سلام
این روزها خیلی حرف برای گفتن و نوشتن دارم اما نمیدانم چرا نمیتوانم بنویسم دست هایم تاب نوشتن ندارد چشم هایم بیقرارند فکرهایم فراری نمیدانم چه مرگم شده است فقط میدانم روزهای عجیبیست ....
هیچ وقت گذر زمان را مثل این روزها احساس نکردم روزهایی که مثل ثانیه ها از پی هم میگذرند التماس هایم هم به جایی نمیرسد روزهایی که سپری شد روزهای خوبی بود در کنار امامم ارام گرفته بودم شب ها تا صبح در کنار دوستان لبنانی در صحن ازادی مینشستیم و صحبت میکردیم لحظات خوبی بود ...
گاهی اوقات از این همه توجه که به من میشود خسته میشوم دوست دارم تنها باشم کسی در اطرافم نباشد کسانی نباشند که مدام در کنارم باشند و حواسشان به من باشد برایشان مهم باشم دوست دارم تنهایم بگذارند کمتر حواسشان به من باشد تا بتوانم در میان خودم باشم خودم باشم و خودم ....
حرف ها و نوشته ها زیادند اما نمیدانم کدامش را بازگو کنم تا حقش را ادا کرده باشم ترجیح میدهم سکوت کنم در مقابلشان همیشه که نباید حرف ها را نوشت یک بار هم در مقابل حرف هایم می ایستم و نمیگزارم زده شوند ...

امام رضا دلم برایت تنگ شده است ....
دوستان جنوب لبنان دلم برایتان تنگ شده است ....

یکی از اساتیدمان زلزله آذربایجان رو پیش بینی کرده بود
او میگفت از تاریخ فلان تا تاریخ فلان نحس است البته با دلایلی که ذکر میکرد
او میگفت شروعش با یک زلزله است....
خدا ادامه راه را بخیر کند .....
برای رفع بلاها دعا کنید....

آقایان خاتمی . هاشمی . ناطق . قالیبافت . لاریجانی و امثالهم دیگر شما برای ما مرده اید
بیخود تلاش نکنید چهرهایتان را خوب میشناسیم
از قدیم گفته اند توبه گرگ مرگ است ....




موضوع :
دل نوشته ,