سلام سال نو مبارک ...

پندار ما این است که شهدا رفته اند و ما مانده ایم  ،  ولی حقیقت آن

است که شهدا مانده اند و زمان ما را با خود برده است . شهید آوینی


هفت سین در جبهه - قافله شهدا





دانه های برنج را که دانه دانه از روی پارچه ی سفید جمع می کند

دانه های جمع شده را که می ریزد کنار غذای هنوز خورده نشده

تازه می فهمم کشیده شدن امتداد آن پارچه سفید

از روی میز تا روی پاهایش، برای تمیز ماندن عبایش نیست؛

برای تمیز ماندن برنج هاست

که از قاشق که می افتند، از خوردن نیفتند…


سید علی
 خامنه ای

با یک دست و آن هم با دست چپ، غذا خوردن سخت است؛ گاهی برنج ها می ریزد دیگر…



موضوع :
دفاع مقدس , دل نوشته , 

رفتند که ما بمانیم ...

ماندیم که یادشان ببریم ....



دیگه حرفی برای گفتن ونوشتن ندارم .....

التماس دعا




موضوع :
دفاع مقدس , اجتماعی , دل نوشته , 

چند روزیست در کلاس درس فقه در کتاب لمعه به باب جهاد رسیده ایم .
استاد شروع به تدریس میکند  جهاد از ریشه «ج-ه-د» به معنی کوشش و مبارزه و فعالیت است. دیگه هواسم به درس نیست ذهنم جای دیگر است یاد جنگ و جهاد و شهدا من رابا خود میبرد .  به یاد شهدای طلبه افتادم که در ان روزگاران کلاس درس و بحث و  دنیا را  با تمام لذتهایش را رها کردند و راهی جبهه ها  شدند  . شهدا  طلبه خوب باب جهاد را خوانده بودند و با یکدیگر بحث کرده بودند و از بین تمام باب های لمعه فقط باب جهاد را با گوشت و پوست خود فرا گرفته بودند و در راه ان هم به شهادت رسیدند .البته خیلی ازشهدای طلبه باب جهاد را نخوانده بودند و سر کلاس نرفته بودند ولی خداوند این علم را در قلب انها دمیده بود. هواسم را جمع میکنم به درس ولی استاد  حاشیه میرود و میگوید بچه ها بهترین جهاد  جهاد با نفس است تا این را شنیدم دوباره هواسم پرت شد و دوباره به یاد شهدا افتادم که واقعا و به معنای واقعی کلمه بانفس خود جهاد کرده بودند و در مبارزه با نفس خود پیروز شده بودند  و نفس را ذبح کرده بودند من اصلا هواسم به درس نیست  و استاد درس را ادامه میدهد گاهگاهی صدای استاد  را میشنوم که میگوید جهاد یکی از فروع دین و از واجبات اسلامی است و استاد کلاس را به پایان میرساند ولی من هنوز ....
در حال بستن کتاب هستم که به یاد جمله شهید هاشمی می افتم  و از کلاس خارج میشوم  :  ما برای جهاد  نیامده ایم ما برای شهادت نیامده ایم ما برای رضای خدا امده ایم هدف ما فقط رضای خدا بوده است .



موضوع :
دفاع مقدس , دل نوشته , 

جاده ، طولانی و ناهموار بود. تا چشم کار می‏کرد ، بیابان بود و جاده‏ای که انگار انتها نداشت. اتوبوس کهنه و فرسوده، زوزه ‏کشان پیچ‏ و خم جاده را طی می‏کرد. هوا گرم و دم کرده بود. گاهی گرد و خاک جاده در داخل ماشین می ‏پیچید و پیرمردها و پیرزن‏ها به سرفه می‏افتادند. اتوبوس دائم داخل چاله‏های جاده می‏افتاد و چرت مسافرها را پاره می‏کرد .
 اما در چهره مسافرها اثری از کوفتگی و خستگی راه دیده نمی‏شد. انتظاری خوش آیند در چهره تک تک مسافرها موج می ‏زد. اگر این راه طولانی روزها و شب‏ های زیادی هم طول می‏کشید، باز هم چشمان مسافرها مشتاقانه دور دست جاده را می‏کاوید. اتوبوس به سمت کربلا می‏رفت. همه مسافرها ی زائر مرقد مقدس امام حسین (علیه ‏السلام)، ایرانی بودند. بیش از یک شبانه ‏روز بود که اتوبوس، آرام و با حوصله، مسیر ناهمواری را طی می‏ کرد. دیگر راهی تا مقصد نما نده بود.
مرد و زنی دور از نگا ه ‏های دلسوزانه مسافرها یی که زیرچشمی آنها را زیر نظر داشتند، با هم حرف می‏ زدند. درد در چهره زن موج می ‏زد و مرد سعی می‏ کرد او را آرام کند؛ اما حال زن لحظه به لحظه بد تر می‏شد. زن، باردار بود. خستگی راه و ناهمواری جاده و هوای گرم و دم کرده داخل ماشین، حالش را دگرگون کرده بود. اما در آن موقعیت، کسی کاری از دستش بر نمی‏آمد.

پیش از غروب آفتاب، اتوبوس بالاخره به نزدیکی دروازه کربلا رسید. چشمان زن سیاهی می ‏رفت و همسرش سخت ‏نگران و مضطرب بود. با رسیدن به مقصد ، مرد با عجله  در یکی از محله ‏های اطراف حرم خانه ‏ای اجاره کرد و زن در آنجا بستری شد؛ اما مدام درد بود و پریشانی و افسردگی.

مدتی گذشت. حال زن بدتر شد. مرد با اصرار او را به دکتر برد. دکتر بعد از معاینه، سری تکان داد و گفت: � متاسفم! به احتمال زیاد بچه شما در شکم مادر مرده است. علت آن هم بدی راه و تکان خوردن زیاد ماشین بوده است.�

اتوبوس به سمت کربلا می‏رفت. همه مسافرها ی زائر مرقد مقدس امام حسین (علیه ‏السلام)، ایرانی بودند. بیش از یک شبانه ‏روز بود که اتوبوس، آرام و با حوصله، مسیر ناهمواری را طی می‏ کرد.

دکتر مقداری قرص و آمپول داد و آنها با ناامیدی به خانه برگشتند. ضعف و کسالت به اوج رسیده بود. صحبت‏های دکتر هر دو را پریشان خاطر کرده بود. زن به فکر حرف‏هایی بود که اطرافیانش قبل از سفر به او زده بودند و مانع از آمدنش شده بودند؛ اما او عاشقانه همه خطرها را به جان خریده بود.

مرد، همسرش را دلداری داد. زن به گریه افتاد. گریه کرد و کمی سبک شد. شب جمعه بود. زن، مردش را صدا زد و گفت: � علی اکبر! دلم عجیب هوای حرم آقا اباعبدالله را کرده است.�

- با این حالت چه طوری می ‏خواهی به حرم بروی؟

- می ‏خواهم بروم.

- می‏ ترسم حالت‏ بدتر شود.

زن به گریه افتاد و گفت: �هزار فرسنگ راه آمده‏ام، این همه سختی کشیده‏ام تا به اینجا رسیده‏ام، حالا اگر قرار باشد بچه ‏ام را از دست بدهم، مردن و زنده بودنم چه اهمیتی دارد.�

مرد، ماشینی کرایه کرد و همسرش را با هر سختی بود، به حرم رساند. زن با دلی شکسته و محزون، مرقد سیدالشهدا (علیه‏السلام) را زیارت کرد؛ به ضریح چنگ زد؛ اشک ریخت و با آقا ابا عبدالله (علیه‏السلام) راز و نیاز کرد. در گوشه‏ای نشست. دعا خواند و آقا را صدا زد.

- آقا جان! به خدا من از مردن نمی‏ ترسم. فقط نگران این بچه هستم. اگر بلایی به سرش بیاید، من نمی‏دانم جواب خدا را چه بدهم. قبل از آمدن به این سفر، همه گفتند که نیایم. گفتند که راه سخت است. گفتند که برای بچه ضرر دارد. گفتند که ممکن است بلایی سر خودت و بچه‏ ات بیاید؛ اما من به خاطر زیارت شما، رنج راه را به جان خریدم و آمدم. حالا می‏ترسم. نکند بلایی سربچه آمده باشد. من شفای بچه‏ ام را از شما می‏خواهم. با دوا و دکتر کاری ندارم...�

کم‏ کم چشمان اشک آلود زن پرخواب شد. پلک‏ هایش روی هم افتاد و به خواب رفت. در خواب، بانوی بلند بالا و باوقاری را دید که لباس عربی زیبایی به تن داشت. چهره‏اش نورانی و پاکیزه بود و در حالی که نوزادی را در دستانش گرفته بود، به سوی زن آمد. نوزاد را آرام به زن داد و فرمود: � بیا بچه ‏ات را بگیر!�

زن، بچه را گرفت. همه وجودش سرشار از شادی و نور شد. لحظاتی بعد، از خواب پرید. دست‏هایش هنوز به آسمان بلند بود. حالت عجیبی داشت. انگار تمام آن همه غم و اندوه و درد، یکباره از او دور شده بود. زن، ماجرای خویش را برای همسرش تعریف کرد.

آن شب، آنها مسیر برگشت به خانه را پیاده طی کردند. احساس سلامتی و تندرستی وجود زن را انباشته بود. قلبش گواهی می ‏داد که فرزند ش صحیح و سالم است. روز بعد، آنها دوباره پیش دکتر رفتند. دکتر بعد از معاینه، متعجب و شگفت زده گفت: �خدای بزرگ! بچه زنده است. این یک معجزه است!�

مدتی بعد از بازگشت آنها به ایران، در روز دوازدهم فروردین سال 1333بچه در شهر قمشه، به دنیا آمد. نامش را محمد ابراهیم گذاشتند. او پسری زیبا، آرام و معصوم بود که قبل از به دنیا آمدن، کربلا را زیارت کرده بود! محمد ابراهیم همت، سومین چراغ خانه ‏شان بود







موضوع :
دفاع مقدس , 

سلام دلم تنگ شده بود برای اشعار زیبای سپر ودلم تنگ بود برای....

 
اتل‌ متل‌ یه‌ مادر
نحیف‌ و زار و خسته‌
با صورتی‌ حزین‌
دستای‌ پینه‌ بسته‌
بپرس‌ ازش‌ تا بگه‌
چه‌ جور میشه‌ سوخت‌ و ساخت‌
با بیست‌ هزار تومن‌ پول‌
اجاره‌ خونه‌ پرداخت‌
اجاره‌های‌ سنگین‌
خرج‌ مدرسه‌ ما
خرج‌ معاش‌ خونه‌
خرج‌ دوای‌ مینا
بپرس‌ ازش‌ تا بگه‌
چه‌ جوری‌ میشه‌ جنگ‌ کرد
با سیلی‌ جای‌ سرخاب‌
صورتا رو قشنگ‌ کرد



موضوع :
دفاع مقدس , 

آمده بود مرخصی.

داشتیم درباره منطقه حرف میزدیم.

 لابه لای صحبت گفتم:«کاش میشد من هم به همراهت به جبهه بیایم!»

حرف دلم را زده بودم.

لبخندی زد و پاسخی داد که قانعم کرد.

 گفت:«هیچ می دانی سیاهی چادر تو از سرخی خون من کوبنده تر است؟! همین که حجابت را رعایت کنی مبارزه ات را انجام داده ای»



موضوع :
دفاع مقدس , 


هرچی فکر کردم نتونستم عنوان پیداکنم برای این عکس شما هرچی دوست دارین اسم بزارید...



حالم گرفته شد این عکسو دیدم...








خدایا مارو شرمنده شهدا و جانبازها نکن....




موضوع :
دفاع مقدس , 

دانشجو بود و جوان، آمده بود خط، داشتم موقعیت منطقه را برایش می‌گفتم که برگشت و گفت: «ببخشید، حمام کجاست؟» گفتم: حمام را می‌خواهی چکار؟ گفت: می‌خواهم غسل شهادت کنم. با لبخند گفتم: دیر اومدی زود هم می‌خوای بری. باشه! آن گوشه را می‌بینی آنجا حمام صحرایی است. بعدش دوباره بیا اینجا. دقایقی بعد آمد. لباس تمیز بسیجی به تن داشت و یک چفیة خوشگل به گردن. چند قدم مانده بود که به من برسد یک گلوله توپ زیر پایش فرود آمد.

راوی: حاج حسین یکتا




موضوع :
دفاع مقدس , 

یکی از فرماندهان جنگ میگفت: خدا رحمت کند حاج عبدالله ضابط را. برایم تعریف می‌کرد: خیلی دلم میخواست سید مرتضی آوینی را ببینم. یک روز به رفقایش گفتم، جور کنید تا ما سید مرتضی را ببینیم. خلاصه نشد. بالاخره آقای سید مرتضی آوینی توی فکه روی مین رفت و به آسمونها پر کشید.

تا اینکه یک وقتی آمدیم در منطقۀ جنگی با کاروانهای راهیان نور. شب در آنجا ماندیم. در خواب، شهید آوینی را دیدم و درد و دل‌هایم را با او کردم؛ گفتم آقا سید، خیلی دلم میخواست تا وقتی زنده هستی بیام و ببینمت، اما توفیق نشد. به من گفت ناراحت نباش فردا ساعت ۸ صبح بیا سر پل کرخه منتظرت هستم. صبح از خواب بیدار شدم. منِ بیچاره که هنوز زنده بودن شهید را شک داشتم گفتم: این چه خوابی بود، او که خیلی وقت است شهید شده است. گفتم حالا برم ببینم چی میشه.

بلند شدم و سر قراری رفتم که با من گذاشته بود، اما با نیم ساعت تأخیر، ساعت ۸:۳۰٫

دیدم خبری از آوینی نیست. داشتم مطمئن میشدم که خواب و خیال است. سربازی که اون نزدیکیها در حال نگهبانی بود نزدیک آمد و به من گفت: آقا شما منتظر کسی هستید؟ گفتم: آره، با یکی از رفقا قرار داشتیم.

گفت: چه شکلی بود؟ برایش توصیف کردم. گفتم: موهایش جوگندمی است. محاسنش هم این‌جوری است.

گفت: رفیقت اومد اینجا تا ساعت ۸ منتظرت شد نیامدی، بعد که خواست بره پیش من اومد و به من گفت: کسی با این اسم و قیافه مییاد اینجا، به او بگو آقا مرتضی اومد و خیلی منتظرت شد، نیامدی. کار داشت رفت. اما روی پل برایت با انگشت چیزی نوشته، برو بخوان. رفتم و دیدم خود آقا مرتضی نوشته: آمدیم نبودید، وعدۀ ما بهشت! سید مرتضی آوینی.

(و کسانی را که در راه خدا کشته می‌شوند، مرده نخوانید، بلکه زنده‌اند؛ ولی شما نمی‌دانید. بقره، ۱۵۴)




موضوع :
دفاع مقدس , 

سخت است حال عاشقی كه نمیداندمحبوبش نیز هوای او را دارد یانه؟
ای شهیدان!

حتما مطالعه کنید... در ادامه مطلب




موضوع :
دفاع مقدس , 

حاجی ! تمام گشته مهماتمان، تمام
ما مانده ایم و چند تنِ نیمه جان،تمام
ما  مانده ایم  و  غربت  تلخی از  ابتدا
تا  انتهای  وحشت  آخر  ، زمان  تمام
خرچنگ هـا مـحـاصـره را تنگ کـرده اند
اما امید ماست خدا ؛ بی گمان ، تمام
حاجی!خدا کند که بفهمی چه دیده ام
از پشـت زخـم های دل آسمان ، تمام
این  جا  هنوز  اول  خطِّ  شروع  ماست
پایان انتـظارِ بـه خـون خفته مان ، تمام
فرصت گذشته است ؛ مرا هم حلال کن
شاید شکسته شیشه عمر جهان،تمام
تنهاصدای خش خشِ بیسیم بود و بس
تنها  صدای  اشهد  یک  نـوجوان ، تمام
 10سالِ  بعد  ،  کار  تفحص  نتیجه  داد
بی سیمِ تکه تکه و یک استخوان، تمام
حالـا  کـنار  تـربـت  حاجی  نوشته انـد :
گمنام، عشق ما و خدا ،بیکران....تمام



موضوع :
دفاع مقدس , 

به نام خدا اگه حرفای ما خوب یا بده                     نامه‌ی یه دختر جانباز هفتاد درصده
غم‌های دنیا توو قلبای کوچیکش جا نمیشه            مردی که این نامه رو بفهمه پیدا نمیشه
وزرا، آی وکلا، آی رئیس‌های بی‌وفا                       آی اونایی که پل زدین به روی خون شهدا
آی اونایی که شاه شدید میخاین همه گدا بشن      جانبازا وسیله‌ی تبلیغات شما بشن
میتونید جاتون رو با بابا یه شب عوض کنید؟             خنکی ویلاهاتون رو با تب عوض کنید؟
میتونید یه عمر به جای پا با ویلچر راه برید؟              اونطوری دیگه نمیشه دنبال گناه برید
میدونید قطع نخاعی ِ ز گردن یعنی چه ؟                 میدونید حرکت ترکش‌ها توی تن یعنی چه؟
شمال و کیش و دبی خوبه که سنگر نداره              چی میگی اونجا دیگه که زخم بستر نداره
اونی که دغدغه‌ی دارو و بنیاد نداره                        بایدم بگه جانبازی داد و فریاد نداره
بهار عمر بابام خدا چه زود حروم میشه                   وسط برج که میشه حقوقشم تموم میشه
با دل خسته و با خجالت خیلی زیاد                       از رفقای دیگه‌اش یه کم پول دستی میخواد
آی اونایی که شبهای برجاتون مثل روزه                 نمیخواد واسه بابام، سنگ ِدلاتون بسوزه
آی اونایی که توو افطاری‌های شاهانه‌تون               همه جور آدم با هم جمع میکنید خرد و کلون
روزه‌هاتون قبوله، ایشالله  کربلا برید                      ولی از راهی نرید که ریخته خونها به زمین
برا شماها بدونید نمازم نمی‌مونه                         یکی دو سال دیگه یه جانبازم نمی‌مونه
سکه و تراول‌های رنگارنگ مال شما                      دردا مال ما، غنیمت‌های جنگ مال شما
موتور سه چرخه توو گرما و سرما مال ما                 ماشین‌های خوب مال شما و دردا مال ما
خوب دارید حال می‌کنید بابام داره درد می‌کشه       سوزش جراحاتش بدتر از صد تا آتیشه
وقتی که بابام دیگه حالش خیلی خراب میشه      عکس یارای شهیدش تو چشاش یه قاب میشه
 




موضوع :
دفاع مقدس , 

گزارشی از دیدار رهبر انقلاب با جانبازان قطع نخاع گردنی و حاشیه‌هایش         http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/17393/smpl.jpg               حتما مطالعه کنید



موضوع :
دفاع مقدس , 


اینجا بیت رهبری است.
روبروی هم. تکیه بر تخت!

http://khamenei-pic.com/AX/weblog/900707.jpg

زمانی فرا می‌رسد که این «پیشگامان ِ پیشگام» در جای دیگری، «روبروی هم»، تکیه بر تخت بزنند و جاودانه با شکوه و با طراوت بمانند.
این‌ها همان اندک‌مردمانی از امت آخرین هستند که تنها سخنی که در منزل‌گاه همیشگی‌شان می‌شنوند، سلام است؛ «سلام»!

وَالسَّابِقُونَ السَّابِقُونَ، أُوْلَئِكَ الْمُقَرَّبُونَ، فِی جَنَّاتِ النَّعِیمِ،
پیشگامان پیشگام!، آنها مقربانند، در باغهای پر نعمت بهشتند،
.
ثُلَّةٌ مِّنَ الْأَوَّلِین، وَقَلِیلٌ مِّنَ الْآخِرِینَ، عَلَى سُرُرٍ مَّوْضُونَةٍ
گروه كثیری از امتهای نخستین، و اندكی از امت آخرین!، بر تختهائی كه صف كشیده و به هم پیوسته است قرار دارند.
..
مُتَّكِئِینَ عَلَیْهَا مُتَقَابِلِین؛
در حالی كه بر آن تكیه كرده و روبروی یكدیگرند...
...
لَا یَسْمَعُونَ فِیهَا لَغْوًا وَلَا تَأْثِیمًا، إِلَّا قِیلًا سَلَامًا سَلَامًا.
در آن سخن لغو نمی‌شنوند، تنها چیزی كه می‏شنوند «سلام» است «سلام»!

سوره‌ی مبارکه‌ی واقعه را از اینجا بخوانید.




موضوع :
دفاع مقدس , 

بسم الله الرّحمن الرّحیم

سلام

اللّهم صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم

آدمهای جنگ ، با همه ی زیر و بم و ریز و درشت شان یک کار خیلی مهم کردند ؛ اثبات وجود خدا . با هیچ عقل عقیله ی پوزوتیویستی ابطال گرایانه ای نمی شد فهمید که چرا وقتی چاه ویل جیب و جبهه عراق را پر می کنی ، باز هم طفل نوپای انقلاب اسلامی زمین نمی خورد . دست به نقد می توان ده تا دلیل عقلانی آورد که چرا جنگ شروع شد ولی اثبات اینکه چرا جنگ آنطور که آن عقلانیت اقتضاء می کند تمام نشد ، کار دشواری است . اتفاقی که در این دهه اول انقلاب افتاد و دهه ی شصت را اسطوره نسل های بعد کرد در همین ماجرا ریشه دارد که خدایی وجود دارد که تمامی اراده ها می شکند . اگر بروید در قرآن مجید نگاهی بیندازید ، آیاتی هستند که به "ولو کره الکافرون" و "ولو کره المشرکون" ختم شده اند که تفسیرش باشد با اهلش .

سنت خدا نه تبدیل شدنی است و نه تغییر یافتنی است ، حالا چه طرف حساب خدا فرعون و هامان و قارون و قوم نوح باشند و چه حزب بعث و کنگره آمریکا و سازمان ملل متحد و وزارت دفاع اسرائیل . خدا را بندگانی است که اراده او را در زمین پیاده می کنند ... همان حزب الله که هم الغالبون اند . همان هایی که طعنه و کنایه عقول ابطال گرای پوزوتیویست قریب به سیصد ، چهارصد است به دنبال رخنه ای در آنها می گردند تا ثابت کنند که سنت های خدا قابل تغییر و تبدیل و حتی تعطیل است ، مثل همان هایی که گفتند یدالله مغلولة ، و از آن نتیجه بگیرند که در هر چیزی می توان تجدید نظر کرد ، حتی در وجود خدا و تدبیر خدا و قانون خدا و فرستاده های خدا و ...

آدمهای جنگ ما کار مهمی کردند ، اثبات وجود خدا در دوره موشک فضاپیمافضا و اتم جهادی است که پرده های ضخیم عقل هایی که به چشم بیش از غیب ایمان دارند را کنار می زند تا نشان بدهد که اگر خدا بخواهد و اذن دهد عده ای اندک بر گروهی بسیار غلبه می کنند . و  اراده ی خدا بر این است که زمین به مستضعفان به ارث برسد ، شعله ای که پس از سالیان سال از سپری شدن حکومت مدینة النبّی و امیرالمومنین امام علی و امام حسن مجتبی صلوات الله علیهم و آلهم در دهه شصت بار دیگر شعله ور شد و نهایتش به اینجا میرسد که :هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَى وَدِینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَى الدِّینِ كُلِّهِ وَلَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ .*

و شاید الان که نوبت به ما رسیده است ، زبان حال این باشد که : لَتُبْلَوُنَّ فِی أَمْوَالِكُمْ وَأَنفُسِكُمْ وَلَتَسْمَعُنَّ مِنَ الَّذِینَ أُوتُواْ الْكِتَابَ مِن قَبْلِكُمْ وَمِنَ الَّذِینَ أَشْرَكُواْ أَذًى كَثِیرًا وَإِن تَصْبِرُواْ وَتَتَّقُواْ فَإِنَّ ذَلِكَ مِنْ عَزْمِ الأُمُورِ**

اللّهم صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم اهلک اعدائهم

* سوره مبارکه توبه - آیه ی شریفه 33 :او كسى است كه پیامبرش را با هدایت و دین درست فرستاد تا آن را بر هر چه دین است پیروز گرداند هر چند مشركان خوش نداشته باشند

**سوره مبارکه آل عمران - آیه ی شریفه ی 186 : قطعاً در مالها و جانهایتان آزموده خواهید شد و از كسانى كه پیش از شما به آنان كتاب داده شده و [نیز] از كسانى كه به شرك گراییده‏اند [سخنان دل]آزار بسیارى خواهید شنید و[لى] اگر صبر كنید و پرهیزگارى نمایید این [ایستادگى] حاكى از عزم استوار [شما] در كارهاست.




موضوع :
دفاع مقدس , 

دختر خانم!روزت مبارک…                                                                                       

6 مهر, ۱۳۹۰

چرا حسادت؟
نوش جان پدرت باشد اصلا
آن بوسه های مکرر…

آقای ما خوب می داند،
سخت است که آدم،
دختر داشته باشد
و دست نه!

دختر خانم!
روزت مبارک…




موضوع :
دفاع مقدس , 




موضوع :
دفاع مقدس , 

زنده‌ترین روزهای زندگی یک مرد، آن روزهایی است که در مبارزه می‌گذراند.
زندگی در تقابل با مرگ است که خودش را نشان می‌دهد.
اگر باز هم جنگی پیش بیاید که پای انقلاب اسلامی در میان باشد،
ما حاضریم.

 

(سید مرتضی آوینی)




موضوع :
دفاع مقدس , 

وقتی تصاویر حضور نوعروس یکی از شهدای سپاه که با همان لباس عروسی و با دسته گل در تشییع شوهر تازه دامادش حاضر شده بود در برخی رسانه‌ها منتشر شد بهت و حیرت همگان بر‌انگیخته شد.
۱- در روزهایی که خبر اول مملکت گرانی سکه و دلار است و هرکسی به کار خودش مشغول، در عصر رواج دنیاگرایی تا خر خره و در روزهای سرکشیدن ولعناک دنیای آمیخته با ‌آب‌بینی بزهای قدرت و ثروت، در گوشه‌ای از شمال‌غرب این مملکت، در کردستان و دقیق‌تر بگویم ارتفاعات سردشت، قامت رشید برگزیده‌ترین فرزندان سبزپوش پاسدار اسلام به خاک افتاد اما گردی یا غباری هم برنخاست!

۲- در همین ایام دوباره یگانهای سپاه عطر و بوی شهادت گرفته‌اند! دوباره اعلامیه‌های شهدا بر در و دیوار شهرهای مملکت نصب شده و دوباره مردم قزوین، اصفهان، جهرم و... شاهد تشییع غریبانه شهدای نبرد قهرمانانه بچه‌های سپاه با گرازهای دست‌آموز رژیم صهیونیستی بودند!

۳- پژاک این گروهک برآمده از توافق آمریکا و رژیم صهیونیستی و پرورش یافته در لجنزار اقلیم خودمختار کردستان عراق چند سالی است که با سوءاستفاده از غفلت، بی‌توجهی و شاید ناتوانی بخشهایی از متولیان امر، به شخم زدن امنیت در منطقه شمال‌غرب مشغول شده و آنچنان مجال جولان یافته بود که خوکچه‌های آزمایشگاهی تل‌آویو، چند ارتفاع منطقه سردشت را به پایگاه‌های خود تبدیل کرده و با غارت مردم منطقه به گرازهایی وحشی اما دست‌آموز صاحبان صهیونیست خود تبدیل شده بودند و سرمست از این پروار شدن به کمین و شبیخون و حملات گاه و بی‌گاه به مرزبانان جمهوری اسلامی می‌پرداختند و در شبکه‌های تار عنکبوتی و ماهواره‌ای‌شان عربده‌های پیروزی و تجزیه‌طلبی سر می‌دادند!
 

۴- بالاخره پس از مدتی تعلل، سپاه ماموریت یافت تا این عامل ناامنی رابرای همیشه حذف و شرّ آن را دفع کند.

۵- با ورود سپاه، پژاک ضربات خردکننده‌ای متحمل شد و در آستانه فرار کامل به درون خاک اقلیم خودمختار کردستان عراق قرار گرفت! اما این نبرد شهدایی را نیز به همراه داشت!
 
 
 

۶- وقتی تصاویر حضور نوعروس یکی از شهدای سپاه که با همان لباس عروسی و با دسته گل در تشییع شوهر تازه دامادش حاضر شده بود در برخی رسانه‌ها منتشر شد بهت و حیرت همگان بر‌انگیخته شد. در این روزهای غفلت و بی‌خبری چنین رفتارهایی یا‌د‌آور سالهای جنگ بود؛ سالهایی که چنین رفتارهایی بیشتر «رایج» بود تا «عجیب!» و این رفتار در چنین روزگاری بسیار قهرمانانه‌تر از نظائر آن در سالهای دفاع مقدس است! چرا که جامعه ما مدتهاست که چنین نگاهی به زندگی و مرگ را فراموش کرده است!

۷- ما از شهادت نمی‌ترسیم و شهادت فرزندان سبزپوش سپاه بیش از آنکه نماد ضعف باشد، سند حقانیت سپاه و انقلابی است که سپاه ماموریت پاسداری از آن را بر عهده گرفته است! شهادت و خون شهید غیرت و دیانت را به جامعه باز‌می‌گرداند و غفلت‌ها را می‌زداید! آنان که فکر می‌کنند نباید اخبار شهادت‌های اخیر را منعکس کرد چندان جامعه اسلامی ایران را نمی‌شناسند! تشییع شهید و تکریم شهید و انعکاس شهادت با رفیع‌ترین اصوات تنها دل دشمنان را خالی خواهد کرد!

۸- ما ملتی هستیم که همیشه با خون شهید جان گرفته‌ایم، با تشییع شهید قوت قلب پیدا کرده‌ایم، با گریه بر شهید چشمان و دلهای بیمار و زنگار گرفته را شفا و شستشو داده‌ایم و غبار غفلت را از ذهن و فکرمان پاک کرده‌ایم!

۹- شهدای سپاه در نبرد با پژاک «غریبانی متقدرند!» آنها در نزد پروردگارشان روزی می‌خورند و مهمان امام و شهدایند! این ماییم که محتاج بزرگداشت آنها و زنده نگاه داشتن یاد و تفکر آنهاییم! امروز جامعه ما و جوانان ما بیش از هر زمان دیگر نیازمند استشمام عطر شهادت‌اند! برای جوانانی که سالهای جنگ را ندیده‌اند تشییع شهدای نبرد با پژاک و آشنایی با آنان می‌تواند بهترین فرصت برای درک سالهای جنگ و برقراری ارتباط با تفکر انقلاب اسلامی باشد! با کوته‌بینی و مصلحت‌اندیشی‌های رایج این فرصت را از جوانانمان سلب نکنیم!

۱۰- چرا حضور نوعروس شهید با لباس سفید عروسی در تشییع شوهر شهیدش نبایستی خبر اول رسانه‌های ما باشد؟ در کجای دنیا چنین رویداد مهمی رخ می‌دهد؟ آیا رویدادی مهمتر از این سراغ داریم؟ آیا چنین صحنه‌ای که مصداق مباهات خداوند به خلق انسان است نباید چشمان مردم ایران و حتی جهان را بنوازد؟
آیا مسکوت گذاشتن چنین عظمتی نشان از آن ندارد که هنوز با الفبای تبیلیغات دینی بیگانه‌ایم؟!          لطفا نظر بدید                                                                                     



موضوع :
دفاع مقدس , 

فرمانده سپاه قدس : دعا کنید شهید بشوم

امروز در اجلاس بین المللی بیداری اسلامی مشغول تهیه گزارش بودم ، هنگامی که رئیس جمهوری آمد در راهروی پشتی سالن دکتر ولایتی ، ابراهیم جعفری نخست وزیر سابق عراق و شهاب الدین صدر به استقبال رئیس جمهور آمده بودند ، ناگهان چشمم به یک مرد لاغر اندام افتاد که کت شلواری مشکی که معروف است به کت احمدی نژادی تنش بود ، قیافه اش خیلی برایم آشنا بود اما هرچه فکرمی کردم  یادم نمیامد تا اینکه بالاخره فهمیدم این مرد کیست، این مرد لاغر اندام همان سرداری است که دشمنان و معاندان جمهوری اسلامی با شنیدن اسمش لرزه بر اندامشان میفتد ، او کسی نبود جز سردار سلیمانی فرماده سپاه قدس ایران ، اول شک کردم ، دویدم طرفش ، ازجوانی که به نظرم همراه سردار بود و پشت سرش راه می رفت پرسیدم : سردار سلیمانی اند دیگه ؟ گفت : بله ،ناگهان میکروفن من را دید و تصویربردارم را که یکهو جا خورد و گفت نزدیک نشوید و اصلاً فیلم نگیرید ، سریع میکروفن را دادم به تصویر بردار و دویدم سمت سردار که داشت از پله ها می رفت بالا ، سلام کردم و خودم را معرفی کردم ، چهره محجوبی داشت جوابم را داد ، گفتم :سردار خیلی دلم می خواهد که از شما یک مستندی بسازم ، حیفه که شما گمنام بمونید ، سردار گفت : دعا کن شهید بشوم آن وقت می توانی مستندت را بسازی ، گفتم : نه دیگه ، همیشه تا شماها شهید میشید میان سراغتون ، حیفه گمنام باشید به خدا ،ما دجوونا نیاز داریم به شماها، سردار خنده ای زد و در آغوشم گرفت و شروع کرد به بوسیدن و گفت : تو رو خدا دعا کن شهید بشم ، دعا کن شهید بشم و من دیگر هیچ حرفی برای گفتن نداشتم ، سردار رفت با همان چهره محجوب و آرام ، انگار نه انگار که او همان کسی است که پشت خیلی از دشمنان اسلام و ایران را به خاک مالیده است .




موضوع :
دفاع مقدس , 


مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ   |   Designed By Ashoora.ir
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات