برگ سوم از خاطرات بچه های جهادی ...

چایی رو که خوردیم حدودا دوساعتی با بچه ها بیرون مدرسه نشستیم و برنامه ها و طرحها یی که قرار بود اجرا بشه رو بررسی کردیم ! کاری که باید از صبح شروع میکردیم راه انداختن نمایشگاه بود که بچه ها نظرات مختلفی در این مورد داشتند بحث بعدی هم برگزاری کلاس ها بود که به چه شکل و کیفیت برگزار بشه !! یه نیم ساعت به این شکل گذشت که یه مقدار آجیل و چند عدد لواشک از سمت خواهران بهمون رسید (این کار خواهران رو باید تو کتاب گینس ثبت میکردیم ) ! نمیدونید بچه ها چی کار میکردند از شدت خوشحالی !! بهزاد که یه کار کوچیک داشت و باید میرفت انجام بده آجیل رو هم با خودش برد ! ما هم تا وقتی بیاد براش ذکر صلوات گرفته بودیم ( شما بخونید ......)! آجیل خوردنمون که تموم شد مونده بودیم چی کار کنیم ساعت هم حدودا یک نیمه شب بود( دیگه شده بودیم مثل جغد اصن خوابمون نمیومد ) ! تفریح نداشتیم که ، به خاطر همین رفتیم سراغ بهترین و سالم ترین تفریح موجود که میل کردن چایی بود البته یه تفریح دیگه داشتیم ، و این بود که به صورت هم نگاه میکردیم و میخندیدیم عین دیوونه ها !! کتری رو پر کردم و گذاشتم رو پیکنیک تا جوش بیاد ! رفتم چایی پیدا کنم که هر چی گشتم پیدا نشد که نشد !! نگو چایی تموم شده بود !! اومدم سراغ بچه ها و بهشون گفتم چایی تموم شده چی کار کنیم حالا؟ ( رنگ از رخ ههمون پریده بود ، نمیدونم دیگه باید به چه امیدی زندگی میکردیم ) !! امیر بهم گفت برو از خواهران چایی بگیر و من هم رفتم تقاضای چند عدد چایی نپتون کردم که لطف کردند دوعدد که یحتمل شصت بار ازشون استفاده شده بود رو بهم دادند و آخرش هم فرمودند دو لیوان هم برا ما بیارید ( میبینید اعتماد به نفس رو... ) !! بهشون گفتم این که نمیرسه ، تازه استفاده هم شده !! نپتون ها رو پس دادم و اومدم پیش بچه ها !! از اونجایی که ما مرد روزهای سخت هستیم و تدبیر و دور اندیشی قوی و مثال زدنی داریم به همین دلیل بود که یکی از بچه ها یه مقدار چایی از روزهای قبل احتکار کرده بود برای روزمبادا ( نمیدونید چقدر خوشحال شدیم با شنیدن این خبر، اشک شوق دور چشامون حلقه زده بود)!! چایی رو که خوردیم مثل هر شب امیر صالح و بهزاد بیرون خوابیدند و ما داخل!!

ساعت رو یه خورده از بقیه زوتر میزاشتم رو زنگ که بلند شم و قرآن پخش کنم تا بچه ها هم بیدار بشند( جهت اطلاع ، محض ریا ) !! بهزاد با من بیدار میشد !! اقایون با چند بار صدا کردن بیدار میشدند اما مکافاتی بود بیدار کردن ........... (این قسمت به دلیل حفظ جان و وحدت حوزه و دانشگاه سانسور شد ) نماز رو میرفتیم مسجد ! بهزاد مسجد پایین و من مسجد بالا یه چند نفری هم از خانم ها میومدند !!
از مسجد که میومدم میرفتم سروقت بچه ها تا اذیتشون کنم و نزارم بخوابند ( نمیدونید چقدر لذت بخشه اذیت کردن بعد از نماز صبح سفارش میکنم حتما امتحان کنید ) یه چند باری صداشون میکردم و اعصابشون رو میریختم بهم ( تو روانشناسی به این حرکت من میگن طرف سادیسم داره ) و بعد میذاشتم بخوابند تا ساعت 7:30 بعضی موقع ها زیر آبی میرفتند تا هشت میخوابیدند البته از ساعت 7:15 دقیقه مناجات پخش میکردم تا کم کم بیدار بشند (با این کارام اساسی اعصاب خواهران و برادران رو خورد میکردم واحتمالا از دست بنده هم ناراحت میشدند که حلالیت میخوام از همه ) ! خواهران از ساعت هشت صبح کلاس داشتند ( این حرکت خواهران روهم باید تو کتاب گینس به ثبت میرسوندیم !! ) باید سریع صبحونشون آماده میشد تا به موقع برسند به کلاس هاشون ! مسابقات فوتبال هم از ساعت 9 شروع میشد که صالح برگزار میکرد ( سه تا تیم بود به اسم پیروزی استقلال و سپاهان ، فوتبالی بازی میکردند در حد لالیگا ) و ما هم باید نمایشگاه رو علم میکردیم !! فعلا تصمیم گرفتیم چادرها رو بغل مدرسه نصب کنیم و نمایشگاه همین جا برگزار بشه البته این نظر هم مخالف داشت هم موافق که دلیل هردو به جا بود ! شروع کردیم به نصب چادرها ! داستانی داشتیم تو نصب کردن چادر ها !! یه بار که به کل اشتباه نصب کردیم و دوباره شروع کردیم به نصب !! یه یک ساعتی وقت گرفت نصب چادر کلی هم خاکی شدیم ! چادر اول رو که نصب کردیم امیر و مهدی رفتند برای تهیه غذا !!

اون نی ها رو که روز قبل چیده بودیم رو ریخته بودیم جلو مدرسه ! روستا هم کلی بز داشت یعنی کار بیشتر اهالیشون نگهداری بز بود و گوسفند کم داشتند !! یکی از خواهران بنده رو صدا کرد و فرمود این آقا بزها ( دقت کردید آقا بزها !!) دارند نی ها رو میخورند!! نی ها رو جابجا کنید یا آقا بزها رو دورکنید !!( من موندم که چرا حیوون ها رو آقا صدا میکنند ؟ اگه کسی میدونه خاهشا بگه )!! داستانی داشتیم با این آقا بزها میومدن داخل مدرسه تو اتاق ها میرفتند ، غذاها و نون هامون رو میخوردند ، خلاصه هر کاری که میتونستند میکردند و اصلا ما رو به حساب نمی اوردند !
برای هماهنگی کارها چند تا بیسیم بین بچه ها تقسیم شده بود که مسئول گروه به اسم شهید همت بود امیر هم شهید باقری من هم شهید تهرانی مقدم !! یادم میاد صبح با شهید باقری کار داشتم اما هی اشتباها شهید هاشمی رو پیج میکردم و جواب نمیگرفتم ! تقریبا پنج بارشهید هاشمی رو پیج کردم که جواب نیومد بعد از چند لحظه مسئول گروه پیج کرد که اسمی به عنوان شهید هاشمی نداریم ( کلی به خودم خندیدم با این حرکت فیلسوفانم ) !! 
نزدیک ظهر که میشد همه بچه ها کارهاشون رو تعطیل میکردند تا برسند به نماز ظهر و نماز رو به صورت جماعت بخونند !! هم بچه های گروه میومدند هم بچه های روستا و این خیلی خوب بود ، مسجد بالا که من میرفتم حدودا 25 نفر فقط پسر زیر 14 سال بود و همچنین نوجوان و پا به سن گذاشته هم بودند ، سمت خانم ها هم همینطور بود مربی خانم ها هم بچه هاشون رو می آوردند برا نماز و این کار یکی از بهترین برنامه های فرهنگی بود که شور و نشاط خوبی هم داشت ، مسجد رو میزاشتن رو سرشون بس که شلوغ میکردند !! بچه های روستا نشاط و اشتیاق خیلی زیادی داشتند صبح از ساعت هفت میومدند جلو مدرسه جیغ و داد راه مینداختند و بازی میکردند تا نماز مغرب و عشا بعضی هاشون فقط میرفتند نهار رو میخوردند و زود میومدند جلو مدرسه ! رسما دیونمون کرده بودند بس که شلوغ میکردند!

طبق روال همیشه نماز رو که میخوندیم ( البته بین نماز حکم شرعی هم گفته میشدا ) میومدیم مدرسه برا استراحت و نهار !! نهارعدس پلو بود (همان عدس پلوی تاریخی ) که مهدی و امیر پخته بودند ، انصافا خیلی خوب درست کرده بودند فقط یه خورده ته گرفته بود که این هم طبیعی بود چون آشپز اقا بود !!
بعد ظهر کم کم هوا ابری شد و یه نیم ساعت گذشت که باد شدیدی شروع به وزیدن کرد ! باد خیلی شدید بود طوری که چادری که بیرون مدرسه نصب کرده بودیم رو خراب کرد ! باد داشت خودمون روهم میبرد اصلا نمیشد کاری کرد !! خراب شدن چادر رو گذاشتیم به حساب خواست خداوند ، بچه ها زحمت زیادی کشیده بودند برای نصب چادر اما با خراب شدنش خم به ابرو نیاوردند !! بچه های روستا که بیرون بازی میکردند رو آوردیم تو و یه کلاس نقاشی وقران برگزار کردیم ( این رو مسئول گروه امر کرد ) آخرش هم یه سرود خوندن که خیلی خیلی قشنگ بود ، متن خیلی زیبایی داشت ، من که کلی حال کردم با شعرشون و یه فیلمی هم گرفتم از خوندنشون !
به غروب افتاب که نزدیک میشدیم میشد برخورد قطرات باران رو بر گونه ها حس کرد ! باران نم نم شروع به باریدن کرد ! غروب بسیار زیبا و نازی داشت ، باران که می بارید زیبایی غروب رو دوچندان میکرد ! چه لذت بخش بود زیر باران غروب را به پایان رساند ! خودتان میدانید که غروب و دلتنگی ملازم یگدیگرند ، غروب که بیاید دلتنگی هم می آید ، دلتنگی که بیاید اشک هم می آید ! اشک که بیاید دل میشکند ، دل که بشکند بوی عطر سیب می آید ، بوی عطر یاس می آید !! غروب که میشد همه دل تنگ میشدیم ، همه با خود خلوت میکردند هرکس میرفت در گوشه ای مینشست ، نمیدانم چه به روز بچه ها می آمد که دیگر نای کار کردن هم نداشتند ، دیگر نمیشد شوخی کرد حال خندیدن هم نداشتند ، حالشان همچون بچه ای بود که در میان شلوغی ها مادرش را گم کرده است و هی به این سو و آن سو مینگرد ! به یک بهانه بند بودند تا زیر باران اشک بریزند و اشکشان با باران یکی شود و کسی نفهمد که گریه میکنند ! همه چشم انتظار و منتظر بودند !! منتظر کسی که بیاید و یک خسته نباشید بگوید دستی به سرمان بکشد وگرد و خاک لباسمان را بتکاند و کمی هم از حال خرابمان بپرسد ( آقا میدانم آرزوی بزرگیست اما خوب جوانیم و آرزو داریم ) ! من که نه اما بچه ها واقعا زحمت میکشیدند تلاش میکردند بیشتر از توانشان کار میکردند از خواب و خوراکشان میزدند اما باز نگران بودند که نکند مورد رضایت صاحب امر قرار نگیرد ! نکند آقا از دست ما راضی نباشد !! نکند کارهایمان برای رضای خدا نباشد .... غروب که با این حس به پایان میرسید همه منتظر اذان بودیم تا جانی تازه کنیم ، وضو میگرفتیم و راهی مسجد میشدیم در بین راه گاه گاهی این بیت را با خود زمزمه میکردم : سر را به زمین نهاده ای بهر نماز ، آن را به زمین بنه که در سر داری !!

بعد نماز میومدیم مدرسه و شام میخوردیم و استراحت میکردیم !( بازم یادم نمیاد شام چی بود!! ) امشب بخاطر اینکه بارون باریده بود و بیرون خیس بود نمیتونستیم بیرون بشینیم و گپ بزنیم و مجبور بودیم داخل باشیم و کمتر سرو صدا کنیم و سرو کله ی هم بزنیم از این قضیه کلی کرخت بودیم ! امشب از اون شب ها بود که برای ما آقایون فاجعه ای عظیم رخ داده بود ! فاجعه ی بزرگ این بود که دیگه چایی نداشتیم ، قندمون تموم شده بود ، لیوان تموم شده بود ! نمیدونستیم این معضل بزرگ رو چطور حل کنیم (اصن یه حس تهی گونه و انقطاع بهمون دست داده بود ) !!امیر بهم میگفت ناراحت نباش فردا میرم رمشک ( رمشک دهستان بغل روستای ما بود که حدودا 15 کیلومتر با ما فاصله داشت ، چهار هزار تا جمعیت داشت که حدودا 3800 تاش سنی بودند ! من که هر وقت اسم رمشک رو میشنوم یاد مریضی و بیمارستان می افتم !! ) اقلام مورد نیاز رو تهیه میکنم !! امشب اولین و اخرین شبی بود که بدون چایی سر بر بالین گذاشتیم ....

ادامه دارد ....

نوشته شده توسط حسین _ ف