+ انا الله و انا الیه راجعون یعنی همه چیز از خداست و بازگشت ما به حضرت زهراست ما به سوی مادرمان بر میگردیم !
همه ی هستی ما وجود نازنین حضرت زهراست و حضرت زهراست که به ما وجود و هستی داده است  و اگر تمام سال ها و عمرمان را هم در سوگ فاطمه بشینیم باز کم است ! این عید ها و مراسمات مسخره را هم به حساب نمی آوریم !

+ همیشه برایم سوال بود چرا این دنیا را { دنیا } نامیدند ! دنیایی که معنایش پست است !
 وقتی در زندگی اطرافیان خود نگاه میکنم میفهمم پستی این دنیا را !

+ شرمنده ی بچه های تیپ فاطمیون شدیم ! عرق شرم میریزیم در برابرشان !
خدایا هر مردنی را به غیر شهادت ننگ میدانم برای خود !

+ در اخرین لحظات سال هستیم و مشغول فکر ! یکی نیست به ما بگوید در این یک سال گذشته چه کار کردید که این همه ادعا داری ....

+ ازدواج را بهترین آرامش و راه  رسیدن به اوج میدانم ! یک همسر خوب یعنی خدا همیشه در کنارت است !!

+ حضرت آقا تمام زندگی و جوانیم به فدایت !

+ حلالمون کنید خواهشا .......



موضوع :
دل نوشته , 

هر فردی در اطراف خودش به دو صورت نگاه میشود !
افرادی که موافق او هستند و دوستش دارند

افرادی که مخالف وی هستند و دوستش ندارند
قسم سومی ندارد این ماجرا

این دوست داشتن ها و نداشتن های افراد ارزشی ندارد و مهم این است که ظرفیت وجودی هر فرد چقدر از خدا پر باشد ! و ملاک اصلی در هر فرد وجود تقواست !
حالا اگر تقوا بود دوست داشتن ها بیشتر میشود و خود فرد هم دیگران را دوست دارد ! 

افرادی را در کنار خود میبینیم که مورد توجه و دوست داشتن دیگران هستند اینها لزوما افراد با تقوایی هستند !

+ دوست داشتن شخص به خاطر جایگاهش مصداق دوست داشتن نیست
+ به نظر بنده ملاک با تقوا بودن یا نبودن یک فرد را میشود از اخلاق فرد فهمید
فردی که اخلاق ندارد تقوا ندارد

+ بین اخلاق و ادب فرق است
+ بی خود خود را درگیر این دنیا کرده ایم ......





موضوع :
دل نوشته , اجتماعی , مذهبی , 

 به امید خداوند متعال و نگاه پر مهر و لطف اهل بیت به خصوص حضرت زهرا سلام الله علیها
ملبس به لباس مقدس روحانیت شدم !

باشد که بتوانیم احیا گر دین باشیم !


مشهد الرضا دعا گوی تک تکتان هستم انشاالله ......



موضوع :
دل نوشته , اجتماعی , مذهبی , 

روزی مجنون را دیدند که در حال ناز و نوازش سگی است , دست روی سرش میکشد , قربان صدقه اش میرود , دورش میچرخد ! سوال کردند مجنون این دیگر چه کاریست ؛  چرا با سگ دمخور شده ای ! جواب داد این سگه کوچه ی لیلیست !
این فعل مجنون دقیقا همان عاشقیست , عاشق از خود میگذرد و به لیلا  میرسد , عاشق دیوانه وار در پی رسیدن به لیلا است , برای مجنون دیگر خود موضوعیت ندارد و آنچه که مهم است لیلاست ,مجنون تمام سعی و تلاشش را میکند تا دل و نگاه لیلا را بدست آورد خود را به آب و آتش میزند تا مورد نگاه لیلا باشد , میخواهد خودش را همانند او کند مثل او فکرکند مثل او راه برود مثل او بپوشد و دقیقا همانند لیلا باشد , تمام فکر و ذهن مجنون میشود لیلا به هرچه مینگرد او را میبیند حتی شنیده ایم وقتی به آینه هم مینگرد لیلا را میبیند نه خود را !  این افعال مجنون فقط فقط برای کسب رضایت و نگاه لیلی است نه برای غیر! مجنون هر کاری که میخواهد انجام دهد با لیلا میسنجد تا نکند او ناراحت شود او کاری نمیکند که خاطر لیلا آزرده شود , فعلی مرتکب نمیشود که لیلا غضب کند ! مجنون در این راه عاشقی سختی ها و بلا های زیادی را میبیند اما خم به ابرو نمی اورد از این و آن طعنه ها ی بسیاری میشنود اما چون هدفش رسیدن به لیلای خود است تحمل میکند , عاشق در این راه شاید از خود لیلا هم حرف و طعنه ای بشنود اما باز برایش شیرین است چون از جانب  لیلای اوست ! به قول آن شاعر
خوش دل نمای مرا به دشنامت ای حبیب
چون حرف تلخ از لب شیرین شنیدنیست
مجنون در این راه تمام زندگی خود را هم میبازد , نابود میشود رسوا میشود بی آبرو میشود اما باز به پای لیلا مینشیند و خاطرش برایش عزیز است !
مجنون نه تنها عاشق لیلی است بلکه هرچه را که متعلق به لیلا هم باشد دوستش دارد و هرچه را که اورا به یاد لیلا بیندازد محترم میشمرد و هوایش رادارد , کاری نمیکند که متعلقات لیلی و یا هر چیز دیگری که به نوعی به او متصل است از چشمش به دور باشد , محبت و نیرویش را صرف این ها میکند چون که به لیلای خود تعلق دارد ! این عشق مجنون به لیلا یک عشق زمینی است و شاید به عشق حقیقی نرسد و یا اصلا از آن هم دور کند اما با این حال مجنون مردانه در برابر این عشق ایستاده است و تمام قانون و قواعد عاشقی را رعایت میکند !
من و شما هم باید همانند مجنون عاشق باشیم عاشق کسی که عشق حقیقی از آن اوست , کسی که هرچه داریم و نداریم از اوست , کسی که وجود ما بستگی به وجود آن دارد , کسی که نه تنها ما عاشق او هستیم بلکه اوهم عاشق ماست , کسی که به ما حیات داده است , کسی که وجود محض است !این عشق حقیقی همان خداوند است که منبع خیر و برکات است برای ما این خداوند حکم لیلا را دارد برای ما ! من و شما هم باید مثل مجنون خودمان را خط بزنیم و شویم لیلا همه چیز را لیلا ببینیم , به هر کجا که نگاه بیندازیم خداوند و متعلقاتش را ببینیم و چه خوش گفت باباطاهرمان !
بصحرا بنگرم صحرا تو بینم     به دریا بنگرم دریا تو بینم
به هر جا بنگرم کوه ودر و دشت    نشان روی زیبای تو بینم
باید خودمان از موضوعیت بی افتیم و لیلا موضوعیت پیدا کند ! من و شما باید تمام سعی و تلاش کنیم تا مورد نگاه و مهر لیلای خود یعنی خداوند قرار بگیریم , باید تمام کارهایمان را با توجه به رضایت خدا بسنجیم و انجام دهیم , نکند کاری کنیم که خاطر لیلای خود را آزرده کنیم ؛ نکند افعالمان با خواست خدای خود مغایر باشد که دیگر لفظ عاشق برایمان صدق نمیکند ! اگر من و شما میخواهیم وازه عشق را یدک بکشیم باید اوامر و افعال خداوند را مو به مو انجام دهیم , نمیشود که ما خود را عاشق خداوند بدانیم اما اوامر و افعالش را انجام ندهیم ! نمیشود که دروغ بگوییم تهمت بزنیم حلال و حرام را رعایت نکنیم حجاب کافی نداشته باشیم به محرم و نامحرم بی اعتنا باشیم اما خود را عاشق خطاب کنیم  !
من و شما نیز باید تابع و دوست دار متعلقات و هر چیز دیگری که متصل به لیلا یعنی خداوند است باشیم , بهترین و اکمل ترین متعلقات خداوند اهل بیت و معصومین هستند این ها هستند که مظهر مهربانی و نور هستند تمام صفات خداوند در این نورها تجلی کرده است و لذا باید دوستشان بداریم و تابع این بزرگواران باشیم چون متصل به عشق حقیقی یعنی خداوند هستند ! نمیشود که ما خود را عاشق خدا بدانیم اما اهل بیتش را دوست نداشته باشیم  , هرکس هم چنین ادعایی کند که بدون دوست داشتن اهل بیت میتواند عاشق خداوند شود دروغگویی بیش نیست ! این اهل بیت هستند که بهترین وسیله و راهنما برای رسیدن به خداوند هستند یعنی اصلا بدون اهل بیت نمیشود به عشق واقعی رسید و هر راهی به غیر از این راه بی راهه است ! خداوند افعال و اوامر بسیاری برای رسیدن به خود در راه ما قرار داده است که انجام دهیم مثل نماز روزه حج امر به معروف و تمام خوبی های دیگر! من و شما باید خوب ها و خوبی ها را نیز دوست داشته باشیم چون مورد پسند و رضایت خداوند است , خوشبختانه خداوند مهربان بر ما منت گذاشته و اطرافمان را مملو از خوب ها و خوبی ها کرده تا وسیله ای شود برای رسیدن به خودش , من خودم اگر بخواهم طبق میل شخصی این خوبی ها را نام ببرم اول  شهید و شهادت را نام میبرم که بسیار زیبا و دوست داشتنیست دوم هم همین طلبگیم را که با هیچ چیز دنیوی تعویضش نمیکنم و سوم هم محبت و خدمت به مردم را !

یک فرقی هم که (( البته اصلا قابل قیاس و مقایسه نیست اما خوب... )) بین لیلای زمینی و لیلای آسمانیست این است که اگر برخلاف لیلای زمینی رفتار کنیم بعد مدتی ناراحت میشود و ما را ترد میکند و زود از نگاهش می افتیم اما لیلای آسمانی من و شما اصلا اینطور نیست هر چه قدر که نافرمانیش کنیم هرچه قدر هم که ناراحتش کنیم باز ما را از نگاهش دور نمیکند باز هوایمان را دارد مورد مهر و محبت خود قرار میدهد لیلای من و شما کریم و بزرگوار است , بخشنده است و هر لحظه که توبه کنیم و پشیمان شویم با آغوش گرم و اشتیاق فراوان ما را میبخشد ...
هر لحظه که توبه کنیم و پشیمان شویم با آغوش گرم و اشتیاق فراوان ما را میبخشد ...
هر لحظه که توبه کنیم و پشیمان شویم با آغوش گرم و اشتیاق فراوان ما را میبخشد ...
هر لحظه که توبه کنیم و پشیمان شویم با آغوش گرم و اشتیاق فراوان ما را میبخشد ...





موضوع :
دل نوشته , 

این روزها شادی و غم ، فرقی برایم ندارد
بی تو بهشت و جهنم ، فرقی برایم ندارد

وقتی قرار است انسان ، بازنده باشد همیشه
دعوای شیطان و آدم ، فرقی برایم ندارد

من یک بیابان خشکم ، بی حاصلم ، شوره زارم
رگبار و باران نم نم ، فرقی برایم ندارد

مانند تهمینه هستم ، بازنده ی هر دو صورت
پیکار سهراب و رستم ، فرقی برایم ندارد

دستم به دامانت ، ای عشق ! کاری کن امشب بمیرم
دست و تو با ابن ملجم ، فرقی برایم ندارد

دعامون کنید لطفا .....



موضوع :
دل نوشته , 

 برگ دوم از خاطرات بچه های جهادی ...

بعد ازاینکه چایی رو به همراه بچه ها زدیم به خون اماده شدیم برای فریضه ی زیبای خواب ! عقربه ها حدودا ساعت دو نیمه شب را نشان میدادند ! باید کمی استراحت میکردیم  ، فردایی پر کار پیش رو داشتیم ، بهزاد ، امیر و صالح بیرون مدرسه خوابیدند و ما داخل مدرسه ! ساعت کوک شده دیوانه وار شروع به زنگ زدن کرد ، بله وقت نماز صبح بود ، بچه ها را بیدار کردم برای نماز ! از مسجد روستا که برگشتم رفتم سر وقت بچه ها که خواب بودند ! مثل اجل معلق ایستاده بودم روی سرشان و صدا میکردم که مگه آدم بعد نماز صبح میخوابه بیدار شید و هی طوطی وار تکرار میکردم ! اول صبح رفته بودم رو اعصابشون ، از من اصرار از اونها التماس که تو رو خدا بزار بخوابیم خسته ایم و از این حرف ها ! منم گوشم به این حرف ها بدهکار نبود و هی صداشون میکردم اما خلاصه کوتاه امدم و گذاشتم بخوابند اما به شرط اینکه فقط تا ساعت 7:30 ، این رو هم بگم که اگه یه خورده بیشتر صدا میکردم صالح پا میشد و یه کتک مفصل بهم میزد !!

پاشدیم برا صبحونه داشتیم صبحونه رو اماده میکردیم که یه آقایی از اهالی روستا اومد و یه قابلمه شیر و یه کاسه خرما بهمون داد ، کلی ذوق کردیم که یکی تحویلمون گرفته بود ! من شیر رو بردم گذاشتم رو پیک نیک تا داغ بشه و همراه صبحونه میل کنیم ، حدود نیم ساعت که گذشت دیدیم شیر از هم وارفته و سفت شده انگار که ترشیده ! بعد کاشف به عمل اومد که این قابلمه ی دوغ بوده نه شیر ( یکی نبود به آقاهه بگه آخه ساعت هفت و نیم دوغ میارن ) !!

صبحونه رو که خوردیم رفتیم سراغ کارها باید سرویس ها رو میشستیم ، منبع آب سرویس رو پر میکردیم , یه خورده کار هم داخل مدرسه داشت ! روستا آب لوله کشی نداشت و باید از آب چاه منبع رو پرمیکردیم مکافاتی بود پر کردن منبع آب سرویس و آب سرد کن ! باید هر یک ساعت یک بار آب رو قطع میکردیم تا چاه خشک نشه ( اصن یه وضعی بودا ) ! مهدی و گودینی مشغول کارها و نظافت داخل مدرسه بودند ، امیر هم رفته بود سراغ شستن سرویس ها ( اخلاص رو میبینی ... )، من هم رفتم بالا پشت بوم سرویس تا منبع رو پر کنم ، بهزاد هم سر چاه واستاده بود و منتطر فریاد من که کلید چاه رو بزنه ، صالح هم کمک دست من پایین  بود ، به یه سختی شیلنگ پیدا کردیم و کشیدیم بالا پشت بوم ، بدبختی یکی دوتا نبود که شلنگ از شصت جا سوراخ بود ! با یه عالمه پلاستیک و چسب نشتی ها رو گرفتیم  ومنبع آب رو پر کردیم ! ساعت حدودا 10 بود که گرد و خاکی جاده رو احاطه کرد !! دو تا ماشین بود که به سمت مدرسه میومد ! همه مبهوت مانده بودیم و همدیگر رو تماشا میکردیم ! اولش احتمال حمله ی اشرار رو دادیم ! بچه ها یکی یکی شهادتین رو میگفتند و از خدا طلب مغفرت میکردند ! اما کمی که نزدیک تر شدند فهمیدیم که بله عذاب الهی بر ما نازل شده !! گروه خواهران در حال تشریف آوردن بودند ! با ورود خواهران به مدرسه نقشه های استراتژیکی و تمام برنامه های ایدئولوژی ما هم تغیر کرد !!

با توجه به تقسیم بندی کارها (نمیدونم این کارها رو کی تقسیم بندی کرده بود !!) قرار بود که آقایون غذا درست کنند ( این هم از نشانه های آخر الزمان است دیگر.... ) . امیر مشغول بحث نهار و کارها بود صالح رو هم فرستادیم بره با بچه های روستا مسابقات دوره ای فوتبال برگزار کنه ( مسابقات فوتبالی برگزار کرد که لیگ اسپانیا هم نمیتونست برگزار کنه جون خودم ) ،  من و بهزاد و مهدی و گودینی هم فعلا ول معطل بودیم تا ظهر!! نزدیک ظهر بود که من و مهدی با چند تا از خانوم ها رفتیم سمت نخلستان برای چیدن نی ! نخلستان قشنگی بود هوا هم خنکتر بود اینجا ، دقایقی را هم نشستیم کنار آبی که از چاه جاری بود و از بودنمان لذت بردیم ، با مهدی چند تا عکس هم از خودمون گرفتیم واسه یادگارو! نماز رو به صورت جماعت تو نخلستان خوندیم (میبینید چقدر خوب هستیم ما ) و بعدش مشغول چیدن نی شدیم ، نی ها رو میخواستیم برای نمایشگاه ! پایین نی ها تیغ داشت چیدنشون اذیت میکرد بنده خدا مهدی دستش از چند جا زخم شد اما صداش در نیومد !! حدودا دو ساعت طول کشید تا نی ها رو چیدیم و برگشتیم سمت مدرسه ! نامردا نهار رو خورده بودند و منتظر ما نمونده بودند !   یادم نمیاد نهار چی بود اما فکر میکنم کنسر ماهی بود ( از اونجایی که ما همیشه نهار و شاممون غذای عالی و خوبی بود این غذاهای معمولی رو به حساب نمی اوردیم و تو ذهنمون نمی موند )!!

نهار رو که خوردیم همه منتظر سال تحویل بودند البته از سمت ما برادران به کل فراموش شده بود سال تحویلی هم هست و هممون بی خیال نشسته بودیم ( هر سال ، سال تحویل در کانون گرم خانواده بودیم اما امسال آورده بودنمون وسط بیابون ... ) ! مردم روستا هم سال تحویل نمیگرفتند و عید براشون معنی نداشت اما چند نفر از خواهران رفتند مسجد و با تعدادی از اهالی روستا سال تحویل برنامه داشتند ! حدود 6 دقیقه مونده بود که سال تحویل بشه از مقامات بالا دستور رسید که بروم مسجد بالا و سخنرانی حضرت آقا رو از بلندگو پخش کنم ( دقت کردید فقط 6 دقیقه مونده بود به سال تحویل !! ) من بدو بدو رفتم سمت مسجد ، تو روستا اصلا موج رادیو آنتن نمیداد ! هرچه قدر سعی کردم موجی پیدا کنم نشد که نشد ! برای خالی نبودن عریضه دستور رسید و سوره ی فجر رو از بلندگو پخش کردیم ( پیش خودم میگفتم الان مردم روستا میگن اینا دیوانه شدن ساعت 3 ظهر قران پخش میکنند ) !

بعد پخش قران راهی مدرسه شدم ، قرار بود یک سری بسته های فرهنگی در داخل روستا به بهانه ی سال تحویل توضیع بشه که زحمتشو گروه خواهران کشیدند ! ما آقایون هم دور هم خوش بودیم ومیگفتیمو میخندیدیم (نه خیر سوار لاک پشت نبودیم !!)  فعلا هم کاری نداشتیم تا نمازمغرب و عشا !! موقع نماز بهزاد رفت مسجد پایین و منم مسجد بالا ، بچه های گروه به دو قسمت تقسیم میشدند یه عده میرفتند مسجد پایین و یه عده مسجد بالا ! بنا بود بعد نماز چند دقیقه سخنرانی کنم ، نشستم رو پله ی اول منبر وشروع کردم به گیج کردن مردم ، میتونستم تو چشاشون بخونم که به خودشون میگن این دیگه کیه اول عیدی اومده داره موخمون رو میخوره !! در پایان هم از گروه و برنامه هاش تعریف کردم و این که هدف اومدن گروه جهادی به روستا چیه ، چی کار میخوایم بکنیم و از این حرف ها !! روستا مردم بسیار خوبی داشت خیلی خوب و با صفا بودند کلی تحویلمون گرفتند که دیگه داشت سرمون گیج میرفت از این همه تحویل !!

راه افتادیم سمت مدرسه برای استراحت و شام ، شام رو که خوردیم ، بازم یادم نمیاد شام چی بود اما احتمالا چیز معمولی بوده که یادم نیست و گرنه همیشه غذاهامون خوب و عالی بود و تو ذهنم می موند!! بعد ازشام منتظر بودیم تا ساعت جلسه از طرف خواهران و مسئول گروه دقیقا مشخص بشه ، آخه قرار بود یه جلسه برای برنامه ریزی روزهای بعد داشته باشیم چون از فردا بود که کارهای فرهنگی تو روستا شروع میشد !! من و امیر و بهزاد قرار بود بریم جلسه که بهزاد نیومد و ما دوتا رفتیم و جلسه رو برگزار کردیم ، طرحها و برنامه های مختلفی ریخته شد برای اجرا در روستا وبحث های دیگه که بماند !!  بعد جلسه ما آقایون دورهم بودیم که ناگهان به شدت چایی خونمون پایین اومد و طبق روال همیشه رفتم چایی درست کردم و زدیم به خون ...

ادامه دارد ...


+ در ماه مبارک رمضان امر به معروف و نهی از منکر را به خصوص در مصداق روزه خواری حتما انجام میدهیم !





موضوع :
اجتماعی , دل نوشته , 

برگ اول از خاطرات بچه های جهادی ...

برنامه ریزی هامو بهم زدم !اردوی جنوب و خادمی شهدا را در منطقه رویایی شر هانی را هم همینطور ! سفربا خانواده و اقوام را هم لغو کردم ! خودم را آماده کردم برای رفتن به سفری که میدانستم سخت و شیرین است ، سفری که در ان تفریح و لذت نیست ، سفری که دشواری های بخصوصی دارد !!

ذوق و شوق توصیف ناپذیری درچشمها و چهره های بچه ها بود همه ی دوستان امده بودند برای جهادی اکبر ! قرار بود با بچه های گروه جهادی  والفجر 313 برویم به اردوی جهادی در استان کرمان شهرستان قلعه گنج بخش چاه داد خدا روستای زیارت گیاهان ، تقریبا مرز سیستان به حساب می امد ! بچه هایی که برای شناسایی رفته بودند میگفتند حدودا  20 ساعت راه است !
و اما شروع ماجرا ....
مشکلات ازهمان ابتدا دامنمان را گرفت و ساعتی را در پای اتوبوس حیران بودیم اما این مشکلات ریز نمیتوانست زره ای از اراده ای فولادی دوستان کم کند ، ما امده بودیم تا با مشکلات دست و پنجه نرم کنیم نه اینکه با مشکلات کنار بییایم ! میشد در چهره و چشمهای تک تک بچه ها دید که با چه انگیزه ای امده بودند ، اخلاص را همگی داشتند شجاعت را هم همینطور همگی برای رضای خدا آمده بودند ، امده بودند تا حرکتی کرده باشند حرکتی که مورد رضایت امام زمان و نائب بر حقش حضرت آقا باشد ، امده بودند برای خودسازی ، مبارزه با نفس ، آمده بودند تا فرهنگ را ترویج کنند !! بالخره با کلی کش و قوس فراوان  سوار اتوبوس شدیم و راه افتادیم به سمت کرمان ، به سرعت یک چشم برهم زدن با دوستان چفت شدیم و بگو بخندهایمان شروع شد ! راننده های اتوبوس اهل یزد و شیراز بودند ، راننده ی شیرازی بسیار فرد شیرین و جالبی بود کلی خندیدیم ( خدایا ما رو ببخش ) ! نیمه شب بود  و بچه ها خواب آلود و خسته به گمانم خیلی ها تخت و راحت خوابیده بودند و خبر نداشتند از حال و روز راننده ! بهزاد رفت خوابید  گودینی هم که از اول سوار شدن خواب بود تا اخر ، من وامیر بیدار بودیم ، امیر برای اینکه راننده خوابش نبرد و ما را به ته دره سوق ندهد رفت و در کنارراننده نشست و شروع به صحبت کرد از زمین و زمان صحبت میکرد من که دیگه خندم گرفته بود از حرفهاشون ! من هم که خیالم تخت شده بود که دیگر قرار نیست به ته دره برویم و میتوانم کماکان به زندگی خود ادامه دهم مثل بچه ها خواب را بر بیداری ترجیح دادم ! بعد یک ساعت بود که بیدار شدم نزدیک نماز صبح بود ؛ نماز صبح را در نمیدانم کجا خواندیم و حرکت کردیم  ، صبحانه را هم در ترمینال یزد بودیم ، صبحانه را که میل نمودیم ( جاتون خالی ) به سمت کرمان حرکت کردیم ، راننده  زیاد با جاده اشنا نبود چند تماس با رفقایش گرفت و مسیر راحت تر به قلعه گنج کرمان را سوال کرد از همین جا بود که دردسری تازه شروع شد ! من نقشه را برداشتم و رفتم پیش راننده ( هرچه کشیدیم از این نقشه بود ) کلی نقشه را زیر رو کردیم  فاصله ی بین کرمان تا قلعه گنج حدودا 8 ساعت  بود و راننده فکر میکرد یک ساعت راه است راننده شصت بار این نقشه رو پایین و بالا کرد تا مسافت رو دربیاره اما باز حیران مانده بود ! چون مسافت بیشتر شده بود به همین دلیل میگفت باید هزینه ای بیشتر از قرارد داد بدهید ! و گرنه کرمان  پیادتون میکنم ! خلاصه با کلی پایین و بالا شدن تو کرمان در یک مسجدی پیاده شدیم و همه ی بارها را از اتوبوس خالی کردیم نماز و ناهار را در مسجد بودیم چند ساعتی گذشت تا دوستان یک مزدا برای بارها و یک مینی بوس برای بچه ها هماهنگ کردند مینی بوس 17 تا صندلی داشت و ما 20 نفر بودیم ! اما از انجایی که اخلاص بر ما چیره و چهره ای شهدایی برما حاکم شده بود ! چند نفر کف مینی بوس نشستند ساعت حدودا 5 عصر بود که راه افتادیم جاده خیلی مناسب نبود تاریک و خطرناک ، گوشی  را برداشتم و شروع به خواندن قران کردم تا کمی به معنویات نداشتمان اضافه شود و مورد رحمت الهی قرار بگیریم و اتفاق خاصی نیفتد ! به هر طریقی که بود (خواست خداوند و کلی نذر و نیازو صلوات ) ساعت 3 نیمه شب رسیدیم به چاه داد خدا اسکان اولیه ما  در مدرسه ای در این محل بود ! وسایل را در حیاط مدرسه خالی کردیم و برای خواب حیاط مدرسه را انتخاب کردیم ، حیاط پر بود از ملخ که از سرو کولمان بالا میکشیدند ! گوششان به التماس هایمان هم بدهکار نبود ! به هر حال با ملخ ها کنار امدیم و در کنار هم به طور مسالمت آمیز تخت خوابیدیم ! داشت یادم میرفت یکی از دوستان به راننده ی مینی بوس که قرار شد شب را در کنار ماصبح کنه گفت نماز صبح بیدارت کنیم ؟ جواب داد والا وقت نمیشه نماز صبح رو بخونم !!!!!! و این حرف راننده تو طول اردو شده بود سوزه ی ما البته از اونجایی که ما بچه های خوبی هستیم و کار بد نمیکنیم اخر اردو از راننده حلالیت گرفتیم و اونهم ما رو بخشید !!!( این هم نکته اخلاقی ) واما بعد ...
صبحانه رو که خوردیم منتظر بودیم تا راهی روستای زیارت گیاهان بشیم اما گویا مشکلی پیش اومده بود !! بله اقایان مسئول موافقت نمیکردند که به این روستا برویم دلایلی می اوردند که بماند ! اما مسئول گروه اصرار داشت حتما به این روستا برویم و با بخشدار فرماندار و ... رایزی می کردند تا بتوتند تاییده ی اونها رو بگیرد و بالاخره موفق هم شد !! قرار شد ما اقایون بعد ظهر حرکت کنیم به سمت روستا و خواهران هم صبح ! 70 کیلومتر فاصله بود و یک ساعت زمان اما به دلیل اینکه جاده نامناسب بود وقت بیشتری میگرفت ! ماشین که نداشتیم خودمون بریم  ، بارها و وسایلارو زدیم عقب مزدا بهزاد و مهدی جلو نشستند ومن و صالح و امیر وگودینی مثل کماندو ها پریدیم عقب مزدا رو بارها  ! خدا وکیلی به یه مویی بند بودیم یعنی اگر ماشین میرفت رو یه دست انداز هممون به اعماق آسمون پرت میشدیم و با برف سال بعد میومدیم پایین ! هوا خیلی لطیف و دلربا بود نسیم بهاری که به صورت میخورد عقل نداشتمونو از سر میبرد ، جاده از امنیت کمی برخوردار بود باید هواسمان را جمع میکردیم تا مشکلی پیش نیاید ! البته همه ی دوستان برای شهادت امده بودند و ترسی در دل نداشتند مخصوصا خودم ( خدایا منو به خاطر این دروغ ببخش ) ، حال من مساعد نبود سرمای کوچکی خورده بودم سر و بدنم درد میکرد خیلی هم سردم بود ، امیر و صالح یک پتو را انداختند روی سرم و رفتم زیر پتو تا کمی گرم بشم  ! بنا بود یک سری خرید کلی هم برای پنج روز اول سفر داشته باشیم چون قرار بود غذا ها رو خودمون درست کنیم ( داستانی دارد این غذا درست کردن ) به خاطر همین تو مسیر در یکی از روستا ها که مغازه داشت توقف کردیم و از مزدا پریدیم پایین رفتیم کلی خرید کردیم  قیمت ها خیلی بالا بود به قول بچه ها خرید نکردیم بهمون انداختند جنس ها رو !! مردم روستا هم طوری ما رو نگاه میکردند که انگار جن دیدند از کنارمون که رد میشدند بسم الله میگفتند !  به یه مکافاتی حدودا ساعت 9 رسیدیم به روستای زیارت  ورودی روستا از بخت خوب ما عروسی بود! عبدالله کسی بود که قرار بود کلید محل اسکان رو ازش بگیریم و ایشون هم داخل عروسی بود ، بنده ی خدا رفت برامون غذا اورد ، بچه ها داشتند ذوق کش میشدند با خوردن این غذا !! بعد تناول غذا باهم رفتیم مدرسه اوه اوه چه اوضاعی بود انگار مدرسه چند سالی محل اسکان ارواح و اجنه بود ! با بچه ها دست به کار شدیم برای مرتب و نظافت مدرسه ، میز و صندلی ها رو جابجا کردیم ، جارو زدیم ، تانکر های آب رو پر کردیم ( پر کردن تانکر ها هم داستانی دارد )  برق ساختمون رو درست کردیم و .... چند ساعتی طول کشید تا تونستیم تقریبا مدرسه رو از وجود حیوانات موزی و غیر موزی پاک کنیم ! اینقدر حشره کش و مورچه کش زدیم که دیگه داشتیم خودمون شبیه سوسک و مورچه میشدیم ! حدود ساعت 12 بود که چایی خون بنده و دوستان به شدت پایین اومده بود و در به در دنبال پیکنیک میگشتیم تا از این بلای خانمان سوز رها بشیم !(( من عقیده دارم اگر خداوند چیزی به اسم چایی خلق نمیکرد بشریت به کمال نمیرسید )) من و صالح راهی روستا شدیم رفتیم اول روستا که عروسی بود پیش عبدالله ، تو عروسی میزدند و میرقصیدند و ما هم با اون هیبت کنار ایستاده بودیم و تماشا میکردیم البته موسیقی محلی و رقص محلی اقایون بود (اشتباه نشه )! پیکنیک رو گرفتیم و رفتیم مدرسه و یه چایی مشت زدیم به خون ....


 ادامه دارد ......


+انشالله زین پس خاطرات اردوی جهادی را مینویسیم و تکمیل میکنیم هر هفته یک مطلب !

+ دوستانی که تابستان وقتشو دارند حتما شرکت کنند تو این اردوها




موضوع :
دل نوشته , اجتماعی , 

http://www.mazhabiun.com/wp-content/uploads/2013/03/imam_reza_mazhabiun.ir-4.jpg

دوباره آمده ام تا دوباره در بزنم
کبوترانه در این آستانه پر بزنم
به نا امیدی از این در نمیروم هرگز
اگر جواب نگیرم دوباره دربزنم
خدا مرا به حقیقت ولی شناس کند
که حلقه بر در این خانه بیشتر بزنم
سواد نامۀ من رنگ صبح خواهد داشت
شبی که بوسه بر این چشمۀ سحر بزنم
بیاد غربت تو عهد کرده ام با خود
که لاله باشم و صد باغ بر جگر بزنم
خدا ی را کمی ای زائران درنگ کنید
که خاک پای شما را به چشم تر بزنم
بمن هر آنچه که بخشیده اند توفیق است
مبادآنکه دم از دولت هنر بزنم
اگرچه خارم و نسبت بگل ندارم باز
خوشم که گاه گداری بباغ سر بزنم
اگر شمیمی از این بوستان بمن برسد
معاشران بخدا تاج گل بسر بزنم
من آشنای همین درگهم ، خدا نکند
که رو به غیر کنم یا دری دگر بزنم
صفای تربیت باغبان ، حرامم باد
که در مجاورت گل دم از سفر بزنم
اگر چه غرق گناهم سفینه ام اینجاست
مراد و قبله ام اینجا مدینه ام اینحاست




موضوع :
عکس , مذهبی , دل نوشته , 

تو حجره نشسته بودم که اومد و بدون حال و احوال کتاباشو برداشت و رفت کلاس ، اولین بار بود که اینطوری میدیدمش ، تا حالا نشده بود که بدون احوالپرسی و شوخی کردن از پیشم بره ! کلاسش تموم شد و اومد تو حجره ، چهرش ناراحت بود ! رفت یه گوشه ای نشست و هندزفری رو زد تو گوشش ، به خودم گفتم حتما از چیزی ناراحته ، بزار راحت باشه ! چند لحظه یک بار زیر چشمی نگاش میکردم ، خیلی ناراحت به نظر میرسید ، بعد از چند دقیقه دیدم که آروم آروم داره اشک میریزه !! دیگه نتونستم جلوی خودمو نگه دارم رفتم پیشش و هندزفری رو از گوشش بیرون کشیدم و گفتم چی شده امیر حسین !! گفت چیزی نشده اذیت نکن ، دوباره هندزفری رو کرد تو گوشش ، گفتم یعنی چی چیزی نشده !! پس چرا داری گریه میکنی ! گفت تورو خدا راحتم بزار حوصله ندارم ، دیگه چیزی بهش نگفتم و از حجره رفتم بیرون ....

یک هفته از این قضیه گذشت ، هر روز ناراحت تر به نظر میرسید حال و حوصله ی درس نداشت دیگه شوخی نمیکرد نمیخندید خیلی عوض شده بود !! گفتم امیر حسین چرا چیزی نمیگی !! چی شده بهت !

مکثی کرد و گفت میخوام خانمم رو طلاق بدم !! باورم نمیشد ، گفتم شما که چند ماه بیشتر نیست عقد کردید ، چرا طلاق ؟؟ گفت خانمم خیلی نامرده !! گفت تازه فهمیدم خانمم دوست پسر داره با یه پسری رفت و آمد داره !! بهم دروغ گفته ، زد زیر گریه و گفت من 23 سالمه تا حالا به نامحرم نگاه نکردم تا حالا با دختری بدون ضرورت حرف نزدم تا حالا حتی فکر هم نکردم با دختری دوست بشم !! حالا چطوری میتونم قبول کنم همسرم با پسری رابطه داشته باشه !! نمیتونم با خودم کنار بیام که با چنین دختری زندگی کنم ، برام قابل قبول نیست ، نمیتونم تحمل کنم ...

هر چی سعی کردم تا چیزی بهش بگم که آرومش کنه اما نتونستم ....

اولین باری بود که هیچ حرفی برای گفتن به امیر حسین نداشتم ....

+ حضرت آقا فرمودند کسانی که مرز ها رو با دشمن کمرنگ میکنند خدمت نمیکنند حالا خود قضاوت کنید این دولت مرزها را پر رنگ میکنند یا کم رنگ !!

+ آقای هاشمی به گمانم حالتان خوب نیست ........

+ در این هیاهوهای سیاسی داخلی و خارجی خوب مردم مسلمان و مظلوم میانمار را فراموش کرده ایم ، دوباره مسلمانان میانمار را دارند قتل عام میکنند !

دوستان فضای مجازی بی تفاوت نباشید ....

+ حرف های خنده دار میزنند اشتون می آید ایران صبح بلند میشود میرود دیدار فتنه گر ها و کسی نمیفهمند انگار یک فرد معمولیست که کاری با کارش نداشته باشند !!

+ در این چند وقت که نبودم فک نکنید دور از فضای مجازی و کاری بودم در یک نوع دیگر از فضای مجازی مشغول به کاریم شدیدا ....

+ زندگی تاهلی با برکت است حتی عبادت هایش .....


این روزها شادی و غم ، فرقی برایم ندارد
بی تو بهشت و جهنم ، فرقی برایم ندارد
وقتی قرار است انسان ، بازنده باشد همیشه
دعوای شیطان و آدم ، فرقی برایم ندارد
من یک بیابان خشکم ، بی حاصلم ، شوره زارم
رگبار و باران نم نم ، فرقی برایم ندارد
مانند تهمینه هستم ، بازنده ی هر دو صورت
پیکار سهراب و رستم ، فرقی برایم ندارد
دستم به دامانت ، ای عشق ! کاری کن امشب بمیرم
دست و تو با ابن ملجم ، فرقی برایم ندارد




موضوع :
دل نوشته , اجتماعی , مذهبی , 

عزیزی میگفت خداوند ما را برای عبادت نیافرید !! خداوند ما را خلق نکرد تا فقط نماز و روزه و امثالهم انجام دهیم !! او میگفت نماز را که همه ی ملائک میخواندند !! عبادت هایشان بسیار طولانی بود رکوع  هایشان هزاران سال طول میکشید سجده  هایشان که دیگر هیچ !! خیلی بهتر از ما خدا را عبادت میکردند .
میگفت خداوند ما را برای گریه آفرید !! هدف از خلقت ما گریه کردن بود !! خدا ما را آفرید تا اشک بریزیم !! گریه کردن نعمتی بود که خداوند در جان و دل ما نهاد . گریه کردن بهانه ی خوبیست برای خدایی شدن ، برای آسمانی شدن ، برای از غیر بریدن و به خود رسیدن و از آن هم به معبود رسیدن .
میگفت تا میتوانید گریه کنید تا میتوانید اشک بریزید ، به هر بهانه ای که شده اشک هایتان را جاری کنید ، به چشمهایتان التماس کنید تا اشک بریزند ، همین اشک ها هستند که برایمان آبرو می اورند ، حضرت آدم را یادتان هست چقدر عبادت کرد تا بخشیده شود اما نشد ولی تا هنگامی که اشک بر گونه هایش جاری شد خداوند اورا بخشید ، از خطای او درگذشت !!

+ این حرف را هم از من به یادگاری داشته باشید !!
همیشه به کارهایتان جهت خاص بدید و جهت دهی كنید اموراتتان را!
یکی از این جهت دهی ها همین گریه کردن و اشک ریختن است ، زین پس اگر به هر دلیلی و بهانه ای گریه کردید و اشک از چشمهایتان جاری شد، در نظرتان سختی های اهل بیت را در نظر بگیرید و برای سختی اهل بیت اشک بریزید ، اگر برای درد جسمی گریه میکنید حضرت سید الشهدا را در نظر بگیرید ، اگر برای سختی های روحی اشک میریزید حضرت زینب را به یاد آورید ، اگر از دست آزارهای دیگران اشک میریزید وجود نازنین حضرت رقیه را تصور كنید.... خلاصه اگر اشکی جاری شد، متصلش كنید به اقیانوس نجات بخش اهل بیت تا اشک هایتان معجزه کند !


+ فراموش نکنید دوستان اسلام ما اسلام سیاسیست +

خطی کشید روی تمام سوال ها
تعریف ها ، معادله ها ، احتمال ها
خطی کشید روی تساوی عقل و عشق
خطی دگر به قاعده ها و مثال ها
خطی دگر کشید به قانون خویشتن
قانون لحظه ها و زمان ها و سال ها
از خود کشید دست و به خود نیز خط کشید
خطی به روی دفتر خط ها و خال ها
خط ها به هم رسید و به یک جمله ختم شد
با عشق ممکن است تمام محال ها






موضوع :
دل نوشته , مذهبی , 

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


نمیدانم چرا این روزها دلم میخواهد در هوای گرم آنهم اواخر شب از خانه بیرون بزنم و در پیاده رو های نفس گیر شهر قدم بزنم تا برسم به همان پارکی که صندلی های چوبی دارد همان پارکی که سالها اواخر شب منتظر آمدنم بود ، همان پارکی که شاید دل خود را به رهگزر های هفت رنگش نباخته باشد ! اصلن اواخر شب را بیشتر دوست دارم ، در این ساعت های پایانی شب  آسمان ، خیابان ها درختان صندلی ها مغازه ها پیاده رو ها ستاره ها و همه و همه بیشتر حوصله دارند تا برایشان حرف بزنیم ، سرشان خلوت تر است ، کمتر نگاهشان به این سو و آنسو هست ! اصلن خودم دیده ام که گاهی اوقات درختان التماس میکنند تا کنارشان بشینیم و حرف بزنم و کمی هم سر به سرشان بزاریم تا که رنگ تعلق نگیرند از این جماعت نقاش !!

بعد که رسیدم به پارک راهم را کج کنم و بروم به سمت همان نیمکت چوبی که منتظرم بود ،بشینم و تکیه بدم ، پایم را روی پایم بندازم ، نفس عمیقی بکشم و شروع کنم برایشان از خودم بگویم ازدنیای طلبگیم ، ازسالهای پر از فرازو نشیب طلبگی ، از شیرین ترین دوران زندگیم!! میشنوم که درختان پارک پچ پچ میکنند! گمان میکنم تا الان گوش و چشمشان را نسپرده اند به حرف یک طلبه !! برایشان از دنیای واقعی آدمها بگویم که به چه چیزهایی دل خوش کرده اند ، چه چیزهایی برایشان آرزویند ، برایشان بگویم که دیگر آدمها دارند به سمت ناکجا آبد میروند ! برایشان کمی هم شعر بخوانم ، شعرهای  آنچنانی ....

من و پنجره و دیوار و یک سیگار یک ضبط کوچک و چند نوار و یک سیگار
سهم من از شب های بودنم هر دم تا صبح سحر بیدار و یک سیگار

بعد از چند سال برگشته ام به کنارشان دلم حسابی تنگ شده بود برای تک تک درختان پارک ، برایشان از خاطرات دوران طلبگی میگویم ! تمام خاطرات تلخ و شیرین این چند سال را تعریف میکنم ، از سختی های طلبگی میگویم ، از مشکلاتش میگویم ! میگویم برایشان که طلبگی بزرگترین نعمت خدا برای من بود ، میگویم طلبگیم را با هیچ چیز دنیایی معامله نمیکنم !! میگویم من از طلبگی و دنیایش چیزهایی را به دست آوردم که در هیج جای دنیا نمیتوانستم به دست بیاورم !

به ساعت نگاه میکنم چند ساعتی گذشته هوا خنک تر شده بلند میشوم و از پیش درختان میروم نگاه درختان به من دوخته شده و نگاه من به درختان ! با نگاهمان به یکدیگر التماس میکنیم که بمانیم !! قول میدهم که فردا هم بیایم و به ادامه ی حرف هایمان برسیم ....

+ محمد علی شاه کجاست که دوباره مجلس را به توپ ببندد !

دلمان خوش بود خیر سرمان این دوره مجلس اصولگرایی داریم ! حیف این نمایندگان است که توپ را هم اصرافشان کنیم !

+ وای به حال مجلسی که به ظریف و زنگنه رای اعتماد دهد !! البته مجلسی که سر تا پایش لابی باشد همین میشود دیگر ! لاریجانی هم که رئیسش باشد دیگر چیزی کم نمی ماند !

+ ندبیر و امید ! اعتدال ! وازه هایی بود که روحانی مدام تکرار میکرد ! اما نه از تدبیر خبری هست و نه از امید ! اعتدال هم جز برای رای جمع کردن نبود !

+ اقای هاشمی دولت و کابینه و مجلست  مبارکت باشد !!!

+++ ما همچون دیدبان خواهیم بود ، قوی تر از همیشه لحظه ای از مواضع و سخنان حق کوتاه نخواهیم آمد ! آقای روحانی بدانید هر جا بخواهید وارد خطوط قرمز شوید سخت مقابلتان می ایستیم !!

+هر که تشویش سر زلف پریشان تو دید

تا ابد از دل او فکر پریشان ننشست

 




موضوع :
اجتماعی , سیاسی , دل نوشته , 

+ قرینه ها بر این است که شب قدر شب 23 باشد ! در این شب ها و روزهای قدر فراموشتان نشوم !

روزهای قدر هم کمتر از شب های قدر نیست ! روزها را هم از دست ندهید !

+ شنیده بودیم بعضی ها به پهنای صورت اشک میریزند اما ندیده بودیم ! وقتی مینشینی پای روضه ی حضرت استاد آنوقت معنی روضه و اشک را میفهمی ! انوقت میفهمی و میبینی که به پهنای صورت اشک ریختن یعنی چه !

خدا نکند که حضرت استاد بخواهد از سقیفه بگوید ، بخواهد از مدینه و کوچه هایش بگوید !

+ نمیدانم صدا و سیما در ماه مبارک رمضان چه میخواهد به مردم بفهماند با این فیلم های مسخره اش !

30 شب پای تلوزیون وقت میگذاریم که چه چیزی را بفهمیم !!

+ فعلا حال بیشتر از این نوشتن را نداریم ......




موضوع :
مذهبی , دل نوشته , 

 

همیشه و در همه حال احتیاج به نگاه و نظر خدا و اهل بیت دارم اما این روزها خیلی بیشتر نیازمند هستم !!

خیلی از اوقات دیگر عقل راه به جایی نمیبرد ! مشورت هم كمك نمیكند ! هر چه قدر هم كه فكر میكنی فایده ندارد !!

اینجا ها باید فقط خدا و اهل بیتش كمك كند  ....

واقعا اگر راهنمایی خدا نباشد اصلا نمیشود تصمیم درست گرفت !!

التماس دعای مخصوص

زیاد دعام كنید




موضوع :
دل نوشته , 

سلام
این روزها خیلی حرف برای گفتن و نوشتن دارم اما نمیدانم چرا نمیتوانم بنویسم دست هایم تاب نوشتن ندارد چشم هایم بیقرارند فکرهایم فراری نمیدانم چه مرگم شده است فقط میدانم روزهای عجیبیست ....
هیچ وقت گذر زمان را مثل این روزها احساس نکردم روزهایی که مثل ثانیه ها از پی هم میگذرند التماس هایم هم به جایی نمیرسد روزهایی که سپری شد روزهای خوبی بود در کنار امامم ارام گرفته بودم شب ها تا صبح در کنار دوستان لبنانی در صحن ازادی مینشستیم و صحبت میکردیم لحظات خوبی بود ...
گاهی اوقات از این همه توجه که به من میشود خسته میشوم دوست دارم تنها باشم کسی در اطرافم نباشد کسانی نباشند که مدام در کنارم باشند و حواسشان به من باشد برایشان مهم باشم دوست دارم تنهایم بگذارند کمتر حواسشان به من باشد تا بتوانم در میان خودم باشم خودم باشم و خودم ....
حرف ها و نوشته ها زیادند اما نمیدانم کدامش را بازگو کنم تا حقش را ادا کرده باشم ترجیح میدهم سکوت کنم در مقابلشان همیشه که نباید حرف ها را نوشت یک بار هم در مقابل حرف هایم می ایستم و نمیگزارم زده شوند ...

امام رضا دلم برایت تنگ شده است ....
دوستان جنوب لبنان دلم برایتان تنگ شده است ....

یکی از اساتیدمان زلزله آذربایجان رو پیش بینی کرده بود
او میگفت از تاریخ فلان تا تاریخ فلان نحس است البته با دلایلی که ذکر میکرد
او میگفت شروعش با یک زلزله است....
خدا ادامه راه را بخیر کند .....
برای رفع بلاها دعا کنید....

آقایان خاتمی . هاشمی . ناطق . قالیبافت . لاریجانی و امثالهم دیگر شما برای ما مرده اید
بیخود تلاش نکنید چهرهایتان را خوب میشناسیم
از قدیم گفته اند توبه گرگ مرگ است ....




موضوع :
دل نوشته , 

سوختن قصه ایست تكراری برای ما بسوزید برادران و خواهرانم در این سوختن رازی نهفته است كه جزء شما و حضرت زهرا كسی در خور فهم آن نیست . شما زنان و مردان باید بسوزید اصلا سوختن حق شماست شما باید بسوید تا ما بتوانیم نفس بكشیم تا ما بتوانیم به زندگی مرفحمان برسیم  تا ما بتوانیم بر سر گرانی مرغ هر شب گزارشی تهیه كنیم .
اصلا شما چرا غریب افتاده اید مگر نمیدانید رسم است غریبه ها را از شهر بیرون میكنند مگر داستان كربلا را نخوانده اید ؟؟!!
چرا شما در میان مارها غریب افتاده اید مگر داستان كوچه های مدینه را نشنیده اید؟؟!!
این هایی كه شما را میسوزانند نسلشان به  سالیان دورتر باز میگردد خوب میشناسیمشان از نسل حرمله و....
شما ها را از سوختن و آتش  میترسانند اما نمیدانند كه مسلمانان با آتش و سوختن غریبه نیستند ..!!!
مسلمانان میانمار آیا بجز خودتان درب خانهایتان را هم به آتش كشیده اند؟؟؟؟
كودكان میانمار شما هم بسوزید اینجا كودكانمان بر روی تخت هایشان به آرامی خوابند كودكان میانمار خیالتان تخت نمیگزاریم پوست كودكانمان ىر زیر آفتاب بسوزد تا درد سوختن را بكشند اما شما بسوزید و خاكستر شوید.
جوانان میانمار آسوده بسوزید ما اینجا نمیگزاریم تماشای بازی های المپیك قضا شود با خیال  راحت بسوزید اینجا تمام دغدغه  ما شده است  كنكور ما به فكر مد های جدید هستیم جوانان میانمار میشود به ما بگو یید دغدغه شما  چیست ؟ نكند به فكر كشورتان باشید نكند به فكر خواهران و برادران مسلمان خود باشید ..
مسلمانان میانمار بسوزید همه دست به دست هم داده اند تا شما راحت بسوزید فعالین حقوق بشر سازمان ملل شورای امنیت همه و همه خفقان گرفته اند و   به فكر بازی های المپیك هستند به فكر عیاشی و خوش گذرانی خود  آنهایی كه وقتی میشنوند حیوانی را آزار داده اند فریادشان همه شبكه ها را فرا میگیرد اما وقتی خبر كشتن مسلمانان به  گوششان میخورد خفه میشوند .
مردم میانمار  در این هیا هوی قدرت كسی هست كه به یاد شما باشد  ما در ایران رهبری داریم كه به فكر شماست به خاطر شما غصه میخورد این سوختن شما برایش درد آور است رهبر ما هم شبیه شماست تنها و غریب در میان مارها پس راحت تر از همیشه بسوزید .....

باز هم میگویم مردم میانمار سوختن قصه ایست تكراری....

http://harfeto.ir/?q=node/789   نشر مطلب در حرف تو

 http://www.seratnews.ir/fa/weblog    نشر مطلب در صراط نیوز

سلام

در حریم امام رئوف دعاگوی تکتکتان هستم البته اگر دعایمان از سقف بالاتر رود...!!!!

باب‌الجواد راه ورودی به قلب توست
حاجت رواست هركه از این راه می‌رود
....



موضوع :
سیاسی , دل نوشته , 

سلام
چقدر زود قول هایمان را زیر پا میگزاریم چه زود همه چیز را فراموش میکنیم چه زود خودمون روخراب میکنیم قرارمون این نبود نه اصلا چنین قراری نداشتیم
قرارمون این نبود که سکوت کنیم و حرفی نزنیم قرارمون این نبود وقتی به کسی ظلم میکنند ساکت بشینیم قرارمون این نبود وقتی که کسی کمک خواست کمکش نکنیم قرارمون این نبود کسی عاشق شد مسخرش کنیم قرارمون این نبود برای همدیگه دعا نکنیم به هم محبت نکنیم قرارمون این نبود بی تفاوت بشیم قرارمون این نبود به حرف خدا گوش ندیم قول هاو عهدهایی رو که به خدا دادیم فراموش کنیم مگه من و شما نبودیم که با خدا عهد بستیم که دیگه یه بنده خوب باشیم دیگه گناه نکنیم دیگه سعی نکنیم دیگران رو از خودمون ناراحت کنیم پس چی شد ؟؟ مگه قرار نذاشتیم که دیگه هرجا دیدیم کسی داره گناه میکنه بهش تذکر بدیم پس چرا تو کوچه خیابون یا تو مهمانی هامون یا بین رفقامون امر به معروف نمیکنیم رفقا و دوستانمونو به خدا ترجیح میدیم این که نشد رسم مردونگی چرا وقتی میبینیم کسی داره روزه خواری میکنه بهش هیچی نمیگیم نکنه میترسیم !!! اگه که میترسیم باید به خودمون و ایمانمون شک کنیم ما بسیجی و مذهبی نشدیم که سکوت کنیم و نظاره گر باشیم این ریش ها و چادر ها رو برای زیبایی حمل نمیکنیم ما با این نمادها حرف دین رو میزنیم پس چرا تو خیلی جاها سکوت میکنیم و حرفی نمیزنیم ما که چنین قراری نداشتیم
یادمون رفته عهد و پیمانی رو که با خد ا بستیم وقتی خدا سوال کرد الست بربکم همه گفتیم قالو بلی پس چی شده که زدیم زیر قولمون..!!!
قرارمون این بود که مرد باشیم مردونه زندگی کنیم هرجا دیدیم به کسی ظلم میشه حقشو بگیریم دیگران رو کمک کنیم همدیگه رو دوست داشته باشیم محبت کنیم بدون چون و چرا به حرف خدا گوش بدیم ما که نتونستیم حق خدارو براورده کنیم اما خدا خیلی مهربان و با گذشته هرچه قدر ما بی معرفتی میکنیم خدا باز میبخشه هرچی گناه میکنیم خدا نادیده میگیره هیچ وقت ابرومونو نبرده هیچ وقت بندهاشو فراموش نکرده اما ما گاهی اوقات خدا رو فراموش میکنیم این حدیث قشنگ رو چند وقت پیش شنیدم خدا به فرشته هاش میگه اگه بنده هام میدونستند که چقدر دوسشون دارم همه برام میمردند...

ایام ماه مبارک رمضان فرصت خوبیه برای یاد اوری قرار هامون با خدا یا گذاشتن قرار های جدید با خدا
قوی تر و با انگیزه تر از همیشه سر قرارون با خدا هستیم .
این روزها امر به معروف رو ترک نکنیم وقتی کسی داره روزه خواری میکنه حتما بهش تذکر بدید .
برای مردم مصر سوریه بحرین عربستان و مخصوصا مسلمونای میانمار دعا کنید بدجور حالمون گرفته شد با شنیدن اخبار میانمار.


ماه مبارک رمضان امسال چقدر دوست داشتنیست هوا خیلی گرم است تشنه میشویم لبهایمان خشک میشود عطش امانمان را میبرد
اما وقتی یاد کربلا و عاشورا میکنیم همه چیز را فراموش میکنیم تشنگی را گرسنگی را گرما را همه چیز را حتی خودت را هم فراموش میکنی ...



موضوع :
دل نوشته , 

سلام
میرود وضو میگرد موهایش را شانه میکند دستی هم به ریش های لطیفش میکشد به پیرهن سفیدش کمی عطر میزند و راهی بیرون میشودیک نگاهی به مسیررفتنش می اندازد و بعد نگاهش را به زمین میدوزد دلش شور میزند احساس عجیبی دارد دل نگران است گاه گاهی سرش را بالا می اورد و به مسیر نگاه میکند و ادامه راهش را میرود و اما در اخربن نگاهی که به رو به رویش میکند گنبدی طلایی رنگ دلش را میبرد حالش را اشفته میکند تا به خودش می اید میبیند مقابل  درب باب الرضا ایستاده است... باورش نمیشود میرود به سمت درب ورودی و داخل میشود چند لحظه مکث میکند و راه می افتد اذن دخول نمیخواند چون خوب میداند هیچ وقت اجازه داخل شدن به حرم را از امام نمیگیرد راهش را ادامه میدهد چه حال خوشی پیدا میکند احساس خوبی دارد به سمت چپش که نگاه میکند عده ای را میبیند که حلقه زده اند و بلند بلند شعری ترکی میخوانند و سینه میزنند کودکان را میبیند که در صحن حرم در حال بازی کردن و شلوغ کاری هستند  و  نگاهی هم به  سمت راستش میکند زوج های جوان را میبیند که چه عاشقانه برای شروع زندگی خود حرم امام را انتخاب نموده اند ودر کنار یکدیگر با ارامش ایستاده اند و اشک میریزند  چه لذتی دارد دیدن این صحنه ها عده ای در حال نماز خواندن عده ای در حال گریه و دعا و عده ای مبهوت مانده اندو فقط این سو و ان سو را تماشا میکنند گویی به دنبال چیزی یا کسی میگردند... سرش را پایین می اندازد و راهش را ادامه میدهد هرچه نزدیک تر میشود بی قرار تر میشود و  به نزدیکی رواق میرسد و داخل رواق میشود و بوی عطر حرم مستش میکند چه بوی خوشی می اید چه نسیم دلربایی میوزداحساس میکند این رواق ها تکه ای از بهشت هستند کودکان را میبیند که روی پای پدر و مادر خود  به ارامی خوابند وای چه لذتی میبرند راهش را به سمت صحن ازادی کج میکند خیلی این صحن را دوست دارد برایش تداعی کننده ی خاطرات خوشی است  یک نگاهی به اطراف صحن می اندازد و از این همه مهربانی و پاکی لذت میبرد دقایقی را در حیاط می‌نشیند وخاطرات را مرور میکند چه خاطراتی بود چه لحظات شرینی داشت و با خود این جمله را زمزمه میکند یا امام رئوف یا امام رئوف... و بلند میشود و میرود سر مزار شیخ جعفر و فاتحه ای میخواند به سمت مزار نخودکی هم میرود و طبق روال همیشه  خیلی جلو نمیرود میداند خانم ها برای گرفتن حاجت  خود بست می‌نشینند کنار مزار نخودکی و از همان فاصله چند متری فاتحه ای میخو اند و میرود چقدر خوشحال است چه حالی دارد میرود به سمت حرم کفشش را تحویل کفشداری می دهد حالش دگرگون میشود قطرات اشک کم کم سرازیر میشود  میریزد به روی ریش های لطیفش و از انجا هم به روی پیرهن سفیدش سرش را پایین می اندازد و نم نم اشک میریزد و راه میرود سرش را که بالا می اورد ضریح رویایی را جلوی چشم های خیسش میبیند باورش نمیشود  همانطور مبهوت تماشا میکند که با صدای خادم حرم که میگوید جلوی راه نه ایستید به خودش می اید حال عجیب و قریبی  دارد داخل میرود طبق عادت  همیشگیش به سمت راست ضریح میرود و  باز هم مثل  همیشه جایی برای نشستن در کنار دیوار پیدا میکند می ایستد حسی عجیب دارد خیلی عجیب قطرات اشک تمام صورت و ریش هایش لطیفش را فرا گرفته چقدر زیبا شده او فقط نگاه میکند به ضریح فقط نگاه این نگاه ها گاه گاهی قطع میشود و به زمین میخورد  کمی که میگذرد دیگر به ضریح نگاه هم نمیکند نه که نخواهد نگاه کند نمیتواند نگاه کند خجالت میکشد عرق میکند رنگش میپرد تمام وجودش پر از شرمندگی میشود  خودش خوب میداند که لایق این همه مهربانی نیست  حس عجیبی دارد عجیب کم کم بر لبانش زمزمه ای می اید و او فقط میگوید یا امام رئوف یا امام رئوف یا امام رئوف  ..‏ ‏



این جمله رو برای دومین بار مینویسم :
دوستان فضای مجازی مراقب نوشته هایتان باشید نکند فردا به خاطر همین نوشته هایتان مجازات شوید ...
نکند به خاطر همین نوشته ها مدیون دیگران شوید نکند ...


یک لحظه سکوت کرد و حرفش را خورد                          بغضی نفس و گلوی او را آزرد
می خواست که عشق را نمایان نکند                             اشک آمد و باز آبرویش را برد




موضوع :
دل نوشته , 

از دوستان میخوام نظرات جناب توصیه رو تو نظرات بخونید ....


سلام

هرچی فکر کردم چطور بحث رو شروع کنم به نتیجه نرسیدم ولی بعدش تصمیم گرفتم برای روشن شدن بحث از چند تا حدیث استفاده کنم . به این چند تا حدیث دقت کنید  :

امّت من تا هنگامى كه یكدیگر را دوست بدارند، به یكدیگر هدیه دهند و امانتدارى كنند، در خیر و خوبى خواهند بود

امام صادق (ع) فرمودند : دوستی و محبت اولیای خدا و ولایت آنان واجب است و بیزاری از دشمنان آنان نیز لازم است.

إرحَم تُرحَم  مهر و محبّت ورزید تا مورد مهر و محبّت قرار گیرى

سوره نباء : ثُمَّ کَانَ مِنَ الَّذِینَ آمَنُوا وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ وَتَوَاصَوْا بِالْمَرْحَمَةِ

با توجه به این احادیث میفهمم که تو این چند تا حدیث و همچنین احادیث دیگه امر شده به محبت و دوست داشتن یکدیگر حالا سوال و حرف من اینجاست که این دوست داشتن بین دو هم جنس مثل دوتا اقا یا خانمه یا مختص بین محارمه یا بین زن و شوهره یا بین همه مردمه فرقی نمیکنه جنس موافق باشه یا نه یعنی بین اقا و خانم . با توجه به اطلاق این احادیث میفهمیم که دوست داشتن جنس مخالف اشکال نداره و ما بیانی بر ممنوع بودن دوست داشتن جنس مخالف نداریم یعنی میشه یک اقا یک خانم غریبه رو دوست داشته باشه یا بر عکس البته باید منشع این دوست داشتن یه امر خوب و مطلوب باشه نه چیز دیگه ای و این دوست داشتن نباید مفسده ای داشته باشه و ما احادیثی داریم که منع کرده از دوست داشتنی که مفسده داشته باشه مثل دوست داشتن رهبری یا دوست داشتن یه ادم مومن و خوب یا دوست داشتن کسانی که منصوب به امامان هستند  این موارد شامل مرد و زن هم میشه .

این رو هم بگم که این بحث کاملا با بحث رابطه بین دختر و پسر فرق داره و این کاملا مشخصه که رابطه بین دختر و پسر حرامه ویک امر اشتباهیست . اما تو دوست داشتن هیچ رابطه ای وجود نداره ما کسی رو میشه دوست داشته باشیم اما رابطه ای نداشته باشیم باهش من حدیثی رو ندیدم که دوست داشتن رو مختص کنه بین افراد هم جنس تمام احادیث به‌طور مطلق هستند و خطابشون به مومنینه .

 حالا به نظر شما ایا درسته که ما یک جنس مخالف خودمون رو دوست داشته باشیم ؟؟ به توضیحات من هم توجه نکنید نظر خودتون رو بگید


نوشت : کل فاعلا مرفوع کل مرفوع فاعل
از همین  یک جمله برای اثبات ولایت حضرت علی علیه السلام استفاده میکرد!!!




موضوع :
مذهبی , اجتماعی , دل نوشته , 

چند روز قبل برایم پیام کرده بود که :

آنهایی که ما را از دوستی با جنس مخالف , با آتش جهنم می هراسانند ,   

نمازشان را به امید حوریان بهشت میخوانند !!!

خودتان قضاوت کنید ....

 


نوشت : خداوندا : به مذهبی ها بفهمان که مذهب اگر پیش از مرگ به کار نیاید پس از مرگ به هیچ کار نخواهد آمد ....                    
این هم برای تو .......

امام صادق علیه السلام :
اگر یكی از شما برادر ایمانی خود را شاد كرد، فكر نكند كه فقط او را شاد كرده، به خدا قسم ما را شاد كرده است، به خدا قسم این شادی را در دل رسول الله (ص) وارد كرده است»(اصول كافی، ج 2، ص 189)

  



موضوع :
مذهبی , دل نوشته , 

سلام
وقتی از حوزه بیرون می ایم و به خیابان میروم و ان همه بی حجابی وبی حیایی و بی عفتی را میبینم و یا  قیافه های رنگی که انگار تازه از اتاق نقاشی بیرون امده اند و یا اقایانی که خود راشبیه به زنان کرده اند و یا صحبت ادمهایی را میشنوم که دائما از فساد و دزدی ویا کلاهبرداری و... حرف میزنند و یا زمانی که صفحه حوادث روزنامه ها را مطالعه میکنم خیلی تعجب نمیکنم یعنی جای تعجب هم ندارد میدانید چرا ..؟؟  در جامعه ای که مردمانش خدا را فراموش کرده اند و فقط از خدا یک نماد ساخته اند مردمانی که دستورات خدارا روی زمین گذاشته اند وبه دنبال عشق و حال خودشان هستند اینها فقط خدا را برای غیر خدا میپرستند اما اطاعتش نمیکنند . در جامعه ای که بین مردمانش که امر به معروف ونهی از منکر جرم شناخته شود در جامعه ای که مردمانش کمتر به حلال و حرام اهمیت میدهند در جامعه ای که خدا رابه یک فعل حرام میفروشند در جامعه ای که ......
ای بابا چقدر حرف میزنم منهم که جزء همین جامعه هستم در بین همین مردم زندگی میکنم نفس میکشم  حالا فرقی نمیکند که خودم مرتکب این کارها شوم یا دیگران وقتی من در مقابل این کارها سکوت میکنم و حرفی نمیزنم با انهایی که مرتکب این کارها میشوند مساویم چه بسا گناه من بیشتر باشد شاید کسی که گناه میکند نمیداند و یا نمیفهمد که فعلش گناه است اما من که میدانم چرا سکوت میکنم ....
همه ی ما مقصریم کوتاهی از ما بوده اگر ما به اندازه خودمان کار میکردیم اوضاع این چنین نبود فقط مینشینیم انتقاد میکنیم و تقصیرات را به زمین این و ان می اندازیم  مثلا در بحث حجاب تمام تقصیرات را به گردن دولت یا شخص احمدی نزاد میاندازیم دریغ از انکه نزدیک ترین افراد به ما بی حجاب هستند ما که میتوانیم انها را امر به معروف کنیم میتوانیم کنترلشان کنیم اما نشسته ایم و فقط انتقاد میکنیم و از دیگران توقع داریم برای امر به معروف ...
میدانم حال خواندن پست های بلند را ندارید به همین مقدار اکتفا میکنم خدا کند فقط حرف نزنیم کمی هم عمل کنیم


سالی که نکوست از بهارش پیداست ....
ریاست لاریجانی را به همه ساندیس خورای نظام تسلیت عرض مینمایم
باشد بقای عمر دیگران....



موضوع :
اجتماعی , دل نوشته , 

سلام

وقتی به صحبت های دوستان توجه میکنم که در مورد افراد و جامعه با یکدیگر بحث میکنند جملاتی را رد و بدل میکنند که ازارم میدهد جملاتی که همین چند سال اخیر رونق پیدا کرده و شده شعار عده ای که فکر میکنند فقط خودشان میفهمند متاسفانه دوستان ارزشی هم بدون فکرهمراهیشان کردند و این شعارها را در بین مردم نهادینه کردند اما نمیدانستند که در پشت این شعارها چه اهدافی وجود دارد .  پشت سر هم تکرار میکنند : به ریش نیست به ریشست ... به چادر نیست به پاکدامنیست ..به ظاهر نیست به باطن است ...هی تکرار میکنند انقدر تکرار کردند که واقعا باورشان شد ریش را تراشیدند چادر را کنار گذاشتند ظاهر راهم به فراموشی سپردند ای کاش با اینها درست میشدند ولی افسوس که هم ریش را از دست دادند هم ریشه را هم چادر را هم پاکدامنی را هم باطن را هم ظاهر را . کجا رفتند رواج دهندگان این شعارها کجایند ببینند که نه ریشی باقی مانده نه ریشه ای . فقط خواستند که در دین خدشه وارد کنند دین را انطور که دوست دارند به مردم بچشانند .
حرف ها و درد دل ها زیاد است در این باره اما به همین مقدار اکتفا میکنم حوصله ام تنگ شده حال ندارم ....


نوشت : جنگ را درست نشان دهید نه درشت ....

دوباره نوشت : نمیدانم جامعه و مردم کی امادگی پذیرش واقعیت های جنگ را پیدا میکنند ...



دلمان خوش بود ایت الله امجد از مواضع خود در فتنه 88 برگشته اما سخنرانی ایشون در مورد جاهلانه خواندن فتوای مراجع در مورد شاهین نجفی و همچنین اشتباه خواندن حکم امام در مورد ارتداد سلمان رشدی و زیر سوال بردن مرجعیت پاک امیدمان را نا امید کرد

خدا عاقبت مارو بخیر منه ....  ادرس فیلم سخنرانی ایشون
http://www.aparat.com/v/86ba891e27f31bc314f5e294d676b766203813




موضوع :
مذهبی , دل نوشته , 

سلام

در گوشه گوشه شهر مراکزی پر شده اند که نامشان را مراکز فرهنگی گذاشته اند و مشغول کارهایی هستند که خودشان میگویند کار فرهنگیست . اما از فرهنگ فقط نامش را میدانند و یقین دارم که معنای لغوی و اصطلاحیش را هم نمیدانند چه برسد به هدفش  و مقصودش .  عده ای شده اند پرچمدار ان فرهنگ که تمام رفتار و سکناتشان ضد فرهنگ است  این افراد همان کسانی هستند که وقتی دنیا به کامشان است میشود سنبل فرهنگ  و وقتی به کامشان نیست سنبل ... . کار فرهنگی را خلاصه کرده اند در چاب بروشور مجله ویا گرفتن همایش ها و سخنرانی ها البته اگه اینها راهم درست انجام دهند که متاسفانه قالب این کارها نتیجه مطلوب را نمیدهد دلیلش هم شاید این باشد که مسئولین این مراکز به نحوه خوب از فرهنگ و شاکله ان بی اطلاعند  ای کاش این کارها را به اسم کار فرهنگی انجام ندهند هراسمی را که میخواهند بگذارند به جز کار فرهنگی . وزارت فرهنگ و ارشاد  که در راس این مراکز قرار دارد را خوب میشناسیم و کارهایش را دیده ایم و نتیجه اش را در جامعه دیده ایم وزارتی که نامش را به غیر از فرهنگ و ارشاد هر چیز دیگر میشود گذاشت  از بودجه فرهنگی و به اسم کار فرهنگی فیلم هایی میسازند که  اساسا مبتذل است کتاب هایی را چاپ میکنند که ترویج بی بندو باری و ترویج فکرهای بی اساس است  . صدا وسیما هم همینطور در سیما فرهنگ شده است آرایش برای خانم ها  والبته کم کم هم برای اقایان ..!!روابط ازاد دختر و پسر ... موسیقی های انچنانی ... فیلم های بی پایه واساس و ضد اسلام  و مواردی که خودتان بهتر از من میداید . دولت هم که اساسا فرهنگ و کار فرهنگی را کنار گذاشته است و مجلس هم فکر میکند که با تصویب چند قانون میتواند کاری برای فرهنگ کند . دانشگاه که هیچ  کم کم دارد نابود میشود.  اوضاع فرهنگ ما بهم ریختست متاسفانه در این سالها یعنی در زمان خاتمی ملعون تیشه به ریشه فرهنگ ما زدند و کم کم ان را تغیر دادند وشکل دیگری از فرهنگ را درست کردند  و اکنون فرهنگ در بین مردم خلاصه شده است در نوع پوشش که هرکه با پوشش کمتر باشد با فرهنگتر است هر که خوب تر صحبت کند با فرهنگ است هرکه پولدار است با فرهنگ است هرکه .. هرکه ....هرکه .... با فرهنگ است .
حضرت اقا میفرمودند : اگر کار فرهنگی درست و صحیح انجام نشه نتیجه عکس میده یعنی کار ضد فرهنگی ...



به بهانه سومین سال عروجش ...





موضوع :
اجتماعی , دل نوشته , 

سلام

یه روز یه اعرابی به خدمت پیامبر اکرم رسید و از پیامبر سوال کرد که روز قیامت اعمال من رو چه کسی برسی میکنه
پیامبر جواب داد  : خود خداوند
 بعد اعرابی بلند بلند قهقهه زد و خندید
پیامبر ازش سوال کرد چرا میخندی جواب داد : خداوند کریمه و کریم اگه بخواد ببخشه کریمانه میبخشه ...

خدایا  تو خود خوب میدانی حال من را حال خسته و خراب من را ...

الهی تمام امیدمان به کرم و بخشش توست ما که در خود توان بهشت رفتن را نمیبینیم  ...

ما که اعمالمان فقط به درد خودمان میخورد زندگانیمان شده است پر از دروغ  غیبت و گناه ..

دیگه کمتر به یاد تو هستیم در کارها و اعمالمان همه را شریک میکنیم جز تو ...

ای کاش دوباره درس خداشناسی را بهم یاد میدادند از این درس ها فقط الفاظ را به خاطر سپرده ام ...

کم کم دارد سال تحصیلی هم تمام میشود با امثال چهار سال میشود که در حوزه هستم و مشغول درس خواندن
خدایا این درسها اگه برای تو نباشد به دردم نمیخورد خودت کمکم کن تا بتوانم برای تو باشم نه برای غیر تو ....
خوب یاد دارم کمکهایت را گرفتن دست هایم را نگاهایت را ناراحت شدنهایت را
خدایا در این راه طولانی کمکم کن تا بتوتنم در راه تو باشم و برای خود خودت باشم ...



نوشت :  چه تاثیر دلنشینی دارد " غصه نخور ، درست میشود " گفتن های مادر ،  اثرش را هزار قرص آرامبخش قوی ندارد                                                    روزت مبارک مادرم
 
دوباره نوشت : برود هرکه دلش خواست شکایت بکند      شهر باید به من مجنون عادت بکند

باز نوشت : از این به بعد را با خط بریل مینویسم تا چشمها  نبیند و گوشها نشنود دیگر گوش و چشم نافذ کمتر سراغ داریم اینها را فقط میشود با احساسات خواند با حس های دست
...................................................................................................................................
..............................................................................................
......................................................................................................
.....................................................................................................................
......................................
..............................................................................




موضوع :
دل نوشته , 


بر میگردم  شاید خیلی دیر و شاید  همین روزها...


حلالم کنید    خدا حافظ ...




موضوع :
دل نوشته , 


تعداد صفحات : 3

 | 1 |  2 |  3 | 
مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ   |   Designed By Ashoora.ir
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات