفتند تا هشت میخوابیدند البته از ساعت 7:15 دقیقه مناجات پخش میکردم تا کم کم بیدار بشند (با این کارام اساسی اعصاب خواهران و برادران رو خورد میکردم واحتمالا از دست بنده هم ناراحت میشدند که حلالیت میخوام از همه ) ! خواهران از ساعت هشت صبح کلاس داشتند ( این حرکت خواهران روهم باید تو کتاب گینس به ثبت میرسوندیم !! ) باید سریع صبحونشون آماده میشد تا به موقع برسند به کلاس هاشون ! مسابقات فوتبال هم از ساعت 9 شروع میشد که صالح برگزار میکرد ( سه تا تیم بود به اسم پیروزی استقلال و سپاهان ، فوتبالی بازی میکردند در حد لالیگا ) و ما هم باید نمایشگاه رو علم میکردیم !! فعلا تصمیم گرفتیم چادرها رو بغل مدرسه نصب کنیم و نمایشگاه همین جا برگزار بشه البته این نظر هم مخالف داشت هم موافق که دلیل هردو به جا بود ! شروع کردیم به نصب چادرها ! داستانی داشتیم تو نصب کردن چادر ها !! یه بار که به کل اشتباه نصب کردیم و دوباره شروع کردیم به نصب !! یه یک ساعتی وقت گرفت نصب چادر کلی هم خاکی شدیم ! چادر اول رو که نصب کردیم امیر و مهدی رفتند برای تهیه غذا !!</font></p><p style="word-wrap: break-word; line-height: 18px; text-align: justify;"><font size="2" style="word-wrap: break-word;" color="#660000">اون نی ها رو که روز قبل چیده بودیم رو ریخته بودیم جلو مدرسه ! روستا هم کلی بز داشت یعنی کار بیشتر اهالیشون نگهداری بز بود و گوسفند کم داشتند !! یکی از خواهران بنده رو صدا کرد و فرمود این آقا بزها ( دقت کردید آقا بزها !!) دارند نی ها رو میخورند!! نی ها رو جابجا کنید یا آقا بزها رو دورکنید !!( من موندم که چرا حیوون ها رو آقا صدا میکنند ؟ اگه کسی میدونه خاهشا بگه )!! داستانی داشتیم با این آقا بزها میومدن داخل مدرسه تو اتاق ها میرفتند ، غذاها و نون هامون رو میخوردند ، خلاصه هر کاری که میتونستند میکردند و اصلا ما رو به حساب نمی اوردند !<br style="word-wrap: break-word;">برای هماهنگی کارها چند تا بیسیم بین بچه ها تقسیم شده بود که مسئول گروه به اسم شهید همت بود امیر هم شهید باقری من هم شهید تهرانی مقدم !! یادم میاد صبح با شهید باقری کار داشتم اما هی اشتباها شهید هاشمی رو پیج میکردم و جواب نمیگرفتم ! تقریبا پنج بارشهید هاشمی رو پیج کردم که جواب نیومد بعد از چند لحظه مسئول گروه پیج کرد که اسمی به عنوان شهید هاشمی نداریم ( کلی به خودم خندیدم با این حرکت فیلسوفانم ) !!&nbsp;<br style="word-wrap: break-word;">نزدیک ظهر که میشد همه بچه ها کارهاشون رو تعطیل میکردند تا برسند به نماز ظهر و نماز رو به صورت جماعت بخونند !! هم بچه های گروه میومدند هم بچه های روستا و این خیلی خوب بود ، مسجد بالا که من میرفتم حدودا 25 نفر فقط پسر زیر 14 سال بود و همچنین نوجوان و پا به سن گذاشته هم بودند ، سمت خانم ها هم همینطور بود مربی خانم ها هم بچه هاشون رو می آوردند برا نماز و این کار یکی از بهترین برنامه های فرهنگی بود که شور و نشاط خوبی هم داشت ، مسجد رو میزاشتن رو سرشون بس که شلوغ میکردند !! بچه های روستا نشاط و اشتیاق خیلی زیادی داشتند صبح از ساعت هفت میومدند جلو مدرسه جیغ و داد راه مینداختند و بازی میکردند تا نماز مغرب و عشا بعضی هاشون فقط میرفتند نهار رو میخوردند و زود میومدند جلو مدرسه ! رسما دیونمون کرده بودند بس که شلوغ میکردند!</font></p><p style="word-wrap: break-word; line-height: 18px; text-align: justify;"><font size="2" style="word-wrap: break-word;" color="#660000">طبق روال همیشه نماز رو که میخوندیم ( البته بین نماز حکم شرعی هم گفته میشدا ) میومدیم مدرسه برا استراحت و نهار !! نهارعدس پلو بود (همان عدس پلوی تاریخی ) که مهدی و امیر پخته بودند ، انصافا خیلی خوب درست کرده بودند فقط یه خورده ته گرفته بود که این هم طبیعی بود چون آشپز اقا بود !!<br style="word-wrap: break-word;">بعد ظهر کم کم هوا ابری شد و یه نیم ساعت گذشت که باد شدیدی شروع به وزیدن کرد ! باد خیلی شدید بود طوری که چادری که بیرون مدرسه نصب کرده بودیم رو خراب کرد ! باد داشت خودمون روهم میبرد اصلا نمیشد کاری کرد !! خراب شدن چادر رو گذاشتیم به حساب خواست خداوند ، بچه ها زحمت زیادی کشیده بودند برای نصب چادر اما با خراب شدنش خم به ابرو نیاوردند !! بچه های روستا که بیرون بازی میکردند رو آوردیم تو و یه کلاس نقاشی وقران برگزار کردیم ( این رو مسئول گروه امر کرد ) آخرش هم یه سرود خوندن که خیلی خیلی قشنگ بود ، متن خیلی زیبایی داشت ، من که کلی حال کردم با شعرشون و یه فیلمی هم گرفتم از خوندنشون !<br style="word-wrap: break-word;">به غروب افتاب که نزدیک میشدیم میشد برخورد قطرات باران رو بر گونه ها حس کرد ! باران نم نم شروع به باریدن کرد ! غروب بسیار زیبا و نازی داشت ، باران که می بارید زیبایی غروب رو دوچندان میکرد ! چه لذت بخش بود زیر باران غروب را به پایان رساند ! خودتان میدانید که غروب و دلتنگی ملازم یگدیگرند ، غروب که بیاید دلتنگی هم می آید ، دلتنگی که بیاید اشک هم می آید ! اشک که بیاید دل میشکند ، دل که بشکند بوی عطر سیب می آید ، بوی عطر یاس می آید !! غروب که میشد همه دل تنگ میشدیم ، همه با خود خلوت میکردند هرکس میرفت در گوشه ای مینشست ، نمیدانم چه به روز بچه ها می آمد که دیگر نای کار کردن هم نداشتند ، دیگر نمیشد شوخی کرد حال خندیدن هم نداشتند ، حالشان همچون بچه ای بود که در میان شلوغی ها مادرش را گم کرده است و هی به این سو و آن سو مینگرد ! به یک بهانه بند بودند تا زیر باران اشک بریزند و اشکشان با باران یکی شود و کسی نفهمد که گریه میکنند ! همه چشم انتظار و منتظر بودند !! منتظر کسی که بیاید و یک خسته نباشید بگوید دستی به سرمان بکشد وگرد و خاک لباسمان را بتکاند و کمی هم از حال خرابمان بپرسد ( آقا میدانم آرزوی بزرگیست اما خوب جوانیم و آرزو داریم ) ! من که نه اما بچه ها واقعا زحمت میکشیدند تلاش میکردند بیشتر از توانشان کار میکردند از خواب و خوراکشان میزدند اما باز نگران بودند که نکند مورد رضایت صاحب امر قرار نگیرد ! نکند آقا از دست ما راضی نباشد !! نکند کارهایمان برای رضای خدا نباشد .... غروب که با این حس به پایان میرسید همه منتظر اذان بودیم تا جانی تازه کنیم ، وضو میگرفتیم و راهی مسجد میشدیم در بین راه گاه گاهی این بیت را با خود زمزمه میکردم : سر را به زمین نهاده ای بهر نماز ، آن را به زمین بنه که در سر داری !!</font></p><p style="word-wrap: break-word; line-height: 18px; text-align: justify;"><font size="2" style="word-wrap: break-word;" color="#660000">بعد نماز میومدیم مدرسه و شام میخوردیم و استراحت میکردیم !( بازم یادم نمیاد شام چی بود!! ) امشب بخاطر اینکه بارون باریده بود و بیرون خیس بود نمیتونستیم بیرون بشینیم و گپ بزنیم و مجبور بودیم داخل باشیم و کمتر سرو صدا کنیم و سرو کله ی هم بزنیم از این قضیه کلی کرخت بودیم ! امشب از اون شب ها بود که برای ما آقایون فاجعه ای عظیم رخ داده بود ! فاجعه ی بزرگ این بود که دیگه چایی نداشتیم ، قندمون تموم شده بود ، لیوان تموم شده بود ! نمیدونستیم این معضل بزرگ رو چطور حل کنیم (اصن یه حس تهی گونه و انقطاع بهمون دست داده بود ) !!امیر بهم میگفت ناراحت نباش فردا میرم رمشک ( رمشک دهستان بغل روستای ما بود که حدودا 15 کیلومتر با ما فاصله داشت ، چهار هزار تا جمعیت داشت که حدودا 3800 تاش سنی بودند ! من که هر وقت اسم رمشک رو میشنوم یاد مریضی و بیمارستان می افتم !! ) اقلام مورد نیاز رو تهیه میکنم !! امشب اولین و اخرین شبی بود که بدون چایی سر بر بالین گذاشتیم ....</font></p><p style="word-wrap: break-word; line-height: 18px; text-align: justify;"><font size="2" style="word-wrap: break-word;" color="#660000">ادامه دارد ....</font></p><p style="word-wrap: break-word; line-height: 18px; text-align: justify;"><font size="2" style="word-wrap: break-word;" color="#660000">نوشته شده توسط حسین _ ف&nbsp;</font></p> text/html 2014-07-04T18:16:46+01:00 sandiskhornezam.mihanblog.com حسین خاطرات بچه های جهادی .....( برگ دوم ) http://sandiskhornezam.mihanblog.com/post/237 <font style="color: rgb(102, 0, 0);" size="2">&nbsp;برگ دوم از خاطرات بچه های جهادی ... </font><p style="color: rgb(102, 0, 0);"><font size="2"> بعد ازاینکه چایی رو به همراه بچه ها زدیم به خون اماده شدیم برای فریضه ی زیبای خواب ! عقربه ها حدودا ساعت دو نیمه شب را نشان میدادند ! باید کمی استراحت میکردیم &nbsp;، فردایی پر کار پیش رو داشتیم ، بهزاد ، امیر و صالح بیرون مدرسه خوابیدند و ما داخل مدرسه ! ساعت کوک شده دیوانه وار شروع به زنگ زدن کرد ، بله وقت نماز صبح بود ، بچه ها را بیدار کردم برای نماز ! از مسجد روستا که برگشتم رفتم سر وقت بچه ها که خواب بودند ! مثل اجل معلق ایستاده بودم روی سرشان و صدا میکردم که مگه آدم بعد نماز صبح میخوابه بیدار شید و هی طوطی وار تکرار میکردم ! اول صبح رفته بودم رو اعصابشون ، از من اصرار از اونها التماس که تو رو خدا بزار بخوابیم خسته ایم و از این حرف ها ! منم گوشم به این حرف ها بدهکار نبود و هی صداشون میکردم اما خلاصه کوتاه امدم و گذاشتم بخوابند اما به شرط اینکه فقط تا ساعت 7:30 ، این رو هم بگم که اگه یه خورده بیشتر صدا میکردم صالح پا میشد و یه کتک مفصل بهم میزد !! </font></p><p style="color: rgb(102, 0, 0);"><font size="2">پاشدیم برا صبحونه داشتیم صبحونه رو اماده میکردیم که یه آقایی از اهالی روستا اومد و یه قابلمه شیر و یه کاسه خرما بهمون داد ، کلی ذوق کردیم که یکی تحویلمون گرفته بود ! من شیر رو بردم گذاشتم رو پیک نیک تا داغ بشه و همراه صبحونه میل کنیم ، حدود نیم ساعت که گذشت دیدیم شیر از هم وارفته و سفت شده انگار که ترشیده ! بعد کاشف به عمل اومد که این قابلمه ی دوغ بوده نه شیر ( یکی نبود به آقاهه بگه آخه ساعت هفت و نیم دوغ میارن ) !! </font></p><p style="color: rgb(102, 0, 0);"><font size="2"> صبحونه رو که خوردیم رفتیم سراغ کارها باید سرویس ها رو میشستیم ، منبع آب سرویس رو پر میکردیم , یه خورده کار هم داخل مدرسه داشت ! روستا آب لوله کشی نداشت و باید از آب چاه منبع رو پرمیکردیم مکافاتی بود پر کردن منبع آب سرویس و آب سرد کن ! باید هر یک ساعت یک بار آب رو قطع میکردیم تا چاه خشک نشه ( اصن یه وضعی بودا ) ! مهدی و گودینی مشغول کارها و نظافت داخل مدرسه بودند ، امیر هم رفته بود سراغ شستن سرویس ها ( اخلاص رو میبینی ... )، من هم رفتم بالا پشت بوم سرویس تا منبع رو پر کنم ، بهزاد هم سر چاه واستاده بود و منتطر فریاد من که کلید چاه رو بزنه ، صالح هم کمک دست من پایین &nbsp;بود ، به یه سختی شیلنگ پیدا کردیم و کشیدیم بالا پشت بوم ، بدبختی یکی دوتا نبود که شلنگ از شصت جا سوراخ بود ! با یه عالمه پلاستیک و چسب نشتی ها رو گرفتیم&nbsp; ومنبع آب رو پر کردیم ! ساعت حدودا 10 بود که گرد و خاکی جاده رو احاطه کرد !! دو تا ماشین بود که به سمت مدرسه میومد ! همه مبهوت مانده بودیم و همدیگر رو تماشا میکردیم ! اولش احتمال حمله ی اشرار رو دادیم ! بچه ها یکی یکی شهادتین رو میگفتند و از خدا طلب مغفرت میکردند ! اما کمی که نزدیک تر شدند فهمیدیم که بله عذاب الهی بر ما نازل شده !! گروه خواهران در حال تشریف آوردن بودند ! با ورود خواهران به مدرسه نقشه های استراتژیکی و تمام برنامه های ایدئولوژی ما هم تغیر کرد !!</font></p><p style="color: rgb(102, 0, 0);"><font size="2"> با توجه به تقسیم بندی کارها (نمیدونم این کارها رو کی تقسیم بندی کرده بود !!) قرار بود که آقایون غذا درست کنند ( این هم از نشانه های آخر الزمان است دیگر.... ) . امیر مشغول بحث نهار و کارها بود صالح رو هم فرستادیم بره با بچه های روستا مسابقات دوره ای فوتبال برگزار کنه ( مسابقات فوتبالی برگزار کرد که لیگ اسپانیا هم نمیتونست برگزار کنه جون خودم ) ، &nbsp;من و بهزاد و مهدی و گودینی هم فعلا ول معطل بودیم تا ظهر!!&nbsp;نزدیک ظهر بود که من و مهدی با چند تا از خانوم ها رفتیم سمت نخلستان برای چیدن نی ! نخلستان قشنگی بود هوا هم خنکتر بود اینجا ، دقایقی را هم نشستیم کنار آبی که از چاه جاری بود و از بودنمان لذت بردیم ، با مهدی چند تا عکس هم از خودمون گرفتیم واسه یادگارو! نماز رو به صورت&nbsp;جماعت تو نخلستان خوندیم (میبینید چقدر خوب هستیم ما ) و بعدش مشغول چیدن نی شدیم ، نی ها رو میخواستیم برای نمایشگاه ! پایین نی ها تیغ داشت چیدنشون اذیت میکرد بنده خدا مهدی دستش از چند جا زخم شد اما صداش در نیومد !! حدودا دو ساعت طول کشید تا نی ها رو چیدیم و برگشتیم سمت مدرسه ! نامردا نهار رو خورده بودند و منتظر ما نمونده بودند ! &nbsp; یادم نمیاد نهار چی بود اما فکر میکنم کنسر ماهی بود ( از اونجایی که ما همیشه نهار و شاممون غذای عالی و خوبی بود این غذاهای معمولی رو به حساب نمی اوردیم و تو ذهنمون نمی موند )!!</font></p><p style="color: rgb(102, 0, 0);"><font size="2"> نهار رو که خوردیم همه منتظر سال تحویل بودند البته از سمت ما برادران به کل فراموش شده بود سال تحویلی هم هست و هممون بی خیال نشسته بودیم ( هر سال ، سال تحویل در کانون گرم خانواده بودیم اما امسال آورده بودنمون وسط بیابون ... ) ! مردم روستا هم سال تحویل نمیگرفتند و عید براشون معنی نداشت اما چند نفر از خواهران رفتند مسجد و با تعدادی از اهالی روستا سال تحویل برنامه داشتند ! حدود 6 دقیقه مونده بود که سال تحویل بشه از مقامات بالا دستور رسید که بروم مسجد بالا و سخنرانی حضرت آقا رو از بلندگو پخش کنم ( دقت کردید فقط 6 دقیقه مونده بود به سال تحویل !! ) من بدو بدو رفتم سمت مسجد ، تو روستا اصلا موج رادیو آنتن نمیداد ! هرچه قدر سعی کردم موجی پیدا کنم نشد که نشد ! برای خالی نبودن عریضه دستور رسید و سوره ی فجر رو از بلندگو پخش کردیم ( پیش خودم میگفتم الان مردم روستا میگن اینا دیوانه شدن ساعت 3 ظهر قران پخش میکنند ) ! </font></p><p style="color: rgb(102, 0, 0);"><font size="2">بعد پخش قران راهی مدرسه شدم ، قرار بود یک سری بسته های فرهنگی در داخل روستا به بهانه ی سال تحویل توضیع بشه که زحمتشو گروه خواهران کشیدند ! ما آقایون هم دور هم خوش بودیم ومیگفتیمو میخندیدیم (نه خیر سوار لاک پشت نبودیم !!) &nbsp;فعلا هم کاری نداشتیم تا نمازمغرب و عشا !! موقع نماز بهزاد رفت مسجد پایین و منم مسجد بالا ، بچه های گروه به دو قسمت تقسیم میشدند یه عده میرفتند مسجد پایین و یه عده مسجد بالا ! بنا بود بعد نماز چند دقیقه سخنرانی کنم ، نشستم رو پله ی اول منبر وشروع کردم به گیج کردن مردم ، میتونستم تو چشاشون بخونم که به خودشون میگن این دیگه کیه اول عیدی اومده داره موخمون رو میخوره !! در پایان هم از گروه و برنامه هاش تعریف کردم و این که هدف اومدن گروه جهادی به روستا چیه ، چی کار میخوایم بکنیم و از این حرف ها !! روستا مردم بسیار خوبی داشت خیلی خوب و با صفا بودند کلی تحویلمون گرفتند که دیگه داشت سرمون گیج میرفت از این همه تحویل !! </font></p><p style="color: rgb(102, 0, 0);"><font size="2">راه افتادیم سمت مدرسه برای استراحت و شام ، شام رو که خوردیم ، بازم یادم نمیاد شام چی بود اما احتمالا چیز معمولی بوده که یادم نیست و گرنه همیشه غذاهامون خوب و عالی بود و تو ذهنم می موند!! بعد ازشام منتظر بودیم تا ساعت جلسه از طرف خواهران و مسئول گروه دقیقا مشخص بشه ، آخه قرار بود یه جلسه برای برنامه ریزی روزهای بعد داشته باشیم چون از فردا بود که کارهای فرهنگی تو روستا شروع میشد !! من و امیر و بهزاد قرار بود بریم جلسه که بهزاد نیومد و ما دوتا رفتیم و جلسه رو برگزار کردیم ، طرحها و برنامه های مختلفی ریخته شد برای اجرا در روستا وبحث های دیگه که بماند !! &nbsp;بعد جلسه ما آقایون دورهم بودیم که ناگهان به شدت چایی خونمون پایین اومد و طبق روال همیشه رفتم چایی درست کردم و زدیم به خون ... </font></p><p style="color: rgb(102, 0, 0);"><font size="2">ادامه دارد ...</font></p><p style="color: rgb(102, 0, 0);"><br></p><p style="color: rgb(102, 0, 0);">+ در ماه مبارک رمضان امر به معروف و نهی از منکر را به خصوص در مصداق روزه خواری حتما انجام میدهیم !</p><p style="color: rgb(102, 0, 0);"><br></p> text/html 2014-06-21T08:41:28+01:00 sandiskhornezam.mihanblog.com حسین خاطرات بچه های جهادی ..... http://sandiskhornezam.mihanblog.com/post/236 <p align="justify"><font size="2">برگ اول از خاطرات بچه های جهادی ... </font></p><p style="text-align: justify;"><font size="2">برنامه ریزی هامو بهم زدم !اردوی جنوب و خادمی شهدا را در منطقه رویایی شر هانی را هم همینطور ! سفربا خانواده و اقوام را هم لغو کردم ! خودم را آماده کردم برای رفتن به سفری که میدانستم سخت و شیرین است ، سفری که در ان تفریح و لذت نیست ، سفری که دشواری های بخصوصی دارد !!</font></p><p align="justify"><font size="2">ذوق و شوق توصیف ناپذیری درچشمها و چهره های بچه ها بود همه ی دوستان امده بودند برای جهادی اکبر ! قرار بود با بچه های گروه جهادی&nbsp; والفجر 313 برویم به اردوی جهادی در استان کرمان شهرستان قلعه گنج بخش چاه داد خدا روستای زیارت گیاهان ، تقریبا مرز سیستان به حساب می امد ! بچه هایی که برای شناسایی رفته بودند میگفتند حدودا&nbsp; 20 ساعت راه است ! <br>و اما شروع ماجرا ....<br>مشکلات ازهمان ابتدا دامنمان را گرفت و ساعتی را در پای اتوبوس حیران بودیم اما این مشکلات ریز نمیتوانست زره ای از اراده ای فولادی دوستان کم کند ، ما امده بودیم تا با مشکلات دست و پنجه نرم کنیم نه اینکه با مشکلات کنار بییایم ! میشد در چهره و چشمهای تک تک بچه ها دید که با چه انگیزه ای امده بودند ، اخلاص را همگی داشتند شجاعت را هم همینطور همگی برای رضای خدا آمده بودند ، امده بودند تا حرکتی کرده باشند حرکتی که مورد رضایت امام زمان و نائب بر حقش حضرت آقا باشد ، امده بودند برای خودسازی ، مبارزه با نفس ، آمده بودند تا فرهنگ را ترویج کنند !! بالخره با کلی کش و قوس فراوان&nbsp; سوار اتوبوس شدیم و راه افتادیم به سمت کرمان ، به سرعت یک چشم برهم زدن با دوستان چفت شدیم و بگو بخندهایمان شروع شد ! راننده های اتوبوس اهل یزد و شیراز بودند ، راننده ی شیرازی بسیار فرد شیرین و جالبی بود کلی خندیدیم ( خدایا ما رو ببخش ) ! نیمه شب بود&nbsp; و بچه ها خواب آلود و خسته به گمانم خیلی ها تخت و راحت خوابیده بودند و خبر نداشتند از حال و روز راننده ! بهزاد رفت خوابید&nbsp; گودینی هم که از اول سوار شدن خواب بود تا اخر ، من وامیر بیدار بودیم ، امیر برای اینکه راننده خوابش نبرد و ما را به ته دره سوق ندهد رفت و در کنارراننده نشست و شروع به صحبت کرد از زمین و زمان صحبت میکرد من که دیگه خندم گرفته بود از حرفهاشون ! من هم که خیالم تخت شده بود که دیگر قرار نیست به ته دره برویم و میتوانم کماکان به زندگی خود ادامه دهم مثل بچه ها خواب را بر بیداری ترجیح دادم ! بعد یک ساعت بود که بیدار شدم نزدیک نماز صبح بود ؛ نماز صبح را در نمیدانم کجا خواندیم و حرکت کردیم&nbsp; ، صبحانه را هم در ترمینال یزد بودیم ، صبحانه را که میل نمودیم ( جاتون خالی ) به سمت کرمان حرکت کردیم ، راننده&nbsp; زیاد با جاده اشنا نبود چند تماس با رفقایش گرفت و مسیر راحت تر به قلعه گنج کرمان را سوال کرد از همین جا بود که دردسری تازه شروع شد ! من نقشه را برداشتم و رفتم پیش راننده ( هرچه کشیدیم از این نقشه بود ) کلی نقشه را زیر رو کردیم&nbsp; فاصله ی بین کرمان تا قلعه گنج حدودا 8 ساعت&nbsp; بود و راننده فکر میکرد یک ساعت راه است راننده شصت بار این نقشه رو پایین و بالا کرد تا مسافت رو دربیاره اما باز حیران مانده بود ! چون مسافت بیشتر شده بود به همین دلیل میگفت باید هزینه ای بیشتر از قرارد داد بدهید ! و گرنه کرمان&nbsp; پیادتون میکنم ! خلاصه با کلی پایین و بالا شدن تو کرمان در یک مسجدی پیاده شدیم و همه ی بارها را از اتوبوس خالی کردیم نماز و ناهار را در مسجد بودیم چند ساعتی گذشت تا دوستان یک مزدا برای بارها و یک مینی بوس برای بچه ها هماهنگ کردند مینی بوس 17 تا صندلی داشت و ما 20 نفر بودیم ! اما از انجایی که اخلاص بر ما چیره و چهره ای شهدایی برما حاکم شده بود ! چند نفر کف مینی بوس نشستند ساعت حدودا 5 عصر بود که راه افتادیم جاده خیلی مناسب نبود تاریک و خطرناک ، گوشی&nbsp; را برداشتم و شروع به خواندن قران کردم تا کمی به معنویات نداشتمان اضافه شود و مورد رحمت الهی قرار بگیریم و اتفاق خاصی نیفتد ! به هر طریقی که بود (خواست خداوند و کلی نذر و نیازو صلوات ) ساعت 3 نیمه شب رسیدیم به چاه داد خدا اسکان اولیه ما&nbsp; در مدرسه ای در این محل بود ! وسایل را در حیاط مدرسه خالی کردیم و برای خواب حیاط مدرسه را انتخاب کردیم ، حیاط پر بود از ملخ که از سرو کولمان بالا میکشیدند ! گوششان به التماس هایمان هم بدهکار نبود ! به هر حال با ملخ ها کنار امدیم و در کنار هم به طور مسالمت آمیز تخت خوابیدیم ! داشت یادم میرفت یکی از دوستان به راننده ی مینی بوس که قرار شد شب را در کنار ماصبح کنه گفت نماز صبح بیدارت کنیم ؟ جواب داد والا وقت نمیشه نماز صبح رو بخونم !!!!!! و این حرف راننده تو طول اردو شده بود سوزه ی ما البته از اونجایی که ما بچه های خوبی هستیم و کار بد نمیکنیم اخر اردو از راننده حلالیت گرفتیم و اونهم ما رو بخشید !!!( این هم نکته اخلاقی ) واما بعد ...<br>صبحانه رو که خوردیم منتظر بودیم تا راهی روستای زیارت گیاهان بشیم اما گویا مشکلی پیش اومده بود !! بله اقایان مسئول موافقت نمیکردند که به این روستا برویم دلایلی می اوردند که بماند ! اما مسئول گروه اصرار داشت حتما&nbsp;به این روستا برویم و با بخشدار فرماندار و ... رایزی می کردند تا بتوتند تاییده ی اونها رو بگیرد و بالاخره موفق هم شد !! قرار شد ما اقایون بعد ظهر حرکت کنیم به سمت روستا و خواهران هم صبح ! 70 کیلومتر فاصله بود و یک ساعت زمان اما به دلیل اینکه جاده نامناسب بود وقت بیشتری میگرفت ! ماشین که نداشتیم خودمون بریم&nbsp; ، بارها و وسایلارو زدیم عقب مزدا بهزاد و مهدی جلو نشستند ومن و صالح و امیر وگودینی مثل کماندو ها پریدیم عقب مزدا رو بارها&nbsp; ! خدا وکیلی به یه مویی بند بودیم یعنی اگر ماشین میرفت رو یه دست انداز هممون به اعماق آسمون پرت میشدیم و با برف سال بعد میومدیم پایین ! هوا خیلی لطیف و دلربا بود نسیم بهاری که به صورت میخورد عقل نداشتمونو از سر میبرد ، جاده از امنیت کمی برخوردار بود باید هواسمان را جمع میکردیم تا مشکلی پیش نیاید ! البته همه ی دوستان برای شهادت امده بودند و ترسی در دل نداشتند مخصوصا خودم ( خدایا منو به خاطر این دروغ ببخش ) ، حال من مساعد نبود سرمای کوچکی خورده بودم سر و بدنم درد میکرد خیلی هم سردم بود ، امیر و صالح یک پتو را انداختند روی سرم و رفتم زیر پتو تا کمی گرم بشم&nbsp; ! بنا بود یک سری خرید کلی هم برای پنج روز اول سفر داشته باشیم چون قرار بود غذا ها رو خودمون درست کنیم ( داستانی دارد این غذا درست کردن ) به خاطر همین تو مسیر در یکی از روستا ها که مغازه داشت توقف کردیم و از مزدا پریدیم پایین رفتیم کلی خرید کردیم&nbsp; قیمت ها خیلی بالا بود به قول بچه ها خرید نکردیم بهمون انداختند جنس ها رو !! مردم روستا هم طوری ما رو نگاه میکردند که انگار جن دیدند از کنارمون که رد میشدند بسم الله میگفتند !&nbsp; به یه مکافاتی حدودا ساعت 9 رسیدیم به روستای زیارت&nbsp; ورودی روستا از بخت خوب ما عروسی بود! عبدالله کسی بود که قرار بود کلید محل اسکان رو ازش بگیریم و ایشون هم داخل عروسی بود ، بنده ی خدا رفت برامون غذا اورد ، بچه ها داشتند ذوق کش میشدند با خوردن این غذا !! بعد تناول غذا باهم رفتیم مدرسه اوه اوه چه اوضاعی بود انگار مدرسه چند سالی محل اسکان ارواح و اجنه بود ! با بچه ها دست به کار شدیم برای مرتب و نظافت مدرسه ، میز و صندلی ها رو جابجا کردیم ، جارو زدیم ، تانکر های آب رو پر کردیم ( پر کردن تانکر ها هم داستانی دارد )&nbsp; برق ساختمون رو درست کردیم و .... چند ساعتی طول کشید تا تونستیم تقریبا مدرسه رو از وجود حیوانات موزی و غیر موزی پاک کنیم ! اینقدر حشره کش و مورچه کش زدیم که دیگه داشتیم خودمون شبیه سوسک و مورچه میشدیم ! حدود ساعت 12 بود که چایی خون بنده و دوستان به شدت پایین اومده بود و در به در دنبال پیکنیک میگشتیم تا از این بلای خانمان سوز رها بشیم !(( من عقیده دارم اگر خداوند چیزی به اسم چایی خلق نمیکرد بشریت به کمال نمیرسید )) من و صالح راهی روستا شدیم رفتیم اول روستا که عروسی بود پیش عبدالله ، تو عروسی میزدند و میرقصیدند و ما هم با اون هیبت کنار ایستاده بودیم و تماشا میکردیم البته موسیقی محلی و رقص محلی اقایون بود (اشتباه نشه )! پیکنیک رو گرفتیم و رفتیم مدرسه و یه چایی مشت زدیم به خون ....<br></font></p><p align="justify"><font size="2"><br></font></p><p align="justify"><font size="2">&nbsp;ادامه دارد ......<br></font></p><p align="justify"><br></p><p align="justify"><font size="2">+انشالله زین پس خاطرات اردوی جهادی را مینویسیم و تکمیل میکنیم هر هفته یک مطلب !</font></p><p align="justify"><font size="2">+ دوستانی که تابستان وقتشو دارند حتما شرکت کنند تو این اردوها <br></font></p> text/html 2014-05-20T07:04:43+01:00 sandiskhornezam.mihanblog.com حسین به من بی سر و پا گوشه ی چشمی بنما ..... http://sandiskhornezam.mihanblog.com/post/235 <img class="decoded shrinkToFit" alt="http://www.mazhabiun.com/wp-content/uploads/2013/03/imam_reza_mazhabiun.ir-4.jpg" src="http://www.mazhabiun.com/wp-content/uploads/2013/03/imam_reza_mazhabiun.ir-4.jpg" height="315" width="554"><br><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="1"><br></font><div align="left"><font color="#FF0000">دوباره آمده ام تا دوباره در بزنم<br>کبوترانه در این آستانه پر بزنم<br>به نا امیدی از این در نمیروم هرگز<br>اگر جواب نگیرم دوباره دربزنم <br>خدا مرا به حقیقت ولی شناس کند <br>که حلقه بر در این خانه بیشتر بزنم <br>سواد نامۀ من رنگ صبح خواهد داشت <br>شبی که بوسه بر این چشمۀ سحر بزنم <br>بیاد غربت تو عهد کرده ام با خود <br>که لاله باشم و صد باغ بر جگر بزنم <br>خدا ی را کمی ای زائران درنگ کنید <br>که خاک پای شما را به چشم تر بزنم <br>بمن هر آنچه که بخشیده اند توفیق است <br>مبادآنکه دم از دولت هنر بزنم <br>اگرچه خارم و نسبت بگل ندارم باز <br>خوشم که گاه گداری بباغ سر بزنم <br>اگر شمیمی از این بوستان بمن برسد <br>معاشران بخدا تاج گل بسر بزنم <br>من آشنای همین درگهم ، خدا نکند <br>که رو به غیر کنم یا دری دگر بزنم <br>صفای تربیت باغبان ، حرامم باد <br>که در مجاورت گل دم از سفر بزنم <br>اگر چه غرق گناهم سفینه ام اینجاست <br>مراد و قبله ام اینجا مدینه ام اینحاست<br></font></div><br> text/html 2014-05-07T06:20:58+01:00 sandiskhornezam.mihanblog.com حسین مرجع انگلیسی ....... http://sandiskhornezam.mihanblog.com/post/233 <p><font size="2"><font color="#660000">&nbsp;<span class="Apple-style-span" style="FONT-SIZE: small"><font class="Apple-style-span">امام &nbsp;علی علیه السلام : و من نام لم ینم عنه ! اگر شما توی سنگر خوابتان برد لازمه اش این نیست که دشمن شما هم که روبه رو نشسته او هم توی سنگرش خوابش برده باشد ، نه ممکن است شما خوابت برده باشد او بیدار باشد آنوقت پدرتان در می آید !&nbsp;</font></span> </font><span class="Apple-style-span" style="FONT-SIZE: small"><font class="Apple-style-span" color="#660000">این روزها میبینم که عده ی زیادی از بچه بسیجی ها و حزب اللهی ها واقعا خودشان را به خواب زده اند و &nbsp;دشمن را نمیبینند ! بسیجی ها و حزب اللهی ها باید چشم بیدار ایران باشند و ببینند و تحلیل کنند تمام حرکات دشمن را ! بفهمند که دشمن با چه مهره هایی بازی میکند ! گاهی اوقات اصلا حواسمان نیست که دشمن از خود ما بر علیه ما استفاده میکند بدون اینکه بفهمیم !</font></span><span class="Apple-style-span" style="FONT-SIZE: small"><font color="#660000">به ندرت پیش می آید كه دشمن در لباس دشمن در داخل یك منطقه دشمنی كند ، اما همیشه دشمن در قالب دوست و یك شخص خودی دشمنی میكند و ضربه میزند ! خوب میدانید كه خلفای بی دین در زمن حیاط پیامبر اكرم لباس دشمن نپ.شیده بودند و در لباس دوست بودند اما در باطن دشمن ترین دشمنان به خدا و رسولش بودند ! در زمان انقلاب هم دیدیم مرجعی را كه حكم قتل امام را امضا كرد در لباس مرجعیت !</font></span><span class="Apple-style-span" style="FONT-SIZE: small"><font color="#660000">این روزها هم خاندان شیرازی های ملعون همان كار خلفا را انجام میدهند در لباس مرجعیت اما دشمن تشیع ! این ها همان مرجع های انگلیسی هستند كه سال ها نون و نمك انگلیس را خورده اند و حالا دارند برایشان پارس میكنند!</font></span></font></p> <p><font size="2"><span class="Apple-style-span" style="FONT-SIZE: small"></span></font><font size="2"><span class="Apple-style-span" style="FONT-SIZE: small"><font color="#660000">ح</font></span></font><font size="2"><span class="Apple-style-span" style="FONT-SIZE: small"><font color="#660000">رف ها زیاد است در مورد این خاندان كثیف اما همین مقدار بس !!</font></span><br><font color="#660000"><span class="Apple-style-span" style="FONT-SIZE: small">&nbsp;دوستانی كه تو واتس آپ فعالیت میكنند میتونند اعلام كنند برای هم اندیشی و تبادل اطلاعات ! </span></font></font></p> <p><font size="2"><font color="#660000"><span class="Apple-style-span" style="FONT-SIZE: small"> </span></font></font></p><hr><font size="2"><font color="#660000"> </font> </font><div><font size="2"><img alt="http://upload7.ir/imgs/2014-04/14738206048334774845.jpg" src="http://upload7.ir/imgs/2014-04/14738206048334774845.jpg" height="277" width="482"><br></font></div> <div><font color="#660000"><font size="2"><br>چه زیبا بود قدم هایی که در این راه بر می داشتیم اما صد حیف که فقط قدم&nbsp; بود و مقصدی در کار نبود .....<br></font></font></div> <div><font color="#660000"><font size="2"><br>عکاس :</font></font></div> <div><font color="#660000"><font size="2">طلبه <br>&nbsp;</font><a title="پر از خالی" href="http://www.raghebon.blogfa.com" target=""><font size="2">پر از خالی</font></a><font size="2"> <br>سمت راستی :<br>صادق <br></font><a title="زبر الحدید" href="http://zoboralhadid.blogfa.com" target=""><font size="2">زُبُر الحدید</font></a><br><font size="2">سمت چپی هم <br>بنده هستم </font></font><br></div> text/html 2014-04-28T06:40:22+01:00 sandiskhornezam.mihanblog.com حسین به کجا میرویم ........ http://sandiskhornezam.mihanblog.com/post/232 <font color="#660000" size="2">وقتی به صحبت های دوستان توجه میکنم که در مورد افراد و جامعه با یکدیگر بحث میکنند جملاتی را رد و بدل میکنند که آزارم میدهد جملاتی که همین چند سال اخیر رونق پیدا کرده و شده شعار عده ای که فکر میکنند فقط خودشان میفهمند متاسفانه دوستان ارزشی هم بدون فکر همراهیشان کردند و این شعارها را در بین مردم نهادینه کردند اما نمیدانستند که در پشت این شعارها چه اهدافی وجود دارد <br>&nbsp; پشت سر هم تکرار میکنند : به ریش نیست به ریشست ... به چادر نیست به پاکدامنیست .. به ظاهر نیست به باطن است ...هی تکرار میکنند آنقدر تکرار کردند که واقعا باورشان شد ریش را تراشیدند چادر را کنار گذاشتند ظاهر راهم به فراموشی سپردند ای کاش با اینها درست میشدند ولی افسوس که هم ریش را از دست دادند هم ریشه را هم چادر را هم پاکدامنی را هم باطن را هم ظاهر را <br>&nbsp;کجا رفتند رواج دهندگان این شعارها کجایند ببینند که نه ریشی باقی مانده نه ریشه ای !! فقط خواستند که در دین خدشه وارد کنند دین را آنطور که دوست دارند به مردم بچشانند ....<br><br></font><hr><font color="#660000" size="2">از حوزه بیرون می آیم و به خیابان میروم و آن همه بی حجابی وبی حیایی و بی عفتی را میبینم و یا&nbsp; قیافه های رنگی که انگار تازه از اتاق نقاشی بیرون آمده اند و یا آقایانی که خود راشبیه به زنان کرده اند و یا صحبت آدمهایی را میشنوم که دائما از فساد و دزدی ویا کلاهبرداری و... حرف میزنند و یا زمانی که صفحه حوادث روزنامه ها را مطالعه میکنم خیلی تعجب نمیکنم یعنی جای تعجب هم ندارد میدانید چرا ..؟؟&nbsp; در جامعه ای که مردمانش خدا را فراموش کرده اند و فقط از خدا یک نماد ساخته اند مردمانی که دستورات خدارا روی زمین گذاشته اند و به دنبال عشق و حال خودشان هستند اینها فقط خدا را برای غیر خدا میپرستند اما اطاعتش نمیکنند . در جامعه ای که بین مردمانش که امر به معروف ونهی از منکر جرم شناخته شود در جامعه ای که مردمانش کمتر به حلال و حرام اهمیت میدهند در جامعه ای که خدا را به یک فعل حرام میفروشند در جامعه ای که ...... <br>&nbsp;منهم که جزء همین جامعه هستم در بین همین مردم زندگی میکنم نفس میکشم&nbsp; حالا فرقی نمیکند که خودم مرتکب این کارها شوم یا دیگران وقتی من در مقابل این کارها سکوت میکنم و حرفی نمیزنم با آنهایی که مرتکب این کارها میشوند مساویم چه بسا گناه من بیشتر باشد شاید کسی که گناه میکند نمیداند و یا نمیفهمد که فعلش گناه است اما من که میدانم چرا سکوت میکنم ....<br>همه ی ما مقصریم کوتاهی از ما بوده اگر ما به اندازه خودمان کار میکردیم اوضاع این چنین نبود فقط مینشینیم انتقاد میکنیم و تقصیرات را به زمین این و آن می اندازیم&nbsp; مثلا در بحث حجاب تمام تقصیرات را به گردن دولت یا شخص می اندازیم دریغ از آنکه نزدیک ترین افراد به ما بی حجاب هستند در بین خانواده و یا اقوام و یا حتی دوستان بی حجاب داریم اما اصلا حرفی نمیزنیم ما که میتوانیم آنها را امر به معروف کنیم میتوانیم کنترلشان کنیم اما نشسته ایم و فقط انتقاد میکنیم و از دیگران توقع داریم برای امر به معروف ...<br>میدانم حال خواندن پست های بلند را ندارید به همین مقدار اکتفا میکنم خدا کند فقط حرف نزنیم کمی هم عمل کنیم .....</font><br><br><font color="#FF0000" size="2">+ 2/400 ملیون نفر نتیجه ی این همه تبلیغات و هزینه برای انصراف از یا رانه ها !!!!!! روحانی مچکریم خسته هم نباشید !<br>+ اقای روحانی با جشن های شاهانه و سونا و تفریح های منظم نمیشود به مردم خدمت کرد !<br>+ قرار بود هم چرخ های سانتیفیوژها بچرخد هم چرخ های کارخانه ها !!!!<br></font><font color="#FF0000" size="2">+ میرویم فیلم چ را میبینیم تا کور شود هر انکه نتوان دید !!</font><br> text/html 2014-04-13T07:14:01+01:00 sandiskhornezam.mihanblog.com حسین النساء قوامون علی الرجال..... http://sandiskhornezam.mihanblog.com/post/231 <p style="text-align: right;"><font color="#660000">نشسته بود و قران تلاوت میکرد , قرآن را خواند , بوسید و در جیبش گذاشت!</font></p><font color="#660000"> </font><p style="text-align: right;"><font color="#660000">سوال کردم به نظرت بهترین آیه یا جمله ی قران چیه ؟ </font></p><font color="#660000"> </font><p style="text-align: right;"><font color="#660000">جواب داد : الرجال قوامون علی النساء !!!&nbsp;</font></p><font color="#660000"> </font><p style="text-align: right;"><font color="#660000">گفتم منظورتو از این جمله متوجه نشدم میشه بیشتر توضیح بدی ؟ گفت الرجال قوامون علی النساء یعنی اینکه مرد باید حرف اول رو بزنه نه زن , مرد باید بر زن تسلط داشته باشه , مرد باید زن رو تربیت کنه , زن باید حرف مردشو گوش کنه و اگر این کار رو نکنه مرد میتونه کتکش بزنه !! یه آه بلندی کشید و گفت متاسفانه الان دیگه بر عکس شده و زن ها بر مرد ها تسلط دارند و ایه این طور شده النساء قوامون علی الرجال !! میگفت قدیما کی مثل الان بود زن نمیتونست از خونه بیرون بیاد , زن نمیتونست رو حرف شوهرش حرف بزنه , زن نمیتونست درس بخونه و تو اجتماع باشه , اگه زنی به حرف مردش گوش نمیکرد اون مرد با کمربند به جون زنش می افتاد !! این یعنی الرجال قوامون علی النساء .....</font></p><font color="#660000"> </font><p style="text-align: right;"><font color="#660000">-----------------------------------------------------------------</font></p><p style="text-align: right;"><font color="#993300">+ همین افراط و تفریط ها باعث شده نقش زن و مرد ها در سبک زندگی اسلامی تغیر کنه ! هم زن ها نقششان را فراموش کرده اند و هم مردان و این تغیر نه تنها در افراد نسبتا غیر مذهبی ایجاد شده بلکه در افراد مذهبی هم این تغیر رو میبینیم ! <br></font></p><p style="text-align: right;"><font color="#993300">+ چه زیبا تقسیم کردند کارها را <br></font></p><p style="text-align: right;"><font color="#993300">کار بیرون با امیرالمونین بود و کار های خانه با وجود نازنین حضرت زهرا <br></font></p><p style="text-align: right;"><font color="#993300">+ از اهل بیت بخواهید که در ازدواج طرف مقابلتان هم فکر شما باشد چون ازدواج پیوند دو جسم نیست بلکه پیوند دو روح و دو فکر است !</font></p><p style="text-align: right;"><font color="#993300">اگر هم فکر باشید دیگر در زندگی مشترک مشکلی برایتان رخ نمی دهد&nbsp; !&nbsp;</font></p><p style="text-align: right;"><font color="#993300"><br>+ آقای هاشمی اختلاف ما با برادران سنی یک مسئله ی&nbsp; تاریخی نیست یک مسئله ی اعتقادیست و اینکه خلافت حق چه کسی بود هم برایمان مهم است و هم نتیجه دارد لطفا دیگر از این مزخرفات نگویید !</font></p><p style="text-align: right;"><font color="#993300">+ دیگه کم مونده از پیامبر اکرم و اهل بیت حدیث جعل کنند برای انصراف از یارانه !!!</font></p><p style="text-align: right;"><font color="#993300">+ متاسفیم برای آقایانی که بعد شهادت طلبه ی عزیزمان شهید خلیلی تازه به فکر قوانین امر به معروف افتاده اند ! تازه به فکر ایشان افتادند !</font></p><p style="text-align: right;"><font color="#993300">وای به حال جامعه ای که امر به معروف و نهی از منکر را ترک کنند !<br></font></p><p style="text-align: right;"><br></p><p style=""><font color="#990000">امیر المومنین علی علیه السلام : </font></p><font color="#990000"> </font><p style="" align="center"><font color="#990000">پاداش شهید در راه خدا از کسی که</font> <font style="" color="#ff0000">قادر بر گناه</font> <font color="#990000">باشد ولی</font> <font style="" color="#ff0000">خودداری</font> <font color="#990000">کند بیشتر نیست </font></p><font color="#990000"> </font><p style="" align="center"><font style="" color="#ff0000">انسان عفیف</font><font color="#990000"> نزدیک است</font> <font style="" color="#ff0000">فرشته ای</font> <font color="#990000">از</font> <font style="" color="#ff0000">فرشتگان</font> <font color="#990000">باشد</font> !!</p> text/html 2014-04-02T07:15:33+01:00 sandiskhornezam.mihanblog.com حسین تندروی افراطی بی ترمز بی سواد.... http://sandiskhornezam.mihanblog.com/post/229 <font color="#660000"><font size="2"><font size="2">هر اسم و لقبی که دلتان میخواهد به ما بدهید ! ما را افراطی بدانید ، بگویید تند رو هستیم ، بی سواد ، بی ترمز و هر چه از این القاب هست نثارمان کنید !!<br>میخواهید آنقدر این الفاظ را تکرار کنید تا ما کوتاه بیاییم و دیگر بیان حق نکنیم و به خیال فکر باطل و پوچتان منزوی شویم !!!<br>اما ما گوش و چشممان به حضرت آقاست که فرمود : <span style="color: rgb(255, 0, 0);">این جوانان مومن و انقلابی هیچگاه منزوی نخواهند شد</span> !<br>خطاب حضرت آقا به شما بود نه ما ! میخواهد به شما بفهماند که نمیتوانید با این حرف ها ما را منزوی کنید ! وگرنه نگاه حضرت آقا به این جوانان انقلابی ثابت و امیدوارانه است !<br><br>این جمله از امام را فراموش نکنید :<br>ما میگوییم تا شرك و كفر هست ، مبارزه هست و تا مبارزه هست ، ما هستیم&nbsp; ما بر سر شهر و مملكت با كسى دعوا نداریم&nbsp; ما تصمیم داریم پرچم «لا اله الّا اللَّه» را بر قلل رفیع كرامت و بزرگوارى به اهتزاز درآوریم !!<br>و امروز مصداق شرک و کفر امریکا و اسرائیل است و یکی از راههای مبارزه با شرک و کفر اعلام برائت و بیزاری است که ما با شعار مرگ بر آمریکا و اسرائیل اعلام میکنیم !!!<br>آقایان مگر خواب این را ببینید که شعار مرگ بر آمریکا را تعطیل کنیم !!<br><br>رهبر معظم انقلاب : جوانان انقلابی و متعهد به کارهای فرهنگی خودجوش خود که ازبسیاری ازآنها اطلاع دارم،ادامه دهند.<br><br>حسن روحانی: اینکه هرکسی از هرگوشه‌ای هر کاری را که خودش تشخیص می‌دهد به عنوان کمک به فرهنگ انجام دهد، اختلاف رابیشتر می‌کند و وفاق و انسجام ملی را ازبین می برد </font><br><br>+ وقتی جملات و صحبت های حضرت آقا و دولت و شخص روحانی رو با یکدیگر مقایسه میکنیم میبینیم چقدر جملات در تضاد یکدیگر هستند !<br>البته قیاس در این جا مع الفارق است چون حضرت آقا اصلا قابل قیاس با این اشخاص نیستند !<br><br></font></font><div style="text-align: left; color: rgb(255, 0, 0);"><font size="1">یک نفر بر گرد مولا با سپر چرخیده بود</font></div> <p style="text-align: left; color: rgb(255, 0, 0);" dir="ltr"><font size="1">بهتر است اینکه بگویم با پسر چرخیده بود</font></p> <p style="text-align: left; color: rgb(255, 0, 0);" dir="ltr"><font size="1">سرنوشت شیعه را جور دگر می زد رقم </font></p> <p style="text-align: left; color: rgb(255, 0, 0);" dir="ltr"><font size="1">در به سمت داخل کوچه اگر چرخیده بود</font></p> <p style="text-align: left; color: rgb(255, 0, 0);" dir="ltr"><font size="1">آمده مولا به پای خویش بیعت کرده است </font></p> <p style="text-align: left; color: rgb(255, 0, 0);" dir="ltr"><font size="1">درتمام شهر اینگونه خبر چرخیده بود</font></p> <p style="text-align: left; color: rgb(255, 0, 0);" dir="ltr"><font size="1">تاهمین اندازه می گویم که از بس ضرب داشت</font></p> <p style="text-align: left; color: rgb(255, 0, 0);" dir="ltr"><font size="1">یک نفر سیلی زد اما پنج سر چرخیده بود</font></p> <p style="text-align: left; color: rgb(255, 0, 0);" dir="ltr"><font size="1">می شد از طرز قدم هایش بفهمی با شتاب </font></p> <p style="text-align: left; color: rgb(255, 0, 0);" dir="ltr"><font size="1">دور خود در عرض کوچه یک نفر چرخیده بود</font></p> <p style="text-align: left; color: rgb(255, 0, 0);" dir="ltr"><font size="1">آنکه مصداق شریف جمله ی <span lang="FA">لولاک</span><font face="Times New Roman"><font face="Times New Roman"><span lang="EN">..."</span></font></font><span lang="FA">بود</span></font></p><p style="text-align: left;" dir="ltr"><font size="4"><span lang="FA"><font style="color: rgb(255, 0, 0);" size="1">سمت پهلویش چرا لولای در چرخیده بود؟؟</font><br></span></font></p> text/html 2014-03-12T06:32:00+01:00 sandiskhornezam.mihanblog.com حسین عشق کمر بسته به رسوایی من ..... http://sandiskhornezam.mihanblog.com/post/227 <font color="#990000" size="2">تو حجره نشسته بودم که اومد و بدون حال و احوال کتاباشو برداشت و رفت کلاس ، اولین بار بود که اینطوری میدیدمش ، تا حالا نشده بود که بدون احوالپرسی و شوخی کردن از پیشم بره ! کلاسش تموم شد و اومد تو حجره ، چهرش ناراحت بود ! رفت یه گوشه ای نشست و هندزفری رو زد تو گوشش ، به خودم گفتم حتما از چیزی ناراحته ، بزار راحت باشه ! چند لحظه یک بار زیر چشمی نگاش میکردم ، خیلی ناراحت به نظر میرسید ، بعد از چند دقیقه دیدم که آروم آروم داره اشک میریزه !! دیگه نتونستم جلوی خودمو نگه دارم رفتم پیشش و هندزفری رو از گوشش بیرون کشیدم و گفتم چی شده امیر حسین !! گفت چیزی نشده اذیت نکن ، دوباره هندزفری رو کرد تو گوشش ، گفتم یعنی چی چیزی نشده !! پس چرا داری گریه میکنی ! گفت تورو خدا راحتم بزار حوصله ندارم ، دیگه چیزی بهش نگفتم و از حجره رفتم بیرون ....</font><p style="" align="right"><font color="#990000" size="2">یک هفته از این قضیه گذشت ، هر روز ناراحت تر به نظر میرسید حال و حوصله ی درس نداشت دیگه شوخی نمیکرد نمیخندید خیلی عوض شده بود !! گفتم امیر حسین چرا چیزی نمیگی !! چی شده بهت ! </font></p><p style="" align="right"><font color="#990000" size="2">مکثی کرد و گفت میخوام خانمم رو طلاق بدم !! باورم نمیشد ، گفتم شما که چند ماه بیشتر نیست عقد کردید ، چرا طلاق ؟؟ گفت خانمم خیلی نامرده !! گفت تازه فهمیدم خانمم دوست پسر داره با یه پسری رفت و آمد داره !! بهم دروغ گفته ، زد زیر گریه و گفت من 23 سالمه تا حالا به نامحرم نگاه نکردم تا حالا با دختری بدون ضرورت حرف نزدم تا حالا حتی فکر هم نکردم با دختری دوست بشم !! حالا چطوری میتونم قبول کنم همسرم با پسری رابطه داشته باشه !! نمیتونم با خودم کنار بیام که با چنین دختری زندگی کنم ، برام قابل قبول نیست ، نمیتونم تحمل کنم ...</font></p><p style="" align="right"><font color="#990000" size="2">هر چی سعی کردم تا چیزی بهش بگم که آرومش کنه اما نتونستم ....</font></p><p style="" align="right"><font color="#990000" size="2">اولین باری بود که هیچ حرفی برای گفتن به امیر حسین نداشتم ....</font></p><p style="" align="right"><font color="#CC0000" size="2"><span style="background-color: rgb(255, 255, 255);">+ حضرت آقا فرمودند کسانی که مرز ها رو با دشمن کمرنگ میکنند خدمت نمیکنند حالا خود قضاوت کنید این دولت مرزها را پر رنگ میکنند یا کم رنگ !!</span></font></p><p style="" align="right"><font color="#CC0000" size="2"><span style="background-color: rgb(255, 255, 255);">+ آقای هاشمی به گمانم حالتان خوب نیست ........<br></span></font></p><p style="" align="right"><font color="#CC0000" size="2"><span style="background-color: rgb(255, 255, 255);">+ در این هیاهوهای سیاسی داخلی و خارجی خوب مردم مسلمان و مظلوم میانمار را فراموش کرده ایم ، دوباره مسلمانان میانمار را دارند قتل عام میکنند !</span></font></p><p style="" align="right"><font color="#CC0000" size="2"><span style="background-color: rgb(255, 255, 255);">دوستان فضای مجازی بی تفاوت نباشید ....</span></font></p><p style="" align="right"><font color="#CC0000" size="2"><span style="background-color: rgb(255, 255, 255);">+ حرف های خنده دار میزنند اشتون می آید ایران صبح بلند میشود میرود دیدار فتنه گر ها و کسی نمیفهمند انگار یک فرد معمولیست که کاری با کارش نداشته باشند !!</span></font></p><p style="" align="right"><font color="#CC0000" size="2"><span style="background-color: rgb(255, 255, 255);">+ در این چند وقت که نبودم فک نکنید دور از فضای مجازی و کاری بودم در یک نوع دیگر از فضای مجازی مشغول به کاریم شدیدا ....</span></font></p><p style="" align="right"><font color="#CC0000" size="2"><span style="background-color: rgb(255, 255, 255);">+ زندگی تاهلی با برکت است حتی عبادت هایش .....</span></font></p><p style="" align="left"><br><font color="#FF0000" size="1">این روزها شادی و غم ، فرقی برایم ندارد</font><font size="1"><br><font color="#FF0000">بی تو بهشت و جهنم ، فرقی برایم ندارد </font><br><font color="#FF0000">وقتی قرار است انسان ، بازنده باشد همیشه </font><br><font color="#FF0000">دعوای شیطان و آدم ، فرقی برایم ندارد</font><br><font color="#FF0000">من یک بیابان خشکم ، بی حاصلم ، شوره زارم</font><br><font color="#FF0000">رگبار و باران نم نم ، فرقی برایم ندارد</font><br><font color="#FF0000">مانند تهمینه هستم ، بازنده ی هر دو صورت </font><br><font color="#FF0000"><span style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'" lang="FA">پیکار</span> سهراب و رستم ، فرقی برایم ندارد</font><br><font color="#FF0000">دستم به دامانت ، ای عشق ! کاری کن امشب بمیرم</font><br><font color="#FF0000">دست و تو با ابن ملجم ، فرقی برایم ندارد</font></font></p> text/html 2014-02-17T08:02:53+01:00 sandiskhornezam.mihanblog.com حسین حاجات بهانست که ما اشک بریزیم .... http://sandiskhornezam.mihanblog.com/post/226 <font color="#660000" size="2">عزیزی میگفت خداوند ما را برای عبادت نیافرید !! خداوند ما را خلق نکرد تا فقط نماز و روزه و امثالهم انجام دهیم !! او میگفت نماز را که همه ی ملائک میخواندند !! عبادت هایشان بسیار طولانی بود رکوع&nbsp; هایشان هزاران سال طول میکشید سجده&nbsp; هایشان که دیگر هیچ !! خیلی بهتر از ما خدا را عبادت میکردند .<br>میگفت خداوند ما را برای گریه آفرید !! هدف از خلقت ما گریه کردن بود !! خدا ما را آفرید تا اشک بریزیم !! گریه کردن نعمتی بود که خداوند در جان و دل ما نهاد . گریه کردن بهانه ی خوبیست برای خدایی شدن ، برای آسمانی شدن ، برای از غیر بریدن و به خود رسیدن و از آن هم به معبود رسیدن .<br>میگفت تا میتوانید گریه کنید تا میتوانید اشک بریزید ، به هر بهانه ای که شده اشک هایتان را جاری کنید ، به چشمهایتان التماس کنید تا اشک بریزند ، همین اشک ها هستند که برایمان آبرو می اورند ، حضرت آدم را یادتان هست چقدر عبادت کرد تا بخشیده شود اما نشد ولی تا هنگامی که اشک بر گونه هایش جاری شد خداوند اورا بخشید ، از خطای او درگذشت !!<br><br>+ این حرف را هم از من به یادگاری داشته باشید !! <br>همیشه به کارهایتان جهت خاص بدید و جهت دهی كنید اموراتتان را!<br>یکی از این جهت دهی ها همین گریه کردن و اشک ریختن است ، زین پس اگر به هر دلیلی و بهانه ای گریه کردید و اشک از چشمهایتان جاری شد، در نظرتان سختی های اهل بیت را در نظر بگیرید و برای سختی اهل بیت اشک بریزید ، اگر برای درد جسمی گریه میکنید حضرت سید الشهدا را در نظر بگیرید ، اگر برای سختی های روحی اشک میریزید حضرت زینب را به یاد آورید ، اگر از دست آزارهای دیگران اشک میریزید وجود نازنین حضرت رقیه را تصور كنید.... خلاصه اگر اشکی جاری شد، متصلش كنید به اقیانوس نجات بخش اهل بیت تا اشک هایتان معجزه کند !</font><br><br><font color="#660000" size="2">+ فراموش نکنید دوستان اسلام ما اسلام سیاسیست +<br></font><div align="left"><font color="#FF0000"><br>خطی کشید روی تمام سوال ها<br>تعریف ها ، معادله ها ، احتمال ها<br>خطی کشید روی تساوی عقل و عشق<br>خطی دگر به قاعده ها و مثال ها<br>خطی دگر کشید به قانون خویشتن<br>قانون لحظه ها و زمان ها و سال ها<br>از خود کشید دست و به خود نیز خط کشید<br>خطی به روی دفتر خط ها و خال ها<br>خط ها به هم رسید و به یک جمله ختم شد<br>با عشق ممکن است تمام محال ها</font><br><br><div align="center"><font size="3"><br></font></div></div> text/html 2014-02-08T16:13:38+01:00 sandiskhornezam.mihanblog.com حسین پر میشوم از نگاه خدا ..... http://sandiskhornezam.mihanblog.com/post/225 <div style="text-align: center; color: rgb(255, 0, 0);"><font size="3"><span style="color: rgb(102, 0, 0);">به دوستان نزدیک بار ها گفته ام که این دولت هدف و قصدش آسب زدن و خدشه دار کردن نظام و حکومته و این سیاسی بازی ها بهانه است !!</span><br style="color: rgb(102, 0, 0);"><span style="color: rgb(102, 0, 0);">دوستان تا میتوانید هوشیار باشید این افراد همان کسانی هستند که سال 88 فتنه ایجاد کردند و اصل ولایت فقیه را زیر سوال بردند و هدفشان ولایت فقیه بود !</span><br style="color: rgb(102, 0, 0);"><span style="color: rgb(102, 0, 0);">حالا همین ها دوباره سر کار آمده اند ، اما همین ها نمیفهمند که همان دستی که 34 سال این انقلاب را حفظ کرده زین </span></font><font size="3"><font class="Apple-style-span" color="#660000">پس هم حفظ میکند !!<br></font></font><div style="text-align: right;"><font size="3"><br><br>+ به لطف خداوند&nbsp; و نگاه گرم اهل بیت و عنایت خاصه حضرت زهراء سلام الله علیها متاهل شدیم .....<br></font></div><font size="4"><font size="3">+ ما بی سواد هستیم +</font><br></font></div> text/html 2014-01-21T07:18:59+01:00 sandiskhornezam.mihanblog.com حسین این است دولت راستگویان،دولت عقلانیت،دولت تدبیر و امید ...... http://sandiskhornezam.mihanblog.com/post/223 <div align="center"><br><img src="http://www.farhangnews.ir/sites/default/files/content/images/story/92-10/30/61866-185865-1390217583.jpg" alt="" height="485" width="346"><br><br><div align="right"><font color="#CC0000" size="2">+ خیلی وقاحت میخواهد چشم در چشم مردم بیندازی و دروغ بگویی ، این وقاحت را روحانی و دولتش عملی کرد !<br>+ یکی دیگر از ننگین ترین روزهای ایران رقم خورد ، سانتریفیوژ های نطنز و فردو<font color="#FF0000"> </font></font><font color="#CC0000" size="2"><font color="#FF0000"><font color="#CC0000" size="2"><a href="http://mihanblog.com/web/signin/signout" title="" class="" target="_self"><font color="#FF0000">پ</font></a></font>لم</font></font><font color="#CC0000" size="2"><font color="#FF0000"><font color="#CC0000" size="2"><a href="http://mihanblog.com/web/signin/signout" title="" class="" target="_self"><font color="#FF0000">پ</font></a> شد ، به همین سادگی ! چشم شهدای هسته ای روشن !</font></font><a href="http://mihanblog.com/web/signin/signout" title="" class="" target="_self"> </a><br>+ بی تدبیری احمدی نژاد را به حماقت و ذلالت روحانی ترجیح میدهم !</font><br></div></div> text/html 2014-01-13T10:59:14+01:00 sandiskhornezam.mihanblog.com حسین کبوتر رهای من چه خالی است جای تو ..... http://sandiskhornezam.mihanblog.com/post/222 <div align="center"><font size="5"><font color="#990000">.<br>.<br>. <br></font><br><font color="#FF0000">نحن أبناء الزمان</font></font><font color="#FF0000">.....</font><br><br><br><div align="right"><font color="#990000" size="2"><span dir="rtl" lang="FA">+ بخشی از خاطرات گروه جهادیمان + یادش بخیر ....</span></font><br><br><font color="#660000" size="2">به غروب افتاب که نزدیک میشدیم میشد برخورد قطرات باران رو بر گونه ها حس کرد ! باران نم نم شروع به باریدن کرد ! غروب بسیار زیبا و نازی داشت ، باران که می بارید زیبایی غروب رو دوچندان میکرد ! چه لذت بخش بود زیر باران غروب را به پایان رساند ! خودتان میدانید که غروب و دلتنگی ملازم یگدیگرند ، غروب که بیاید دلتنگی هم می آید ، دلتنگی که بیاید اشک هم می آید ! اشک که بیاید دل میشکند ، دل که بشکند بوی عطر سیب می آید ، بوی عطر یاس می آید !! غروب که میشد همه دل تنگ میشدیم ، همه با خود خلوت میکردند هرکس میرفت در گوشه ای مینشست ، نمیدانم چه به روز بچه ها می آمد که دیگر نای کار کردن هم نداشتند ، دیگر نمیشد شوخی کرد حال خندیدن هم نداشتند ، حالشان همچون بچه ای بود که در میان شلوغی ها مادرش را گم کرده است و هی به این سو و آن سو مینگرد ! به یک بهانه بند بودند تا زیر باران اشک بریزند و اشکشان با باران یکی شود و کسی نفهمد که گریه میکنند ! همه چشم انتظار و منتظر بودند !! منتظر کسی که بیاید و یک خسته نباشید بگوید دستی به سرمان بکشد وگرد و خاک لباسمان را بتکاند و کمی هم از حال خرابمان بپرسد ( آقا میدانم آرزوی بزرگیست اما خوب جوانیم و آرزو داریم ) ! من که نه اما بچه ها واقعا زحمت میکشیدند تلاش میکردند بیشتر از توانشان کار میکردند از خواب و خوراکشان میزدند اما باز نگران بودند که نکند مورد رضایت صاحب امر قرار نگیرد ! نکند آقا از دست ما راضی نباشد !! نکند کارهایمان برای رضای خدا نباشد .... غروب که با این حس به پایان میرسید همه منتظر اذان بودیم تا جانی تازه کنیم ، وضو میگرفتیم و راهی مسجد میشدیم در بین راه گاه گاهی این بیت را با خود زمزمه میکردم : سر را به زمین نهاده ای بهر نماز ، آن را به زمین بنه که در سر داری !!</font><br></div></div> text/html 2014-01-03T14:35:21+01:00 sandiskhornezam.mihanblog.com حسین به دلیل حفظ وحدت مطلب رمزدار است دوستانی که تمایل دارندمطالعه کننداطلاع بدندتارمز ارسال شود!((حرف هایی که نشنیده اید)) http://sandiskhornezam.mihanblog.com/post/221 این مطلب رمزدار است و از طریق فید قابل خواندن نمی باشد، جهت مشاهده متن مطلب با ورود به بلاگ رمز مطلب را وارد نمایید. text/html 2013-12-26T06:43:58+01:00 sandiskhornezam.mihanblog.com حسین به کوچه ای قدم زدم که داشت جای پای تو ..... http://sandiskhornezam.mihanblog.com/post/220 <font size="2"><font class="Apple-style-span" color="#660000">وجود مختص خداوند است و اوست که همیشه می ماند و ماندگار است و هر چه غیر خداوند وجود ندارد و عدم است , یعنی ماندگاری ندارد ! و همچنین هر چه که در راستای خداوند و امر او باشد به دلیل اصل وجود , وجود پیدا میکند و ماندگار میشود و هر چه هم که در راستای خداوند و امر او نباشد وجود پیدا نمیکند و ماندگار نیست ! اگر میخواهیم کارها و افعال یا هر چیز دیگر از ماندگار بماند باید برای خداوند باشد وگرنه اگر برای غیر باشد دیگر ماندگار نیست ! زیرا هرچیزی که برای خداوند باشد یا متصل به او&nbsp; باشد میرود زیر بیرقش و وجود پیدا میکند و وجود محال است به عدم تبدیل شود ! در طول تاریخ بسیار دیده ایم و شاهد بوده ایم کارهایی را که برای خدا بوده و ماندگار شده و کارهایی که برای غیر بوده و از بین رفته ! <br>در تاریخ شاعران مختلفی آمده اند و رفته اند اما شعر عده ای ماندگار شده است و دلیلش هم این است که برای خداوند سروده شده و لذا وجود پیدا کرده است .<br>کتاب های زیادی نوشته شده که بسیاری از آنها فراموش شده اند , کارهای بزرگی صورت گرفته اما بعد از مدتی فراموش شده , خدمات خوبی انجام شده اما همه فراموش شده ...<br><br>+ شهید نمونه ی بارز و آشکار قدم برداشتن برای خداست! شهید اگر خدایی نبود ماندگار نمیشد +<br>+ اگر میخواهیم عشقمان ماندگار باشد باید خدایی و یا در راستای اوامر الهی باشد + <br></font></font><hr><font color="#660000" size="2">گاهی اوقات اینقدر منیت وجودمان فوران میکند که فکر میکنیم برای خودمان کسی شده ایم و شده ایم یکی از بهترین بندگان خدا ، شده ایم عبد صالح خدا ، خود را از دیگران بهتر میدانیم و دیگران را گناهکار و نافرمان خطاب میکنیم و نگاهمان به دیگران از بالا به </font><font color="#660000" size="2"><font color="#660000" size="2">پایین است </font>!<br>اما همه ی این فکر و تصور ها و خود برتر بینی ها جز خیالات و تصورات واهی ذهن ما نیست و هیچ واقعیت بیرونی ندارد ! خیلی از گناه نکردن های ما سالبه ی به انتفای موضوع است برای تک تک ما ، یعنی هیچ گونه موقعیت گناه کردن پیش نمی اید تا امتحان شویم و خود را محک بزنیم اما در ذهن خود تصور این را داریم که اگر در موقعیت گناه قرار بگیریم سربلند بیرون می اییم ، عجب خوش خیال هستیم اگر نوع زندگی و محیط ما پر و مملو از گناه بود و خود را نگه داشتیم باید به خودمان ببالیم نه آن زمانی که در معرض هیچ گناهی قرار نمیگیریم و خود را برتر میدانیم !<br>این را هم خیلی از ما نمیفهمیم که گناه ها نسبت به آدمها و اشخاص و محیط متفاوت است ، مثلا خیلی از ما شاید مرتکب دزدی یا قتل ، خوردن مسکرات و امثالهم نشویم فقط به دلیل محیط زندگی اما به راحتی مرتکب گناه های مثل غیبت ، نگاه به نامحرم ، شوخی با نامحرم ، زدن تهمت و حرف گویی بر علیه دیگران ، تجسس و دخالت در امور شخصی دیگران و هزاران گناه دیگر که در بین ما کم و بی توجه جلوه داده شده&nbsp; و به راحتی هم مرتکبش میشویم !! <br><br></font><div align="left"><font color="#FF0000"><span id="reply_text_939538">از چشمهای من هیجان را گرفته اید<br> این روز ها عجیب خودتان را گرفته اید<br> با این سکوت و نگاه و غضب به چشم<br> حرف و کلام و دهان را گرفته اید<br> حرفه بدی نمی زنم اما شما به فحش<br> از این غزل تمام بیان را گرفته اید<br> خانم جسارت است ببخشید یک سوال<br> با اخمتان کجای جهان را گرفته اید؟<br> خانم شما که درس نخواندید پس کجا؟<br> کی ؟ دکترای زخم زبان را گرفته اید؟<br> باشد قبول نامه دگر من نمی دهم<br> آخر چرا کبوترمان را گرفته اید؟<br> بر مانیامده دل کندن از شما<br> آخر شما تمام زمان را گرفته اید</span></font></div> text/html 2013-12-19T06:20:54+01:00 sandiskhornezam.mihanblog.com حسین هواست را جمع کن کربلا در سوریه است ..... http://sandiskhornezam.mihanblog.com/post/218 <font color="#CC0000" size="3">دیگر دلم هوای این شهر را ندارد <br>حال قریبی دارد<br>بیقراری میکند <br>به سرش هوای سوریه زده <br>آنجایی که میگویند معبری به آسمان باز شده است <br>آنجایی که شهادت رخی نشان داده است ....<br>ما می آییم برای رضای خدا !!</font><br><div align="center"><br><img class="decoded" alt="http://modafeoon.com/wp-content/uploads/2013/09/modafeoon-poster-5.jpg" src="http://modafeoon.com/wp-content/uploads/2013/09/modafeoon-poster-5.jpg" height="312" width="555"><br><br><div align="left"><font color="#FF0000" size="2">صید را زنده گرفتن هنر صیاد است .....<br></font></div></div> text/html 2013-12-12T05:36:57+01:00 sandiskhornezam.mihanblog.com حسین غریبه ای به نام فرهنگ ..... http://sandiskhornezam.mihanblog.com/post/215 <font color="#660000" size="2">در گوشه گوشه شهر مراکزی به چشم میخورند که نامشان را مراکز فرهنگی گذاشته اند و مشغول کارهایی هستند که خودشان میگویند در راستای فرهنگ سازی و فرهنگ مداریست ! اما خوب میدانم که از فرهنگ فقط نامش را میدانند و باور دارم که معنای لغوی و اصطلاحیش را هم نمیدانند چه برسد به هدف و مقصودش و یا مکانیزم هایش !!<br>در این آشفته بازار فرهنگی عده ای شده اند پرچمدار فرهنگ که رفتار و سکناتشان سنبلی از ضد فرهنگ را نشان میدهد ! این افراد همان کسانی هستند که وقتی دنیا به کامشان است میشود سنبل فرهنگ و وقتی به کامشان نیست سنبل ... . کار فرهنگی را خلاصه کرده اند در چاب بروشور مجله و یا گرفتن همایش ها و سخنرانی ها البته اگه اینها راهم درست انجام دهند باز جای شکر است ، اما متاسفانه قالب این کارها نتیجه مطلوب را نمیدهد دلیلش هم شاید این باشد که مسئولین این مراکز به نحوه خوب از فرهنگ و شاکله آن بی اطلاع هستند ! همیشه با خودم میگویم چه خوب میشد&nbsp; این کارهای به اصطلاح فرهنگی را به اسم کار فرهنگی انجام ندهند و هر اسمی را که میخواهند بگذارند به جز کار فرهنگی!!<br>نمیخواهم اسم این مراکز را ببرم اما خودتان میبینید و خبر دارید از این مراکز ها !!<br>وزارت فرهنگ و ارشاد&nbsp; که در راس این مراکز قرار دارد را خوب میشناسیم و کارهایش را دیده ایم و نتیجه اش را در جامعه حس کرده ایم ، وزارتی که نامش را به غیر از فرهنگ و ارشاد هر چیز دیگر میشود گذاشت !! از بودجه فرهنگی و به اسم کار فرهنگی فیلم هایی میسازند که&nbsp; اساسا مبتذل است کتاب هایی را چاپ میکنند که ترویج بی بندو باری و ترویج فکرهای باطل است ، مسئولین این وزارت خانه که باید <span class="Apple-style-span" style="font-family: tahoma, Arial; line-height: 17px; "><span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"><font class="Apple-style-span">پخته ترین اظهارات را در موضوع فرهنگی داشته باشند افاضاتی میفرمایند که نمیدانیم گریه کنیم و یا بخندیم به این افاضات !!</font></span></span> دین را که نمیفهمند هیچ ، سعی در تفسیر آن هم دارند و شده اند مفسر دین و اسلام ! صدا و سیما هم که یکی از اصلی ترین نقش ها را در فرهنگ سازی و فکر سازی در بین مردم دارد وظیفه ی خود را فراموش کرده است و هیچ معلوم نیست که چه کار میکند و به قول دوستان مشخص نیست با خودش چند چند است !!&nbsp; در سیمای اسلامی&nbsp; آرایش برای خانم ها&nbsp; و البته کم کم هم برای اقایان ..!! روابط آزاد دختر و پسر در فیلم ها ، موسیقی های آنچنانی ، فیلم های بی محتوا و خالی از ارزش ها&nbsp; و بعضا ضد دین فرهنگ شده است&nbsp; و با آگاهی تمام میگویم&nbsp; برخی از این برنامه ها و فیلم ها مستقیم با آموزه های دینی ما در تغایر است و یا غیر مستقیم در صدد نفی این آموزه ها قدم بر میدارد !! <br>دولت هم که اساسا فرهنگ و کار فرهنگی را کنار گذاشته است و فقط فقط به فکر نان و شکم مردم است !! افاضات آقایان دولتی در موضع فرهنگ مشخص میکند که فرهنگ چقدر مظلوم است در بین آقایان مسئول ! آنقدر در بین این بازی های سیاسی گم شده اند که اصالت خود را فراموش کرده اند ! یکی نیست به این آقا بگوید ما یک روحانی واقعی میخواهیم نه یک حقوقدان !! یک روحانی درست میتواند جامعه و فرهنگ را بسازد نه یک حقوقدان ! یک روحانی مقید میتواند اسلام و دین را در جامعه نهادینه کند نه یک حقوقدان !! یک روحانی میتواند امید را در جامعه زنده کند نه یک حقوقدان !!<br>&nbsp;مجلس هم فکر میکند که با تصویب چند قانون میتواند کاری برای فرهنگ کند ، به قول آقایان این قانون های تصویب شده&nbsp; کاغذ <span class="Apple-style-span" style="font-family: tahoma, Arial; line-height: 17px; "><span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"><font class="Apple-style-span">پاره ای بیش نیست ! </font></span></span>دانشگاه که هیچ&nbsp; کم کم دارد نابود میشود ، روز به روز به دانشگاه ها و دانشجویان سکولار اضافه میشود و آقایان ککشان هم نمیگزد ! کتاب ها و اساتید غرب زده نتیجه ای را میدهد که امروز شاهد آن هستیم !! <br>&nbsp;اوضاع فرهنگ ما بهم ریختست متاسفانه در این سالها یعنی در زمان هاشمی و خاتمی&nbsp; تیشه به ریشه فرهنگ ما زدند و کم کم فرهنگ را تغیر دادند وشکل دیگری از فرهنگ را درست کردند ! در زمان احمدی نژاد هم چنگی به دل نمیزد فرهنگ ! در این دولت ها ارزش ها و فرهنگ هایی که باید ترویج میشد کنار گذاشته شد و جایش را چیز هایی گرفت که بودن یا نبودنش فرقی ندارد !!&nbsp; اکنون فرهنگ در بین مردم خلاصه شده است در نوع&nbsp; پوشش که هرکه با پوشش کمتر باشد با فرهنگتر است هر که خوب تر صحبت کند با فرهنگ است هرکه پولدار است با فرهنگ است هرکه .. هرکه ....هرکه .......<br></font><br><br><font color="#660000"><font size="2">+ دلمان خون است از این اوضاع فرهنگی کشور ....<br><br></font></font><br><div style="text-align: center;"><font color="#CC0000"><span class="Apple-style-span" style="font-family: tahoma, Arial; line-height: 17px; "><span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"><font class="Apple-style-span">خدا یا خودت خوب میدانی که میخواهم از هوای غیر تو خالی باشم و</font></span></span></font></div><div style="text-align: center;"><font color="#CC0000"><span class="Apple-style-span" style="font-family: tahoma, Arial; line-height: 17px; "><span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"><font class="Apple-style-span">پر باشم از هوای بهاری تو&nbsp;</font></span></span></font></div><div style="text-align: center;"><font color="#CC0000"><span class="Apple-style-span" style="font-family: tahoma, Arial; line-height: 17px; "><span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"><font class="Apple-style-span">تا حدی که وقتی می ایستم در مقابل طوفان ها&nbsp;</font></span></span></font></div><div style="text-align: center;"><font color="#CC0000"><span class="Apple-style-span" style="font-family: tahoma, Arial; line-height: 17px; "><span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"><font class="Apple-style-span">فقط هوای تو باشد که از من به دیگران برسد !!</font></span></span></font></div><font color="#660000"><br><font size="3">+<font color="#CC0000"> باز نشر در</font></font></font><font color="#CC0000" size="3"><a href="http://www.harfeto.ir/?q=node/19267" target="" title="حرف تو "> حرف تو </a></font><font color="#660000"><br> </font> text/html 2013-12-06T13:55:40+01:00 sandiskhornezam.mihanblog.com حسین بنگر که از تو چه آتشی برپاست در دلم .... http://sandiskhornezam.mihanblog.com/post/214 <font color="#660000" size="2">این جمله ی معروف را شنیده اید که اگر میخواهید شخصی را خراب کنید از او بد تعریف و دفاع کنید !!<br>در این مدت چند ماهه ی دولت روحانی&nbsp; از این نوع تعریف کردن ها و دفاع ها کم ندیده ایم البته در دولت احمدی نژاد هم بود که ذکر میکنم !<br>در توافقات ژنو چنان سریع اوضاع را موفقیت آمیز نشان دادند و از عملکرد خود دفاع کردند که همه فکر کردند شاهکار کرده اند این آقایان !! به قول دوست مجازی اینقدر دارند روی حمایت رهبری مانور میدهند که گمانم اگر یک وقتی گند این توافقات درآید همه اش را گردن ایشان بیندازند !!.<br>خبرگزاری شفاف را که میدیدم به خبری بر خوردم با این عنوان " ظریف&nbsp; نماز نمیخواند "!! عکسی را از سفر ظریف به قم گرفته بودند که بقیه در حال نماز و در سجده هستند و ظریف نشسته و نماز نمیخواند ! و گویا در جایی دیگر این عکس را گذاشته بودند و نوشته بودند ظریف نماز نمیخواند ! نویسنده ی این مطلب درخبرگزاری شفاف از موضع دفاع برخواسته بود و نوشته بود : این عکس را در قم گرفته اند و نماز ظریف در قم شکسته است و نماز دو رکعتی ظریف زودتر تمام شده است&nbsp; !!!! حالا یکی نیست به این نویسنده بگوید آقا مجبور نیستید بی جهت دفاع کنید و&nbsp; یا حداقل به این شکل دفاع کنید !! همه دوستان میدونند این اشخاص مسئول مثل ظریف و یا وزرای دیگه یا رئیس جمهور جزء کسانی حساب میشوند که دائم السفر هستند و در همه ی مسافرت ها باید نمازشان را کامل بخوانند نه شکسته در ضمن ظریف تنها سفر نکرده بود و هیئت همراه داشتند و چرا نماز آنها شکست نبوده !! و یا در همین بحث داغ نامه ی&nbsp; </font><font color="#660000" size="2">احمدی نژاد به روحانی برای مناظره ، آقای ترکان مصاحبه ای کرده بودند بسی خنده دار و آز آن دفاع ها و تعریف های خاص کرده بودند ! ایشان گفته بودند دولت از این حرکت استقبال میکند و احمدی </font><font color="#660000" size="2"><font size="2">نژاد</font> در حد و اندازه ی روحانی نیست و همچنین گفته بودند مناظره به این شرط&nbsp; که احمدی </font><font color="#660000" size="2"><font size="2">نژاد </font>راست بگوید !!! آقای ترکان مجبورتان نکرده اند که چنین نطقی بفرمایید ، خودتان هم خوب میدانید در این رجال سیاسی هیچ کس توان رودررویی و مناظره با احمدی<font size="2"> </font></font><font color="#660000" size="2"><font size="2">نژاد </font>را ندارد ، بزرگ شما که هاشمی باشد چنین ریسکی را قبول نکرد که با احمدی نزاد مناظره کند ! در ضمن اصل موضوع و مناظره روی دروغ گویی و سیاه نمایی روحانی در گزارش ها و عملکردها&nbsp; نسبت به دولت قبل است و اگر بنا باشد شرط راستگویی گذاشته شود این روحانیست که باید پایبند به این شرط باشد !! در دولت احمدی<font size="2">&nbsp;</font></font><font color="#660000" size="2"><font size="2">نژاد</font> هم بودند کسانی که چنین دفاع هایی انجام دهند یادتان هست وقتی مشایی حرف هایی را میزد و مشخص بود که غلط و باطل است اما افرادی چون بقایی جوانفکر و یا خود احمدی<font size="2">&nbsp;</font> </font><font color="#660000" size="2"><font size="2">نژاد </font>طوری تفسیر و دفاع میکردند که خود مشایی نمیتوانست چنین دفاعی از خودش&nbsp; داشته باشد ! و همین دفاع ها و موضع گیری های غلط باعث شد عده ی زیادی نسبت به مشایی موضع مخالف بگیرند و از احمدی </font><font size="2"><font color="#660000" size="2">نژاد </font><font color="#660000">در برابر این دفاع های بی اساس انتقاد کنند { البته یکی از دلایل این بود } !!<br><font size="2"><font size="2">از این نوع دفاع ها<font size="2"> زیاد هستند که بخواهیم <font size="2">بنویسیم و نام ببریم اما به قول حاج آقا بس است دیگر .....</font></font></font></font></font></font><br><br><font color="#FF0000">+</font> <font color="#990000">در این دوره توافقات ژنو غنی سازی 20 درصد تبدیل شد به 5 درصد حالا به نظر شما در مذاکرات شیش ماه بعد چه امتیازی خواهند داد آقایان !! به گمانم این آقایان کلید دار اصلا به فکر شیش ماه بعد نبودند !!</font><br><font color="#FF0000">+</font> <font color="#990000">پس از توافقات ژنو نمایندگان پنج کشور که به نوعی دشمن ایران حساب میشوند خوشحال بودند !! دلیل این خوشحالی دشمن چیست ؟؟</font><br><font color="#FF0000">+</font> <font color="#990000">آقای هاشمی جدیدا نطقی ایراد نموده بودند و دولت آقای احمدی نژاد را تشبیه کرده بودند به دوران هشت سال جنگ و ویرانی و دولت روحانی را به دولت بعد جنگ&nbsp; یعنی دولت سازندگی&nbsp; که همان دولت خودش&nbsp; بود !! این هم از همان دفاع های بالا بود که عرض کردم خدمتتون </font>!<br><font color="#FF0000">+</font><font color="#990000"> همان آقایانی که در دولت خاتمی از دین و خدا و امامان و قر<font size="2">آ</font>ن ایراد میگرفتند و مقالات تند علیه مقدسات مینوشتند حالا دوباره وارد دانشگاه ها شده اند !</font><br><font color="#FF0000">+</font><font color="#990000">اولین پیامی که بعد از رای آوردن روحانی به من رسید این بود " شروع چهار سال دفاع مقدس گرامی باد " و الان میفهمم که واقعا دفاع مقدس شروع شده است در برابر این هجمه ها ، فقط کافیست چشمها را باز کرد و واقعیت ها را دید !! </font><br><font color="#FFFFFF"><font style="FONT-SIZE: 14pt"><font color="#ffffff"><font style="FONT-SIZE: 8pt"><font color="#c2e7ff"><p style="text-align: center;"><a href="http://www.waitor.blogfa.com/post/196/16-%D8%A2%D8%B0%D8%B1" target="_blank" title="انارستان">انارستان </a><font color="#000099">: برای خالی نبودن عریضه<font color="#FF0000" size="4"><a href="http://bachehayeghalam.ir/go.php?vid=32420"> اینجا</a></font><font size="4"> </font>رو هم ببینید.</font></p><p style="text-align: center;"><font color="#000099"><br></font></p><p style="text-align: center;"><font color="#000099">++<font color="#FF0000"> <font size="3">آقایانی که میگویند غرب غنی سازی ایران را به رسمیت شمرده است این لینک را ببینند&nbsp; و بگویید این صحبت اوباما یعنی چه ؟؟؟؟</font></font></font><font color="#FF0000" size="3"><br></font></p><p style="text-align: center;"><font color="#FF0000" size="3">در ژنو گام اول را برداشتیم و برای اولین بار در یک دهه گذشته رشد برنامه هسته‌ای آن‌ها را متوقف کنیم و در برخی بخش‌های مهم به عقب بازگردانیم!!</font></p><p style="text-align: center;"><a href="http://www.mashreghnews.ir/fa/news/269131/%D8%A7%D9%88%D8%A8%D8%A7%D9%85%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%81%D9%82-%DA%98%D9%86%D9%88-%D8%A7%D9%85%DA%A9%D8%A7%D9%86-%D8%BA%D9%86%DB%8C%E2%80%8C%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%AF%D9%87%D8%AF" target="_blank" title="http://www.mashreghnews.ir/fa/news/269131/%D8%A7%D9%88%D8%A8%D8%A7%D9%85%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%81%D9%82-%DA%98%D9%86%D9%88-%D8%A7%D9%85%DA%A9%D8%A7%D9%86-%D8%BA%D9%86%DB%8C%E2%80%8C%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%AF%D9%87%D8%AF">http://www.mashreghnews.ir/fa/news/269131/%D8%A7%D9%88%D8%A8%D8%A7%D9%85%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%81%D9%82-%DA%98%D9%86%D9%88-%D8%A7%D9%85%DA%A9%D8%A7%D9%86-%D8%BA%D9%86%DB%8C%E2%80%8C%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%AF%D9%87%D8%AF</a></p><p style="text-align: center;"><font color="#FF0000" size="2">حالا هی آقایان بیایند و بگویند در مذاکرات پیروز شدیم !! و استناد کنند به نامه ی حضرت آقا !!!</font></p><p style="text-align: center;"><font color="#FF0000" size="2">اقایون اون چیزی که در بییانه نوشته شده و غرب ترجمه میکنه و دولت مردان غرب میگند با این چیزی که ظریف و روحانی میگن تفاوت داره !!!</font></p><p style="text-align: center;"><font color="#FF0000" size="2">حالا دم خروس رو باور کنیم یا قسم حضرت عباس رو ....<br></font></p><p style="text-align: center;"><br></p></font></font></font></font></font><font size="2"></font> text/html 2013-11-29T08:23:16+01:00 sandiskhornezam.mihanblog.com حسین دیوانه محال است خطر داشته باشد ..... http://sandiskhornezam.mihanblog.com/post/212 <font size="2"> <font color="#660000" size="2">این روزها این داستان شده است بخشی از افکارم ...<br>روزی دو نفر با یکدیگر نزاع و دعوا داشتند و هر یک میگفت حق ما من است و دیگری باطل است ! قرار شد این دو در یک میز به مذاکره بنشینند&nbsp; و با یکدیگر بحث کنند و ما بقی هم بنشینند و تماشا کنند تا حق و باطل مشخص شوند !! از آنجایی که اولی میدانست این افرادی که در حال تماشا هستند چیزی نمیفهمند از صحبت ها شروع کرد به بحث !!<br>اولی : قبول دارید ضرب فعل ماضی است ؟<br>دومی : بله قبول دارم <br>اولی : قبول دارید تضرب فعل مضارع است ؟<br>دومی : بله قبول دارم <br>اولی : قبول دارید فعل امر دلالت بر وجوب میکند ؟<br>دومی : بله قبول دارم <br>اولی : قبول دارید نهی در عبادات موجب فساد است ؟<br>دومی : بله قبول دارم <br>و به همین ترتیب اولی از دومی سوال پرسید و جواب های بله گرفت و مردمی هم که تماشا میکردند میدیدند هر چه اولی میگوید دومی بله میگوید و حرفش را تصدیق میکند ! اینجا بود که اولی از جا بلند شد و فریاد زد پس با این وجود ثابت شد که حق با من است و تو باطل هستی !! و مردم بلند شدند و شعار دادند که حق با اولیست !!!<br>حالا این حکایت شده است داستان ما و مذاکرات ژنو و توافقات آن !! <br></font></font><hr><font size="2"><font color="#660000"><font color="#FF0000">حضرت آقا : " دستیابی به آنچه مرقوم داشته‌اید، در خور تقدیر و تشکر از هیأت مذاکرات هسته‌‌ای و دیگر دست‌اندر‌کاران است " <br>آنچه مرقوم داشته اید نه آنچه را که گفته بودیم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!<br>+ آقایان فکر میکنید اگر اوضاع را خوب نشان دهید و طوری وانمود کنید که انگار شق القمر کرده اید ما هم گول میخوریم !!!<br>+ حضرت آقا آبان ماه فرمودند " به فضل اللهی در این مذاکرات ضرر نخواهیم کرد " و به نظرم فعلا ضرری نکرده ایم اما اگر بخواهند دولت مردان کوتاه بیایند ضرر خواهیم کرد !!<br>+ من با داس نیامده ام با کلید آمده ام !!!!<img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/26.gif"><br>+آقای روحانی شما که مدعی هستید این دولت " دولت عقلانیت " و " دولت تدبیر و امید " است پس چرا به جای گزارش کار از دولت قبل انتقاد میکنید و در برخی از جاها هم سیاه نمایی !!! این کجایش عقلانیت است و کجایش تدبیر !!<br>+ به نظر شما این مجریان و کارشناسانی که با دکتر روحانی صحبت میکردند رو از کجا آورده بودند که اینقدر قربون صدقه ی روحانی میرفتند !!!!</font><br></font><br><br><span style="color: rgb(0, 0, 205);"></span> </font> text/html 2013-11-20T07:18:04+01:00 sandiskhornezam.mihanblog.com حسین دنیا تو را نداشت که اینگونه پست ماند.... http://sandiskhornezam.mihanblog.com/post/211 <div align="center"><font size="4">.<br>.<br>.<br></font></div><p align="center"><font color="#660000" size="2">"<font color="#FF0000">کفر متحرک</font>" به اسلام می رسد ولی "<font color="#FF0000">اسلام راکد</font>" به کفر می رسد!</font></p><div align="center"><font color="#660000" size="2">"<font color="#FF0000">سلمان ها</font>" در حالی که <font color="#FF0000">کافر</font> بودند، حرکتشان آنها را به رسول رسانید ولی "<font color="#FF0000">زبیرها</font>" در حالی که با <font color="#FF0000">رسول</font> بودند، رکودشان آنها را به کفر کشاند.</font><font color="#660000">...</font><br></div><br><p dir="rtl" align="center"><font color="#000000"><font size="3">تولدم مبارک<br></font></font></p><p dir="rtl" align="center"><font color="#000000"><font size="3">&nbsp; <img src="http://www.pic4ever.com/images/confetti.gif" align="bottom" border="0" height="57" hspace="0" width="56"></font><font size="3"><img src="http://www.pic4ever.com/images/2uge4p4.gif" align="bottom" border="0" height="34" hspace="0" width="69"> <img src="http://www.kolobok.us/smiles/standart/dance3.gif" align="bottom" border="0" height="31" hspace="0" width="53"></font></font></p><br><p dir="rtl" align="left"><font color="#FF0000" size="1">چشم در تاثیر زیبایی از ابرو كمتر است</font></p><div align="left"><font color="#FF0000" size="1"> </font></div><p dir="rtl" align="left"><font color="#FF0000" size="1">مستی ابروی یار از گیسوی او كمتراست</font></p>