سلام
بساط روضه را کم کم فراهم میکنم به سراغ پیرهن مشکی میروم
دوباره تمام ماجرا را در ذهن خود تصور میکنم :
نگاهشان به پدر بود با خودشان زیر لب زمزمه میکردند چه خوب شد مادرمان نیست ..!!! میدانستند که پدر رفتنیست پدر دستمال زرد را بر پیشانی خود بسته بود خیلی قابل تشخیص نبود چهره پدر زرد تر است یا دستمال ....
همه نم نم اشک میریختند پدر با رفتنش غم مادر را دوباره زنده میکرد برایشان خیلی سخت بود به خصوص برای حسن او شاهد ماجرا بود او با دو چشمهایش دید که چگونه با دختر رسول الله رفتار کردند از همان موقع بود که حسن هم پیر شد ...
حسین هم گریه میکرد او کوچکتر بود همه هوای اورا داشتند طوری دیگر نگاهش میکردند نمیگذاشتند غم به چهره اش بنشیند خوب میدانستند سرنوشت حسین را خوب میدانستند که به نوه رسول الله چه خواهند کرد...
برای زینب بیشتر از همه سخت بود او هم میدانست بعد از پدر نوبت برادرش حسن است که از پیششان برود بعد از او هم نوبت برادر عزیزش حسین است اوکه نمیتوانست لحظه ای دوری حسین را تحمل کند او که نمیتوانست ببیند برادرش ناراحت است ولی در کربلا دید ....
اما چه خوب شد پدر از دست این مردم نامرد راحت شد او به پیش خدای خود رفت راحت شد راحت تر از همیشه دیگر در کنار همسر خود و رسول الله مینشیند چه خوب پدر زمزمه میکرد فزت و ربّ الکعبه ....



این عبادت ها راز و نیاز کردن ها قران خواندن و حفظ کردن ها نماز خواندن ها  شب بیداری ها تا صبح اگر بدون حب و دوست داشتن امامان باشد و بدون ولایت انها انجام گیرد نتیجه اش میشود دشمنی با امامان و گاهی هم تا کشتن امام پیش میرود و میشود داستان ابن ملجم که امامش را به شهادت رساند ...

باید حواسمان جمع باشد ولایت فقیه هم استمرار ولایت رسول الله و امامان است
نکند داستان ابن ملجم برای ما هم پیش اید ....


در این شب های دلگیر و شب های قدر در حرم امام رضا دعاگویتان هستم ....
شما هم من رو دعا کنید یادتان نرود ....