روز 12 دهم بود همه را به کوفه برده بودند !! کوفه فضای عجیبی داشت عده ای هلهله میکشیدند ، عده ای میخندیدند ، عده ای گریه میکردند ، عده ای هم زار میزدند !! پیرمردها محاسن خود را میکندند !! و یک طرف هم حضرت زینب با تمام هیبتش ایستاده بود ! شهر آشفته بود و هرکسی کاری میکرد ....
سر ابا عبدالله هم روی نیزه در کنار مردم و نگاه زینب به آن !!! یک طرف صورت را خاکستر گرفته بود و طرف دیگر را خون فقط یک خط میانی از صورت ابا عبدالله نمایان بود ! زنی بالای پشت بام بود که فریاد زد سر حسین کدام است ! گفتند آن که نیزه اش از همه بالاتر است ! حرامی سنگی برداشت و پرتاب کرد به سوی سر مبارک سید الشهدا و دیگر آن خط هم که نمایان بود دیگر پیدا نبود .....

گوش کن تا حرفهایم را بگویم بیشتر

گیسوان غرق خونت را ببویم بیشتر

در بیابان بودم و ترسیده بودم بارها

هر قدر از پشت سر از روبرویم بیشتر

هر قدر از دست تازیانه اش کردم فرار

آن سیاهی باز می آمد به سویم بیشتر

هر چه کمتر گریه کردم هر چه کمتر گم شدم

هی تبسم کرد و زد سیلی به رویم بیشتر

از همان لحظه که دیدم خیمه ها آتش گرفت

با همه قهرم ولیکن با عمویم بیشتر

من به خود گفتم میاید بچه ها گفتند نه

ریخت از عباس آنجا آبرویم بیشتر

من نمی دانم ولیکن عمه می داند چرا

چرک کرده زخم گوشم از گلویم بیشتر