چند روزیست در کلاس درس فقه در کتاب لمعه به باب جهاد رسیده ایم .
استاد شروع به تدریس میکند  جهاد از ریشه «ج-ه-د» به معنی کوشش و مبارزه و فعالیت است. دیگه هواسم به درس نیست ذهنم جای دیگر است یاد جنگ و جهاد و شهدا من رابا خود میبرد .  به یاد شهدای طلبه افتادم که در ان روزگاران کلاس درس و بحث و  دنیا را  با تمام لذتهایش را رها کردند و راهی جبهه ها  شدند  . شهدا  طلبه خوب باب جهاد را خوانده بودند و با یکدیگر بحث کرده بودند و از بین تمام باب های لمعه فقط باب جهاد را با گوشت و پوست خود فرا گرفته بودند و در راه ان هم به شهادت رسیدند .البته خیلی ازشهدای طلبه باب جهاد را نخوانده بودند و سر کلاس نرفته بودند ولی خداوند این علم را در قلب انها دمیده بود. هواسم را جمع میکنم به درس ولی استاد  حاشیه میرود و میگوید بچه ها بهترین جهاد  جهاد با نفس است تا این را شنیدم دوباره هواسم پرت شد و دوباره به یاد شهدا افتادم که واقعا و به معنای واقعی کلمه بانفس خود جهاد کرده بودند و در مبارزه با نفس خود پیروز شده بودند  و نفس را ذبح کرده بودند من اصلا هواسم به درس نیست  و استاد درس را ادامه میدهد گاهگاهی صدای استاد  را میشنوم که میگوید جهاد یکی از فروع دین و از واجبات اسلامی است و استاد کلاس را به پایان میرساند ولی من هنوز ....
در حال بستن کتاب هستم که به یاد جمله شهید هاشمی می افتم  و از کلاس خارج میشوم  :  ما برای جهاد  نیامده ایم ما برای شهادت نیامده ایم ما برای رضای خدا امده ایم هدف ما فقط رضای خدا بوده است .



موضوع :
دفاع مقدس , دل نوشته , 

سلام سلامی به خوشمزگی ساندیس مخصوصا از این نوع پایین  .
تمام ساندیس های و ساندیس خورهای  دنیا فدای مردم غیور ایران .
حظورتان بسیار پر رنگ  بود .





موضوع :
عکس , سیاسی , دل نوشته , 

سلام دعامون کنیید....

انتخاب با توست ، میتوانی بگوئی : صبح به خیر خدا جان

یا بگوئی : خدا به خیر کنه ، صبح شده . .


تاشوم پیش پابتان پرپر...
سرمن را جدا کن از پیکر ...
یا بسوزان مرا به باد بده ...
مثل پروانه مثل خاکستر...
نذر کرده ام برای تو باشم ...
تادم مرگ تادم محشر ...
سائلم دست خالی امده ام ...
بده اقا به من هم انگشتر...




موضوع :
دل نوشته , 

وقی دلم از دیگران میگیرد با خود خلوت میکنم
اما وقتی دلم از خودم میگیرد نمیدانم چه کار کنم ...



موضوع :
دل نوشته , 

پیام شهید ایت الله دستغیب به عمامه به سرها

« کیست که این ناله مرا به گوش عمامه [به] سر های ایران برساند، هر کسی می‌خواهی باش ! خودت را مجتهد می‌دانی، مقدمات خوان می‌دانی، نمی‌دانم، هر چه خودتان می‌دانید .بر تو واجب است امروز تبعیت از یک نفر، تو حق نداری درمقابل رهبر حرفی بزنی، تماما باید تبعیت کنند...

هر عمامه سری که از رهبر مکرم فاصله بگیرد، لعنت خدا برش باد .تمام عمامه سرها همه باید مطیع،همه باید مطیع یک رهبر، امام یکی نائب امام هم یکی،دیگری هیچ تقدم ندارد .همه باید فرمان ببرند ، همه باید اطاعت بکنند.یک نفر میزان است.تعدد غلط است.

 

حتی مکرر گفته‌ام، حسن و حسین یکی شان امام بود، حسن امام، حسین ماموم، هیچ وقت حسین تا حسن بود در عرض نبود، تابع، تابع، هر چه بهش می‌گفتند، می‌گفت هرچه حسن بفرماید، دو تا امام نمی شود، دو تا نائب امام هم غلط است، دو تا رهبر غلط است. رهبری یکی وآن هم معین است.

مواظب باشید گرگ ها شما را از رهبر الهی جدا نکنند، شما را گروه گروه نکنند، شما را طعمه خودشان قرار ندهند. وسیله پیشرفت دشمن نشوید. شما الان در جبهه جنگید، در جبهه جنگ دینی هستید.

وای به امتی که از رهبر الهی خود فاصله بگیرد، هلاک است، هلاک است، طعمه دشمن است.

خدایا به رهبر عظیم الشان ما طول عمر عنایت فرما! حیات او را متصل فرما به ظهور مهدی عالم محمد(ع)! امیدوارم تمام دشمنان آرزو به گور ببرند، نیست ونابود گردند!»



جاده ، طولانی و ناهموار بود. تا چشم کار می‏کرد ، بیابان بود و جاده‏ای که انگار انتها نداشت. اتوبوس کهنه و فرسوده، زوزه ‏کشان پیچ‏ و خم جاده را طی می‏کرد. هوا گرم و دم کرده بود. گاهی گرد و خاک جاده در داخل ماشین می ‏پیچید و پیرمردها و پیرزن‏ها به سرفه می‏افتادند. اتوبوس دائم داخل چاله‏های جاده می‏افتاد و چرت مسافرها را پاره می‏کرد .
 اما در چهره مسافرها اثری از کوفتگی و خستگی راه دیده نمی‏شد. انتظاری خوش آیند در چهره تک تک مسافرها موج می ‏زد. اگر این راه طولانی روزها و شب‏ های زیادی هم طول می‏کشید، باز هم چشمان مسافرها مشتاقانه دور دست جاده را می‏کاوید. اتوبوس به سمت کربلا می‏رفت. همه مسافرها ی زائر مرقد مقدس امام حسین (علیه ‏السلام)، ایرانی بودند. بیش از یک شبانه ‏روز بود که اتوبوس، آرام و با حوصله، مسیر ناهمواری را طی می‏ کرد. دیگر راهی تا مقصد نما نده بود.
مرد و زنی دور از نگا ه ‏های دلسوزانه مسافرها یی که زیرچشمی آنها را زیر نظر داشتند، با هم حرف می‏ زدند. درد در چهره زن موج می ‏زد و مرد سعی می‏ کرد او را آرام کند؛ اما حال زن لحظه به لحظه بد تر می‏شد. زن، باردار بود. خستگی راه و ناهمواری جاده و هوای گرم و دم کرده داخل ماشین، حالش را دگرگون کرده بود. اما در آن موقعیت، کسی کاری از دستش بر نمی‏آمد.

پیش از غروب آفتاب، اتوبوس بالاخره به نزدیکی دروازه کربلا رسید. چشمان زن سیاهی می ‏رفت و همسرش سخت ‏نگران و مضطرب بود. با رسیدن به مقصد ، مرد با عجله  در یکی از محله ‏های اطراف حرم خانه ‏ای اجاره کرد و زن در آنجا بستری شد؛ اما مدام درد بود و پریشانی و افسردگی.

مدتی گذشت. حال زن بدتر شد. مرد با اصرار او را به دکتر برد. دکتر بعد از معاینه، سری تکان داد و گفت: � متاسفم! به احتمال زیاد بچه شما در شکم مادر مرده است. علت آن هم بدی راه و تکان خوردن زیاد ماشین بوده است.�

اتوبوس به سمت کربلا می‏رفت. همه مسافرها ی زائر مرقد مقدس امام حسین (علیه ‏السلام)، ایرانی بودند. بیش از یک شبانه ‏روز بود که اتوبوس، آرام و با حوصله، مسیر ناهمواری را طی می‏ کرد.

دکتر مقداری قرص و آمپول داد و آنها با ناامیدی به خانه برگشتند. ضعف و کسالت به اوج رسیده بود. صحبت‏های دکتر هر دو را پریشان خاطر کرده بود. زن به فکر حرف‏هایی بود که اطرافیانش قبل از سفر به او زده بودند و مانع از آمدنش شده بودند؛ اما او عاشقانه همه خطرها را به جان خریده بود.

مرد، همسرش را دلداری داد. زن به گریه افتاد. گریه کرد و کمی سبک شد. شب جمعه بود. زن، مردش را صدا زد و گفت: � علی اکبر! دلم عجیب هوای حرم آقا اباعبدالله را کرده است.�

- با این حالت چه طوری می ‏خواهی به حرم بروی؟

- می ‏خواهم بروم.

- می‏ ترسم حالت‏ بدتر شود.

زن به گریه افتاد و گفت: �هزار فرسنگ راه آمده‏ام، این همه سختی کشیده‏ام تا به اینجا رسیده‏ام، حالا اگر قرار باشد بچه ‏ام را از دست بدهم، مردن و زنده بودنم چه اهمیتی دارد.�

مرد، ماشینی کرایه کرد و همسرش را با هر سختی بود، به حرم رساند. زن با دلی شکسته و محزون، مرقد سیدالشهدا (علیه‏السلام) را زیارت کرد؛ به ضریح چنگ زد؛ اشک ریخت و با آقا ابا عبدالله (علیه‏السلام) راز و نیاز کرد. در گوشه‏ای نشست. دعا خواند و آقا را صدا زد.

- آقا جان! به خدا من از مردن نمی‏ ترسم. فقط نگران این بچه هستم. اگر بلایی به سرش بیاید، من نمی‏دانم جواب خدا را چه بدهم. قبل از آمدن به این سفر، همه گفتند که نیایم. گفتند که راه سخت است. گفتند که برای بچه ضرر دارد. گفتند که ممکن است بلایی سر خودت و بچه‏ ات بیاید؛ اما من به خاطر زیارت شما، رنج راه را به جان خریدم و آمدم. حالا می‏ترسم. نکند بلایی سربچه آمده باشد. من شفای بچه‏ ام را از شما می‏خواهم. با دوا و دکتر کاری ندارم...�

کم‏ کم چشمان اشک آلود زن پرخواب شد. پلک‏ هایش روی هم افتاد و به خواب رفت. در خواب، بانوی بلند بالا و باوقاری را دید که لباس عربی زیبایی به تن داشت. چهره‏اش نورانی و پاکیزه بود و در حالی که نوزادی را در دستانش گرفته بود، به سوی زن آمد. نوزاد را آرام به زن داد و فرمود: � بیا بچه ‏ات را بگیر!�

زن، بچه را گرفت. همه وجودش سرشار از شادی و نور شد. لحظاتی بعد، از خواب پرید. دست‏هایش هنوز به آسمان بلند بود. حالت عجیبی داشت. انگار تمام آن همه غم و اندوه و درد، یکباره از او دور شده بود. زن، ماجرای خویش را برای همسرش تعریف کرد.

آن شب، آنها مسیر برگشت به خانه را پیاده طی کردند. احساس سلامتی و تندرستی وجود زن را انباشته بود. قلبش گواهی می ‏داد که فرزند ش صحیح و سالم است. روز بعد، آنها دوباره پیش دکتر رفتند. دکتر بعد از معاینه، متعجب و شگفت زده گفت: �خدای بزرگ! بچه زنده است. این یک معجزه است!�

مدتی بعد از بازگشت آنها به ایران، در روز دوازدهم فروردین سال 1333بچه در شهر قمشه، به دنیا آمد. نامش را محمد ابراهیم گذاشتند. او پسری زیبا، آرام و معصوم بود که قبل از به دنیا آمدن، کربلا را زیارت کرده بود! محمد ابراهیم همت، سومین چراغ خانه ‏شان بود







موضوع :
دفاع مقدس , 



«آخر ما بعضی چیزها را متوجه شدیم!». کیف‌اش را باز کرد و یک کتاب درآورد. ترجمه‌ی آلمانی کتاب «ولایت فقیه» امام بود. گفت «آقای خمینی یک تئوری جهانی دارد. وقتی ما بگوییم "امام"، ایشان بین کشورهای دنیا شاخص می‌شود. چون کلمه‌ی "امام" قابل ترجمه نیست. ولی وقتی بگوییم "رهبر"، این کلمه در فرهنگ غرب بار منفی دارد. دیگر ما ایشان را کنار استالین و موسیلینی و هیتلر قرار می‌دهیم. کلمه‌ی "رهبر" به نفع ما و کلمه‌ی "امام" به نفع آقای خمینی است. از طرف دیگر اگر ایشان یک جایگاه دینی دارد، ما به ایشان می‌گوییم "آیت‌الله"، اما "امام" یک بار معنوی دارد! از طرفی ایشان آن طور می‌شود امام امت اسلامی که مسلمان‌های دنیا را دور خودش جمع بکند!».با این صراحت این را به من گفت. یک رسانه‌ی غربی یا شرقی را پیدا نمی‌کنید که گفته باشد «امام خمینی». آن موقع ما امتحان کردیم رسانه‌های غربی آیا می‌پذیرند ما یک آگهی بدهیم به نام «امام خمینی»؟ می‌خواستیم 60،000 مارک بدهیم که یک آگهی چاپ کنند، قبول نکردند! شهریور 58 که در مجلس خبرگان قانون اساسی شهید بهشتی کلمه‌ی امامت را در قانون اساسی گذاشت، ریاست آن مجلس با آقای منتظری بود. امام خمینی گفت شما نمی‌توانی مجلس را اداره کنی، برو کنار، آقای بهشتی اداره کند. وقتی شهید بهشتی آمد اصل پنجم را مطرح کند که ولی فقیه نائب امام زمان و امام امت اسلامی است، کشور ریخت به هم  . بازرگان اعلام استعفای دسته‌جمعی دولت را کرد. امیرانتظام اعلام کرد که مجلس خبرگان قانون اساسی باید منحل شود. سر یک کلمه کشور ریخت به هم! امامت‌محوری، امّت‌گرایی، عدالت‌گستری، و دوقطبی مستکبرین-مستضعفین اساس تئوری امام خمینی بود.  امام خمینی از دنیا رفتند. آقای هاشمی رفسنجانی آمدند پنج روز بعد از رحلت امام خمینی در دومین خطبه‌ی اولین نمازجمعه‌ی بعد از رحلت امام، راجع به ولایت فقیه دو جمله گفتند.یک : «ما نمی‌خواهیم بعد از رحلت امام خمینی به جانشی ایشان "امام" بگوییم».ین همه دعوا داشتیم با شرق و غرب؛ امام حاضر شد شهید بهشتی را قربانی کند برای این کلمه؛ قانون اساسی پنج بار روی امامت ولی فقیه تأکید کرده، امام این را از سال 48 مطرح کرده، شما می‌گویی نمی‌خواهیم؟ به اسم اعزاز امام خمینی گفتند به جانشین‌اش نمی‌گوییم امام! انگار یکی به شما بگوید من چون خیلی شما را دوست دارم، افکار شما را می‌خواهم با شما دفن کنم! جمله‌ی دوم‌شان این بود : «خبرگان مرجع تعیین نکرده است». یعنی جانشین امام خمینی نه مرجع است و نه امام.  وقتی ایشان جای «امام» گذاشت «رهبر»، «امّت» شد «ملّت». یعنی عملاً سیستم ملت-رهبر انگلیسی‌ها را پذیرفتیم و سیستم امت-امامت امام خمینی را کنار گذاشتیم. وقتی «امّت» شد «ملّت»، عناصر امّت یعنی «خواهران و برادران قرآنی» -که وظایفی مثل امر به معروف و نهی از منکر نسبت به هم دارند-، تبدیل شدند به عناصر ملت یعنی «شهروند» و « هموطن».  اما کلمه‌ی سوم یعنی «عدالت»؛ مقدس‌ترین کلمه‌ای که آقای هاشمی در دوران ریاست‌جمهوری‌شان ابداع و به نظام اسلامی،  تحمیل کردند  کلمه‌ی «توسعه» بود. فرق عدالت و توسعه این بود که «عدالت» را خدا و پیغمبر (ص) و علی مرتضی (ع) تعریف می‌کنند، اما «توسعه» را صندوق بین‌المللی پول و بانک جهانی و صهیونیست‌های عالَم.  در عرصه‌ی بین‌الملل هم دو کلیدواژه‌ی قرآنی «مستکبرین» و «مستضعفین» را ایشان اصلاح کردند و گفتند «مستکبرین» فحش و توهین‌آمیز است! به جایش بگوییم «قدرت‌های جهانی»! خب وقتی گفتی «مستکبرین» باید با آن‌ها «مبارزه» کنی، اما وقتی گفتی «قدرت‌های جهانی» باید با آن‌ها «تعامل» کنی. «مستضعفین» را هم کردند «قشر آسیب‌پذیر»؛ یعنی آدم‌های بی‌عرضه‌ای که خودشان پذیرای آسیب‌اند!  پنج کلیدواژه‌ی قرآنی امام خمینی که اساس گفتمان نهضت اسلامی بود، توسط ایشان تغییر پیدا کرد به همان کلیدواژه‌هایی که دشمنان می‌خواستند.تا موقعی که کلیدواژه‌های قرآنی امام خمینی –که رأس آن‌ها امام بودن ولی فقیه است- احیا نشود، هر کاری که بکنیم، وصله‌پینه کردن است.  شما هر لعنی که به ...... بکنید، این قدر جگر دشمنان نمی‌سوزد که بگویید «امام خامنه‌ای». مشکلی که هست هم این است که همه می‌گویند «دیگران بگویند ما هم می‌گوییم!». اصولگراها می‌گویند صداوسیما شروع کند، ما هم می‌گوییم! صداوسیما می‌گوید ما که از روحانیون نمی‌توانیم جلو بیفتیم! روحانیون می‌گویند تا مدیران ارشد نظام خودشان نگویند که ما نمی‌توانیم جلوی مردم بگوییم! مدیران ارشد می‌گویند وقتی جوانان انقلابی هم نمی‌گویند، ما بگوییم و هزینه بدهیم؟! و...  بعضی هم می‌گویند نگوییم چون قبلاً کسی (حشمت‌الله طبرزدی) این کار را کرده و سابقه‌ی خوبی ندارد این کار در ذهن مردم! خب خوب‌ها باید پرچمدار این کار شوند که این کار به اسم آن‌ها ثبت شود و آن سابقه پاک شود.  آیت‌الله سید محمدباقر حکیم پا می‌شود می‌رود نجف. از آن‌جا نامه می‌نویسد به «حضرت آیت‌الله العظمی امام خامنه‌ای». یک هفته بعد شهیدش می‌کنند. آن مرد بزرگ می‌فهمد که باید از آن‌جا پیغام دهد «امام خامنه‌ای». سید حسن نصرالله می‌فهمد در سخت‌ترین شرایطی که دارد، باید بگوید امام خامنه‌ای! ما اینجا نشسته‌ایم و نمی‌گوییم!  اگر نعمت خدا را قدر ندانیم، می‌فرماید «انّ عذابی لشدید». روز قیامت هم آن‌جا ندا داده می‌شود که «وقفوهم انّهم مسئولون، ما لکم لا تناصَرون». هی حرف را انداختند از این طرف به آن طرف.
درد اینجاست که افرادی که خود را مطیع رهبر مبدانند حاظر نیستند ایشان را امام خطاب کنند .





موضوع :
دل نوشته , 


مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ   |   Designed By Ashoora.ir
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات