جوانی به خدمت امیر المومنین رسید و سوالی پرسید : میگفت در اتاق خانه سطل ماستی داشتم که رویش دست نخورده بود! برای چند دقیقه از اتاق خارج شدم و به جلوی در حیاط رفتم و وقتی به داخل اتاق برگشتم دیدم روی ماست به هم خورده است و دهان سگ خانمان هم ماستی شده است !! حالا حکمش چیست ماست نجس شده است ؟ امیر المومنین فرمود نه خیر ماست پاک است و استفاده کنید ! آن جوان به خودش گفت مگر میشود روی ماست به هم خورده و دهان سگ هم ماستی شده باشد و پاک باشد ؟ آن جوان ماست را بیرون ریخت و استفاده نکرد! همان جوان بعد از مدتی در حال چوپانی بود که گوسفندش اسیب دید و مجبور شد که ذبحش کند و در حالی که ذبحش میکرد و چاقو و دستش خونی بود صدایی از خرابه های انسو تر شنید و راهی خرابه شد ! با رسیدنش به خرابه دید که مردی را سر بریده اند و در حال جان دادن است ! در همین لحظه بود که عده ای از مردم به آنجا ریختند و دیدند دست آن جوان چاقو هست و دستانش خونی و مردی که سرش بریده شده است ! مردم ان جوان را گرفتند و به خدمت امیر المومنین بردن برای مجازات و داستان را تعریف کردند ! امام فرمود جوان بی گناه است و آزادش کنید ! امام به آن جوان فرمود یادت می آید داستان ماست و سگ را !؟

غرض از بیان این داستان این بود که فاصله ی بین حقیقت و غیر حقیقت بسیار کم و کوتاه است ، شاید فضا و اوضاع طوری نشان دهد که شما نسبت به یک موضوعی بد گمان شوید و نسبت به آن بد بین باشید و یا قضاوت منفی نسبت به آن داشته باشید اما حقیقت چیز دیگری باشد ! متاسفانه در اطراف خود می بینیم که چه راحت نسبت به اعمال و رفتار دیگران از پیش خود قضاوت میکنند و تهمت میزنند اما نمیدانند که حقیقت چیز دیگریست !
 چرا ما نمیخواهیم یاد بگیریم که نگاه و فکرمان در مورد دیگران و اعمالشان درست شود ، چراو یا غیبت میکنند ، به محض اینکه فعلی یا قولی از یک نفر صادر شد حمل به چیزی میکنیم که دلمان میخواهد و به خود نمیگوییم شاید من اشتباه فهمیدم !

+ و خداوند هاشمی را خلق کرد تا مصداقی برای طلحه و زبیر داشته باشیم در این آشفته بازار !!

+ قرار است برویم فیلم هیس دختر ها فریاد نمیزنند را هم بنگریم !!! از دست این رفقا ...

امام صادق علیه السلام :
اگر یكی از شما برادر ایمانی خود را شاد كرد، فكر نكند كه فقط او را شاد كرده، به خدا قسم ما را شاد كرده است، به خدا قسم این شادی را در دل رسول الله (ص) وارد كرده است»(اصول كافی، ج 2، ص 189)

این گل ناقابل تقدیم تو شاید که خوشحال شوی .....