برگ اول از خاطرات بچه های جهادی ...

برنامه ریزی هامو بهم زدم !اردوی جنوب و خادمی شهدا را در منطقه رویایی شر هانی را هم همینطور ! سفربا خانواده و اقوام را هم لغو کردم ! خودم را آماده کردم برای رفتن به سفری که میدانستم سخت و شیرین است ، سفری که در ان تفریح و لذت نیست ، سفری که دشواری های بخصوصی دارد !!

ذوق و شوق توصیف ناپذیری درچشمها و چهره های بچه ها بود همه ی دوستان امده بودند برای جهادی اکبر ! قرار بود با بچه های گروه جهادی  والفجر 313 برویم به اردوی جهادی در استان کرمان شهرستان قلعه گنج بخش چاه داد خدا روستای زیارت گیاهان ، تقریبا مرز سیستان به حساب می امد ! بچه هایی که برای شناسایی رفته بودند میگفتند حدودا  20 ساعت راه است !
و اما شروع ماجرا ....
مشکلات ازهمان ابتدا دامنمان را گرفت و ساعتی را در پای اتوبوس حیران بودیم اما این مشکلات ریز نمیتوانست زره ای از اراده ای فولادی دوستان کم کند ، ما امده بودیم تا با مشکلات دست و پنجه نرم کنیم نه اینکه با مشکلات کنار بییایم ! میشد در چهره و چشمهای تک تک بچه ها دید که با چه انگیزه ای امده بودند ، اخلاص را همگی داشتند شجاعت را هم همینطور همگی برای رضای خدا آمده بودند ، امده بودند تا حرکتی کرده باشند حرکتی که مورد رضایت امام زمان و نائب بر حقش حضرت آقا باشد ، امده بودند برای خودسازی ، مبارزه با نفس ، آمده بودند تا فرهنگ را ترویج کنند !! بالخره با کلی کش و قوس فراوان  سوار اتوبوس شدیم و راه افتادیم به سمت کرمان ، به سرعت یک چشم برهم زدن با دوستان چفت شدیم و بگو بخندهایمان شروع شد ! راننده های اتوبوس اهل یزد و شیراز بودند ، راننده ی شیرازی بسیار فرد شیرین و جالبی بود کلی خندیدیم ( خدایا ما رو ببخش ) ! نیمه شب بود  و بچه ها خواب آلود و خسته به گمانم خیلی ها تخت و راحت خوابیده بودند و خبر نداشتند از حال و روز راننده ! بهزاد رفت خوابید  گودینی هم که از اول سوار شدن خواب بود تا اخر ، من وامیر بیدار بودیم ، امیر برای اینکه راننده خوابش نبرد و ما را به ته دره سوق ندهد رفت و در کنارراننده نشست و شروع به صحبت کرد از زمین و زمان صحبت میکرد من که دیگه خندم گرفته بود از حرفهاشون ! من هم که خیالم تخت شده بود که دیگر قرار نیست به ته دره برویم و میتوانم کماکان به زندگی خود ادامه دهم مثل بچه ها خواب را بر بیداری ترجیح دادم ! بعد یک ساعت بود که بیدار شدم نزدیک نماز صبح بود ؛ نماز صبح را در نمیدانم کجا خواندیم و حرکت کردیم  ، صبحانه را هم در ترمینال یزد بودیم ، صبحانه را که میل نمودیم ( جاتون خالی ) به سمت کرمان حرکت کردیم ، راننده  زیاد با جاده اشنا نبود چند تماس با رفقایش گرفت و مسیر راحت تر به قلعه گنج کرمان را سوال کرد از همین جا بود که دردسری تازه شروع شد ! من نقشه را برداشتم و رفتم پیش راننده ( هرچه کشیدیم از این نقشه بود ) کلی نقشه را زیر رو کردیم  فاصله ی بین کرمان تا قلعه گنج حدودا 8 ساعت  بود و راننده فکر میکرد یک ساعت راه است راننده شصت بار این نقشه رو پایین و بالا کرد تا مسافت رو دربیاره اما باز حیران مانده بود ! چون مسافت بیشتر شده بود به همین دلیل میگفت باید هزینه ای بیشتر از قرارد داد بدهید ! و گرنه کرمان  پیادتون میکنم ! خلاصه با کلی پایین و بالا شدن تو کرمان در یک مسجدی پیاده شدیم و همه ی بارها را از اتوبوس خالی کردیم نماز و ناهار را در مسجد بودیم چند ساعتی گذشت تا دوستان یک مزدا برای بارها و یک مینی بوس برای بچه ها هماهنگ کردند مینی بوس 17 تا صندلی داشت و ما 20 نفر بودیم ! اما از انجایی که اخلاص بر ما چیره و چهره ای شهدایی برما حاکم شده بود ! چند نفر کف مینی بوس نشستند ساعت حدودا 5 عصر بود که راه افتادیم جاده خیلی مناسب نبود تاریک و خطرناک ، گوشی  را برداشتم و شروع به خواندن قران کردم تا کمی به معنویات نداشتمان اضافه شود و مورد رحمت الهی قرار بگیریم و اتفاق خاصی نیفتد ! به هر طریقی که بود (خواست خداوند و کلی نذر و نیازو صلوات ) ساعت 3 نیمه شب رسیدیم به چاه داد خدا اسکان اولیه ما  در مدرسه ای در این محل بود ! وسایل را در حیاط مدرسه خالی کردیم و برای خواب حیاط مدرسه را انتخاب کردیم ، حیاط پر بود از ملخ که از سرو کولمان بالا میکشیدند ! گوششان به التماس هایمان هم بدهکار نبود ! به هر حال با ملخ ها کنار امدیم و در کنار هم به طور مسالمت آمیز تخت خوابیدیم ! داشت یادم میرفت یکی از دوستان به راننده ی مینی بوس که قرار شد شب را در کنار ماصبح کنه گفت نماز صبح بیدارت کنیم ؟ جواب داد والا وقت نمیشه نماز صبح رو بخونم !!!!!! و این حرف راننده تو طول اردو شده بود سوزه ی ما البته از اونجایی که ما بچه های خوبی هستیم و کار بد نمیکنیم اخر اردو از راننده حلالیت گرفتیم و اونهم ما رو بخشید !!!( این هم نکته اخلاقی ) واما بعد ...
صبحانه رو که خوردیم منتظر بودیم تا راهی روستای زیارت گیاهان بشیم اما گویا مشکلی پیش اومده بود !! بله اقایان مسئول موافقت نمیکردند که به این روستا برویم دلایلی می اوردند که بماند ! اما مسئول گروه اصرار داشت حتما به این روستا برویم و با بخشدار فرماندار و ... رایزی می کردند تا بتوتند تاییده ی اونها رو بگیرد و بالاخره موفق هم شد !! قرار شد ما اقایون بعد ظهر حرکت کنیم به سمت روستا و خواهران هم صبح ! 70 کیلومتر فاصله بود و یک ساعت زمان اما به دلیل اینکه جاده نامناسب بود وقت بیشتری میگرفت ! ماشین که نداشتیم خودمون بریم  ، بارها و وسایلارو زدیم عقب مزدا بهزاد و مهدی جلو نشستند ومن و صالح و امیر وگودینی مثل کماندو ها پریدیم عقب مزدا رو بارها  ! خدا وکیلی به یه مویی بند بودیم یعنی اگر ماشین میرفت رو یه دست انداز هممون به اعماق آسمون پرت میشدیم و با برف سال بعد میومدیم پایین ! هوا خیلی لطیف و دلربا بود نسیم بهاری که به صورت میخورد عقل نداشتمونو از سر میبرد ، جاده از امنیت کمی برخوردار بود باید هواسمان را جمع میکردیم تا مشکلی پیش نیاید ! البته همه ی دوستان برای شهادت امده بودند و ترسی در دل نداشتند مخصوصا خودم ( خدایا منو به خاطر این دروغ ببخش ) ، حال من مساعد نبود سرمای کوچکی خورده بودم سر و بدنم درد میکرد خیلی هم سردم بود ، امیر و صالح یک پتو را انداختند روی سرم و رفتم زیر پتو تا کمی گرم بشم  ! بنا بود یک سری خرید کلی هم برای پنج روز اول سفر داشته باشیم چون قرار بود غذا ها رو خودمون درست کنیم ( داستانی دارد این غذا درست کردن ) به خاطر همین تو مسیر در یکی از روستا ها که مغازه داشت توقف کردیم و از مزدا پریدیم پایین رفتیم کلی خرید کردیم  قیمت ها خیلی بالا بود به قول بچه ها خرید نکردیم بهمون انداختند جنس ها رو !! مردم روستا هم طوری ما رو نگاه میکردند که انگار جن دیدند از کنارمون که رد میشدند بسم الله میگفتند !  به یه مکافاتی حدودا ساعت 9 رسیدیم به روستای زیارت  ورودی روستا از بخت خوب ما عروسی بود! عبدالله کسی بود که قرار بود کلید محل اسکان رو ازش بگیریم و ایشون هم داخل عروسی بود ، بنده ی خدا رفت برامون غذا اورد ، بچه ها داشتند ذوق کش میشدند با خوردن این غذا !! بعد تناول غذا باهم رفتیم مدرسه اوه اوه چه اوضاعی بود انگار مدرسه چند سالی محل اسکان ارواح و اجنه بود ! با بچه ها دست به کار شدیم برای مرتب و نظافت مدرسه ، میز و صندلی ها رو جابجا کردیم ، جارو زدیم ، تانکر های آب رو پر کردیم ( پر کردن تانکر ها هم داستانی دارد )  برق ساختمون رو درست کردیم و .... چند ساعتی طول کشید تا تونستیم تقریبا مدرسه رو از وجود حیوانات موزی و غیر موزی پاک کنیم ! اینقدر حشره کش و مورچه کش زدیم که دیگه داشتیم خودمون شبیه سوسک و مورچه میشدیم ! حدود ساعت 12 بود که چایی خون بنده و دوستان به شدت پایین اومده بود و در به در دنبال پیکنیک میگشتیم تا از این بلای خانمان سوز رها بشیم !(( من عقیده دارم اگر خداوند چیزی به اسم چایی خلق نمیکرد بشریت به کمال نمیرسید )) من و صالح راهی روستا شدیم رفتیم اول روستا که عروسی بود پیش عبدالله ، تو عروسی میزدند و میرقصیدند و ما هم با اون هیبت کنار ایستاده بودیم و تماشا میکردیم البته موسیقی محلی و رقص محلی اقایون بود (اشتباه نشه )! پیکنیک رو گرفتیم و رفتیم مدرسه و یه چایی مشت زدیم به خون ....


 ادامه دارد ......


+انشالله زین پس خاطرات اردوی جهادی را مینویسیم و تکمیل میکنیم هر هفته یک مطلب !

+ دوستانی که تابستان وقتشو دارند حتما شرکت کنند تو این اردوها




موضوع :
دل نوشته , اجتماعی ,