میرود وضو میگرد موهایش را شانه میکند دستی هم به ریش هایش میکشد ، به پیرهن سفیدش کمی عطر میزند و راهی بیرون میشود یک نگاهی به مسیررفتنش می اندازد و بعد نگاهش را به زمین میدوزد دلش شور میزند احساس عجیبی دارد دل نگران است گاه گاهی سرش را بالا می اورد و به مسیر نگاه میکند و ادامه راهش را میرود و اما در آخرین نگاهی که به رو به رویش میکند گنبدی طلایی رنگ دلش را میبرد حالش را اشفته میکند تا به خودش می آید میبیند مقابل درب باب الرضا ایستاده است... باورش نمیشود میرود به سمت درب ورودی و داخل میشود چند لحظه مکث میکند و راه می افتد اذن دخول نمیخواند چون خوب میداند هیچ وقت اجازه داخل شدن به حرم را از امام نمیگیرد راهش را ادامه میدهد چه حال خوشی پیدا میکند احساس خوبی دارد به سمت چپش که نگاه میکند عده ای را میبیند که حلقه زده اند و بلند بلند شعری ترکی میخوانند و سینه میزنند کودکان را میبیند که در صحن حرم در حال بازی کردن و شلوغ کاری هستند و نگاهی هم به سمت راستش میکند زوج های جوان را میبیند که چه عاشقانه برای شروع زندگی خود حرم امام را انتخاب نموده اند و در کنار یکدیگر با آرامش ایستاده اند و اشک میریزند چه لذتی دارد دیدن این صحنه ها عده ای در حال نماز خواندن عده ای در حال گریه و دعا و عده ای مبهوت مانده اند و فقط این سو و آن سو را تماشا میکنند گویی به دنبال چیزی یا کسی میگردند... سرش را پایین می اندازد و راهش را ادامه میدهد هرچه نزدیک تر میشود بی قرار تر میشود و  به نزدیکی رواق میرسد و داخل رواق میشود و بوی عطر حرم مستش میکند چه بوی خوشی می اید چه نسیم دلربایی میوزداحساس میکند این رواق ها تکه ای از بهشت هستند کودکان را میبیند که روی پای پدر و مادر خود  به آرامی خوابند وای چه لذتی میبرند راهش را به سمت صحن آزادی کج میکند خیلی این صحن را دوست دارد برایش تداعی کننده ی خاطرات خوشی است یک نگاهی به اطراف صحن می اندازد و از این همه مهربانی و پاکی لذت میبرد دقایقی را در حیاط می‌نشیند وخاطرات را مرور میکند چه خاطراتی بود چه لحظات شرینی داشت و با خود این جمله را زمزمه میکند یا امام رئوف یا امام رئوف... و بلند میشود و میرود سر مزار شیخ جعفر و فاتحه ای میخواند به سمت مزار نخودکی هم میرود و طبق روال همیشه  خیلی جلو نمیرود میداند خانم ها برای گرفتن حاجت  خود بست می‌نشینند کنار مزار نخودکی و از همان فاصله چند متری فاتحه ای میخو اند (( الان دیگر سنگ مزار را برداشته اند !!)) و میرود چقدر خوشحال است چه حالی دارد میرود به سمت حرم کفشش را تحویل کفشداری می دهد حالش دگرگون میشود قطرات اشک کم کم سرازیر میشود میریزد به روی ریش هایش و از آنجا هم به روی پیرهن سفیدش سرش را پایین می اندازد و نم نم اشک میریزد و راه میرود سرش را که بالا می اورد ضریح رویایی را جلوی چشم های خیسش میبیند باورش نمیشود  همانطور مبهوت تماشا میکند که با صدای خادم حرم که میگوید جلوی راه نه ایستید به خودش می اید حال عجیب و قریبی دارد داخل میرود طبق عادت  همیشگیش به سمت راست ضریح میرود و  باز هم مثل همیشه جایی برای نشستن در کنار دیوار پیدا میکند می ایستد حسی عجیب دارد خیلی عجیب قطرات اشک تمام صورت را فرا گرفته چقدر زیباست این لحضات او فقط نگاه میکند به ضریح فقط نگاه این نگاه ها گاه گاهی قطع میشود و به زمین میخورد  کمی که میگذرد دیگر به ضریح نگاه هم نمیکند نه که نخواهد نگاه کند نمیتواند نگاه کند خجالت میکشد عرق میکند رنگش میپرد تمام وجودش پر از شرمندگی میشود  خودش خوب میداند که لایق این همه مهربانی نیست  حس عجیبی دارد عجیب ! کم کم بر لبانش زمزمه ای می اید و او فقط میگوید یا امام رئوف یا امام رئوف یا امام رئوف  ..‏ ‏

دلمان یاد این نوشته را کرد ! البته برای عده ای تکراریست ...
دکتر سعید جلیلی رئیس جمهور آینده ی ایران است ....
یاد پایه اولیمان به خیر که با ذوق و شوق میرفتیم جلسات پرسش و پاسخ ایت الله خوشوقت !! نظرات و دیدگاه جالبی داشتند ! خدا رحمتش کند ...
گاه گاهی می‌شود دلتنگی از حد بگذرد
سیل افكاری كه از ذهنت نباید، بگذرد

بغض راه گریه را می‌بندد و دریای اشك
پافشاری می‌كند از آخرین سد بگذرد

با خودت در گوشه‌ای از خانه خلوت می‌كنی
تا مگر این لحظه‌های تلخِ ممتد بگذرد

كوچه‌ها دلتنگی‌ات را صد برابر می‌كنند
گرچه‌ گاهی اتفاقی هم بیفتد، بگذرد

ناگهان در خواب می‌بینی سواری سبز پوش
با اناری سرخ در دستش می‌آید بگذرد

با تبسم‌های معصومانه می‌گوید بیا-
یك شبی مهمان ما هرچند كه بد بگذرد

چاره‌ای دیگر نمی‌ماند بجز تسلیم محض
كیست كه از دعوت اولاد احمد بگذرد

ترس داری پلك‌ها را روی هم بگذاری و
خواب باشی و قطار از شهر مشهد بگذرد