برگ دوم از خاطرات بچه های جهادی ...

بعد ازاینکه چایی رو به همراه بچه ها زدیم به خون اماده شدیم برای فریضه ی زیبای خواب ! عقربه ها حدودا ساعت دو نیمه شب را نشان میدادند ! باید کمی استراحت میکردیم  ، فردایی پر کار پیش رو داشتیم ، بهزاد ، امیر و صالح بیرون مدرسه خوابیدند و ما داخل مدرسه ! ساعت کوک شده دیوانه وار شروع به زنگ زدن کرد ، بله وقت نماز صبح بود ، بچه ها را بیدار کردم برای نماز ! از مسجد روستا که برگشتم رفتم سر وقت بچه ها که خواب بودند ! مثل اجل معلق ایستاده بودم روی سرشان و صدا میکردم که مگه آدم بعد نماز صبح میخوابه بیدار شید و هی طوطی وار تکرار میکردم ! اول صبح رفته بودم رو اعصابشون ، از من اصرار از اونها التماس که تو رو خدا بزار بخوابیم خسته ایم و از این حرف ها ! منم گوشم به این حرف ها بدهکار نبود و هی صداشون میکردم اما خلاصه کوتاه امدم و گذاشتم بخوابند اما به شرط اینکه فقط تا ساعت 7:30 ، این رو هم بگم که اگه یه خورده بیشتر صدا میکردم صالح پا میشد و یه کتک مفصل بهم میزد !!

پاشدیم برا صبحونه داشتیم صبحونه رو اماده میکردیم که یه آقایی از اهالی روستا اومد و یه قابلمه شیر و یه کاسه خرما بهمون داد ، کلی ذوق کردیم که یکی تحویلمون گرفته بود ! من شیر رو بردم گذاشتم رو پیک نیک تا داغ بشه و همراه صبحونه میل کنیم ، حدود نیم ساعت که گذشت دیدیم شیر از هم وارفته و سفت شده انگار که ترشیده ! بعد کاشف به عمل اومد که این قابلمه ی دوغ بوده نه شیر ( یکی نبود به آقاهه بگه آخه ساعت هفت و نیم دوغ میارن ) !!

صبحونه رو که خوردیم رفتیم سراغ کارها باید سرویس ها رو میشستیم ، منبع آب سرویس رو پر میکردیم , یه خورده کار هم داخل مدرسه داشت ! روستا آب لوله کشی نداشت و باید از آب چاه منبع رو پرمیکردیم مکافاتی بود پر کردن منبع آب سرویس و آب سرد کن ! باید هر یک ساعت یک بار آب رو قطع میکردیم تا چاه خشک نشه ( اصن یه وضعی بودا ) ! مهدی و گودینی مشغول کارها و نظافت داخل مدرسه بودند ، امیر هم رفته بود سراغ شستن سرویس ها ( اخلاص رو میبینی ... )، من هم رفتم بالا پشت بوم سرویس تا منبع رو پر کنم ، بهزاد هم سر چاه واستاده بود و منتطر فریاد من که کلید چاه رو بزنه ، صالح هم کمک دست من پایین  بود ، به یه سختی شیلنگ پیدا کردیم و کشیدیم بالا پشت بوم ، بدبختی یکی دوتا نبود که شلنگ از شصت جا سوراخ بود ! با یه عالمه پلاستیک و چسب نشتی ها رو گرفتیم  ومنبع آب رو پر کردیم ! ساعت حدودا 10 بود که گرد و خاکی جاده رو احاطه کرد !! دو تا ماشین بود که به سمت مدرسه میومد ! همه مبهوت مانده بودیم و همدیگر رو تماشا میکردیم ! اولش احتمال حمله ی اشرار رو دادیم ! بچه ها یکی یکی شهادتین رو میگفتند و از خدا طلب مغفرت میکردند ! اما کمی که نزدیک تر شدند فهمیدیم که بله عذاب الهی بر ما نازل شده !! گروه خواهران در حال تشریف آوردن بودند ! با ورود خواهران به مدرسه نقشه های استراتژیکی و تمام برنامه های ایدئولوژی ما هم تغیر کرد !!

با توجه به تقسیم بندی کارها (نمیدونم این کارها رو کی تقسیم بندی کرده بود !!) قرار بود که آقایون غذا درست کنند ( این هم از نشانه های آخر الزمان است دیگر.... ) . امیر مشغول بحث نهار و کارها بود صالح رو هم فرستادیم بره با بچه های روستا مسابقات دوره ای فوتبال برگزار کنه ( مسابقات فوتبالی برگزار کرد که لیگ اسپانیا هم نمیتونست برگزار کنه جون خودم ) ،  من و بهزاد و مهدی و گودینی هم فعلا ول معطل بودیم تا ظهر!! نزدیک ظهر بود که من و مهدی با چند تا از خانوم ها رفتیم سمت نخلستان برای چیدن نی ! نخلستان قشنگی بود هوا هم خنکتر بود اینجا ، دقایقی را هم نشستیم کنار آبی که از چاه جاری بود و از بودنمان لذت بردیم ، با مهدی چند تا عکس هم از خودمون گرفتیم واسه یادگارو! نماز رو به صورت جماعت تو نخلستان خوندیم (میبینید چقدر خوب هستیم ما ) و بعدش مشغول چیدن نی شدیم ، نی ها رو میخواستیم برای نمایشگاه ! پایین نی ها تیغ داشت چیدنشون اذیت میکرد بنده خدا مهدی دستش از چند جا زخم شد اما صداش در نیومد !! حدودا دو ساعت طول کشید تا نی ها رو چیدیم و برگشتیم سمت مدرسه ! نامردا نهار رو خورده بودند و منتظر ما نمونده بودند !   یادم نمیاد نهار چی بود اما فکر میکنم کنسر ماهی بود ( از اونجایی که ما همیشه نهار و شاممون غذای عالی و خوبی بود این غذاهای معمولی رو به حساب نمی اوردیم و تو ذهنمون نمی موند )!!

نهار رو که خوردیم همه منتظر سال تحویل بودند البته از سمت ما برادران به کل فراموش شده بود سال تحویلی هم هست و هممون بی خیال نشسته بودیم ( هر سال ، سال تحویل در کانون گرم خانواده بودیم اما امسال آورده بودنمون وسط بیابون ... ) ! مردم روستا هم سال تحویل نمیگرفتند و عید براشون معنی نداشت اما چند نفر از خواهران رفتند مسجد و با تعدادی از اهالی روستا سال تحویل برنامه داشتند ! حدود 6 دقیقه مونده بود که سال تحویل بشه از مقامات بالا دستور رسید که بروم مسجد بالا و سخنرانی حضرت آقا رو از بلندگو پخش کنم ( دقت کردید فقط 6 دقیقه مونده بود به سال تحویل !! ) من بدو بدو رفتم سمت مسجد ، تو روستا اصلا موج رادیو آنتن نمیداد ! هرچه قدر سعی کردم موجی پیدا کنم نشد که نشد ! برای خالی نبودن عریضه دستور رسید و سوره ی فجر رو از بلندگو پخش کردیم ( پیش خودم میگفتم الان مردم روستا میگن اینا دیوانه شدن ساعت 3 ظهر قران پخش میکنند ) !

بعد پخش قران راهی مدرسه شدم ، قرار بود یک سری بسته های فرهنگی در داخل روستا به بهانه ی سال تحویل توضیع بشه که زحمتشو گروه خواهران کشیدند ! ما آقایون هم دور هم خوش بودیم ومیگفتیمو میخندیدیم (نه خیر سوار لاک پشت نبودیم !!)  فعلا هم کاری نداشتیم تا نمازمغرب و عشا !! موقع نماز بهزاد رفت مسجد پایین و منم مسجد بالا ، بچه های گروه به دو قسمت تقسیم میشدند یه عده میرفتند مسجد پایین و یه عده مسجد بالا ! بنا بود بعد نماز چند دقیقه سخنرانی کنم ، نشستم رو پله ی اول منبر وشروع کردم به گیج کردن مردم ، میتونستم تو چشاشون بخونم که به خودشون میگن این دیگه کیه اول عیدی اومده داره موخمون رو میخوره !! در پایان هم از گروه و برنامه هاش تعریف کردم و این که هدف اومدن گروه جهادی به روستا چیه ، چی کار میخوایم بکنیم و از این حرف ها !! روستا مردم بسیار خوبی داشت خیلی خوب و با صفا بودند کلی تحویلمون گرفتند که دیگه داشت سرمون گیج میرفت از این همه تحویل !!

راه افتادیم سمت مدرسه برای استراحت و شام ، شام رو که خوردیم ، بازم یادم نمیاد شام چی بود اما احتمالا چیز معمولی بوده که یادم نیست و گرنه همیشه غذاهامون خوب و عالی بود و تو ذهنم می موند!! بعد ازشام منتظر بودیم تا ساعت جلسه از طرف خواهران و مسئول گروه دقیقا مشخص بشه ، آخه قرار بود یه جلسه برای برنامه ریزی روزهای بعد داشته باشیم چون از فردا بود که کارهای فرهنگی تو روستا شروع میشد !! من و امیر و بهزاد قرار بود بریم جلسه که بهزاد نیومد و ما دوتا رفتیم و جلسه رو برگزار کردیم ، طرحها و برنامه های مختلفی ریخته شد برای اجرا در روستا وبحث های دیگه که بماند !!  بعد جلسه ما آقایون دورهم بودیم که ناگهان به شدت چایی خونمون پایین اومد و طبق روال همیشه رفتم چایی درست کردم و زدیم به خون ...

ادامه دارد ...


+ در ماه مبارک رمضان امر به معروف و نهی از منکر را به خصوص در مصداق روزه خواری حتما انجام میدهیم !





موضوع :
اجتماعی , دل نوشته ,