سید مجتبی خامنه ای سید احمد خمینیی دیگر ....





حجت الاسلام روح الله بجانی : این شخصیت كه خود یك مجتهد شجاع است و اگر فرزند مقام معظم رهبری نبودند مطمئنا اجتهادش زبانزد عام و خاص می شد در جریان فتنه به تكلیف خود بعنوان یك بسیجی فقط عمل نمود

وقتی كه برخی آقا زاده ها افتضاح ببار آوردند و به لندن متواری شدند. اتاق فكر و مشاورین جریان فتنه كه عروسك های برخی آقایان هستند توطئه تخریب سید مجتبی را طراحی كردند.



موضوع :
سیاسی , 

متن این وصیت نامه زیبا، صمیمی و خواندنی به شرح زیر است:

ازآنجا که ما در شرایط بحرانی و غیرعادی به سر می بردیم و هر لحظه ممکن بود خطری برای ما پیش بیاید، فردای آن روز نشستم و وصیت نامه خود را نوشتم. تا چند هفته پیش، از این وصیت نامه خبری نداشتم، لیکن آقاسیدجعفر آن را برایم آوردند و گفتند که پسرشان در لابلای کاغذهای قدیمی پیدا کرده است. این اصل وصیت نامه است که در بالای آن نوشته ام:

«وصیت نامه سیدعلی خامنه ای مرقومه لیله یکشنبه 27شوال 1382» (فروردین 1342 شمسی) یعنی فردا شب حادثه مدرسه فیضیه نوشته ام. متن وصیت نامه این است:

بسم الله الرحمن الرحیم
«عبدالله علی بن جوادالحسینی الخامنه ای غفرالله لهما یشهد ان لااله الاالله وحده لا شریک له و ان محمداً صلی الله علیه و آله عبده و رسوله و خاتم الانبیاء و ان ابن عمه علی بن ابیطالب علیه السلام وصیه سیدالاوصیاء و ان الاحد عشر من اولاده المعصومین صلوت الله علیهم الحسن و الحسین و علی و محمد و جعفر و موسی و علی و محمدو علی و الحسن و الحجه اوصیائه و خلفائه و امناءالله علی خلقه و ان الموت حق و المعاد حق و الصراط حق و الجنه و النار حق و ان کل ما جاء به النبی صلی الله علیه و آله حق. اللهم هذا ایمانی و هو ودیعتی عندک اسئلک ان تردها الی و تلقیها ایای یوم حاجتی الیها بفضلک و کرمک.

مهم ترین وصیت من آن است که دوستان و عزیزان و سروران من، کسانی که بهترین ساعات زندگی من با آنان و یاد آنان سپری شده است، مرا ببخشند و بحل کنند و این وظیفه را به عهده بگیرند که مرا از زیر بار حقوق الناس رها و آزاد نمایند. ممکن است خود من نتوانم از همه کسانی که ذکر سوءشان بر زبانم رفته و یا بدگوئیشان را از کسی شنیده ام، حلیت بطلبم. این کار مهم و ضروری را باید دوستان و رفقای من برای من انجام دهند.

دارایی مالی من در کم هیچ است، ولی کفاف قرض های مرا می دهد. تفصیل قروض خود را در صفحه جداگانه یادداشت می کنم که از فروش کتب مختصر و ناچیز من ادا شود. هر کسی هم که مدعی طلبی از من شود، هر چند اسمش در آن صفحه نباشد، قبول کنند و ادا نمایند،... پنج شش سال نماز هر چه زودتر ادا و مرا از رنج این دین الهی راحت کنند (البته یقیناً آن قدر مقروض نبودم، ولی احتیاط کردم. (مبلغی به عنوان رد مظالم بابت قروض جزئی از یاد رفته به فقرا بدهند.

از همه اعلام و مراجع و طلاب و دوست و آشناها و اقوام و منسوبین من استحلال شود. (چون آن روزها نق و نوق علیه آقایان در جلسات زیاد بود که چرا فلانی اقدام نکرده، فلانی چرا این حرف را زده و این مطلب را گفته است، لذا خواستم از آقایان اعلام و مراجع حلیت طلب کنند.)

و گمان می کنم بهترین راه این کار آن است که عین وصیت نامه مرا در مجلسی عمومی که آشنایان من باشند، قرائت کنند. پدر و مادرم که در مرگ من از همه بیشتر عزادار هستند، به مفاد حدیث شریف اذا بکیت علی شیء فابک علی الحسین، به یاد مصائب اجدادمان از من فراموش نخواهند کرد ان شاءالله تعالی.

گویا دیگر کاری ندارم. اللهم اجعل الموت اول راحتی و آخر مصیبتی و اغفرلی و ارحمنی بمحمد و آله الاطهار.
العبد علی الحسینی الخامنه ای

(حالا صورت قرض هایم را که در صفحه جداگانه ای نوشته ام برایتان می خوانم):
حدود 100تومان، مقدس زاده بزاز (مشهد)
کمتر از 30تومان، خیاط گنگ (مشهد) 2یا 3تومان، عرب خیاط(قم)
مطابق دفتر دین، آقا شیخ حسن بقال کوچه حجتیه (قم) چون مرتب با او سر و کار داشتیم و نمی دانستیم چقدر به او بدهکاریم (گویا چند تومانی
آقای شیخ حسن صانعی (قم) 32تومان تقریباً
حاج شیخ اکبر هاشمی رفسنجانی (قم) (بیشترین پولی را که من آن زمان مقروض بودم، به آقای هاشمی بود. چون وضعش نسبتاً خوب بود، از او قرض می کردیم.)
مطابق دفتر دین، آقای مروارید کتاب فروش (قم)
مطابق دفتر دین، آقای مصطفوی کتاب فروش (قم)
10 تومان آقای علی حجتی کرمانی
شاید 5تومان، محمد آقانانوا نزدیک منزل (مشهد)

 

روزنامه کیهان وصیتنامه رهبر معظم انقلاب در سال 1342 را به نقل از دفتر نشر آثار حضرت آیت الله خامنه ای منتشر کرده است.

 


اگر نگویم میمیرم ....

ای عزیز ترین من ...

ای جان من ...

ای امید من ...

به فدای تو همه زندگیم ...

تمام لحظه های جوانیم به فدای یک تار موی شما اقا ....

به عشق شما مینویسم به عشق شما هستم و زندگی میمنم اقا....

جان ما به فدای یک لحظتان اقا ...

به خداوند قسم اگر جان بخواهید دریغ نمیکنیم اقا ....

با ناراحت شدنتان دنیا به کاممان تلخ میشود ما نمرده ایم که شما غصه بخورید اقا ...

ای کاش میمردیم و نمیدیدیم گریهایتان را اقا ...

دشمنان و بد خواهان بدانند ما هستیم و جانمان را فدای رهبرمان میکنیم

ما میثم تمار توایم ....




سلام سال نو مبارک ...

پندار ما این است که شهدا رفته اند و ما مانده ایم  ،  ولی حقیقت آن

است که شهدا مانده اند و زمان ما را با خود برده است . شهید آوینی


هفت سین در جبهه - قافله شهدا





دانه های برنج را که دانه دانه از روی پارچه ی سفید جمع می کند

دانه های جمع شده را که می ریزد کنار غذای هنوز خورده نشده

تازه می فهمم کشیده شدن امتداد آن پارچه سفید

از روی میز تا روی پاهایش، برای تمیز ماندن عبایش نیست؛

برای تمیز ماندن برنج هاست

که از قاشق که می افتند، از خوردن نیفتند…


سید علی
 خامنه ای

با یک دست و آن هم با دست چپ، غذا خوردن سخت است؛ گاهی برنج ها می ریزد دیگر…



موضوع :
دفاع مقدس , دل نوشته , 

رفتند که ما بمانیم ...

ماندیم که یادشان ببریم ....



دیگه حرفی برای گفتن ونوشتن ندارم .....

التماس دعا




موضوع :
دفاع مقدس , اجتماعی , دل نوشته , 

سلام
 
هرچه قدر باخودم فکر میکنم  به نتیجه نمیرسم .

 آخه چرا ؟ چرا افرادی که برای این انقلاب زحمت کشیدند  کتک خوردند و بدو بیراه شنیدند یا به قول حضرت علامه مصباح برای حفظ  انقلاب شلاق خوردن و عمرشون تو این انقلاب صرف کردند حالا دارن چوب لای چرخ انقلاب ونظام میکنند . حالا دیگه خیلی از قانون هایی رو که خودشون وضع کردند قبول ندارند . خیلی از افرادی که باهم بودند و یک زمان قبولشون داشتند حالا دیگه قبول ندارند.

هفته قبل یعنی جمعه 12 اسفند که داشتم خبر گزاری هارو نیگاه میکردم این خبر توجهمو جلب کرد  انشاء‌الله نتیجه انتخابات همان رایی باشد که مردم به صندوق می‌اندازند این جمله احمقانه رو آقای هاشمی رفسنجانی در حال انداختن رای به داخل صندوق گفته بود .

اونجا یکی نبود به آقا بگه شما دیگه چرا ؟ این چه حرفیه ! شما که رئیس تشخیص مصلحت هستید وبه قول بعضی ها از ارکان نظام به حساب مییاین . شما که این رو میگید از دشمنان چه انتظاری میره ...

یا اینکه وقتی آقای خاتمی در اتتخابات شرکت میکنه دشمنان و منافقان کلی سرو صدا میکنند که چرا رفتی و رای دادی .

آقای خاتمی ببین چطور عمل کردی که دشمنان شمارو از خودشون میبینند شما که هشت سال رئیس جمهور بودید شما که روحانی هستید شما که خودتون ادعا میکنید تابع قانون هستید .

 یه خورده که فکر میکنم یاد این حدیث  می افتم حب الدنیا راس کل خطیه
....









موضوع :
دل نوشته , سیاسی , 

سلام .

محرم و صفر که تمام شد دلم نمی آمد لباس مشکی را از تنم در آورم  بچه ها میگفتند حسین لباس مشکیت  رو در بیار  بسه چقدر مشکی میپوشی ولی من همش به یاد فاطمیه بودم به یاد آن همه ظلمی که به مادرمان شد و به خود اجازه نمیدادم لباس مشکیم رو در بیارم .

چند وقتیست  که دلم آرام نیست , حواسم جمع نیست به هر بهانه ای به سراغ  لباس مشکی میروم   به هر بهانه ای یاد مدینه می افتم به یاد کوچه های شهرش به یاد مردمان نامردش به یاد....

به یاد اینکه هنوز چند روزی از وفات پیامبر نگذشته بود که به خانه حضرت زهرا هجوم آوردند قنفذ بود که نعره  میزد و میگفت به علی بگو به مسجد بیاید و با ابوبکر بیعت کند.

مادرمان پشت در بود  نمیدانم آن وقت به مادرمان چه حسی دست داد آخه ابوبکر کیست که بخواهد جانشین پیامبر شود خلافت حق علیست  خلافت برای علیست .آن بی حیاها و بی شرم ها نمیروند وعده ای میروند دنبال هیزم انگار فکر میکنند هرکس هیزم بیشتری بیاورد مقام و منزلتش بیشتر خواهد شد . در را به آتش کشیدند مادرمان خواست خود را فدای امامش کند به پشت در رفت و ...

ماجرا را نمینویسم میدانم دلتان تاب نمی آورد ولی از آن روز به بعد بود که دیگر مادرمان غصه دار شد .

ولی باز نامردی ان نامردان پایانی نداشت باز خبر غصب فدک مادرمان را آشفته کرد خدا لعنتشان کند فدک را غصب کرده بودند.

حضرت با فرزند خود امام حسن به مسجد میرود و آنچنان سخن گفت که ابوبکر مجبور شد سند فدک را باز گرداند , چند قدمی راه نرفته بودند که عمر غاصب دوم از راه رسید و گفت سند فدک را پس بدید , ولی مادرمان امتناع ورزید مادرمان چون پدرش وشوهرش زیر بار حرف زور نمیرود  او دختر پیامبر است ,.

نمیدانم بگویم یا نه ? ولی بگذارید بگویم, بگذارید بنالم وهمه عالم بشنوند چه کسانی با مادرمان و دختر پیامبر چه کردند . پس بااینکه از عمق درونم می سوزم و فریاد میزنم و میگویم که : چنان به صورت مادرمان سیلی زده بود که مادرم به یک طرف افتاده بود , سند فدک به سوی دیگر وامام حسن هم آن طرف تر و گوشواره مادرمان آن سوتر .ای وای کاش ما فدای مادرمان میشدیم و نمیشنیدیم این همه مصیبت را , ای کاش ...



ایستادم به روی پنجه پا اما حیف...
دست او از سر من ردشد و بر مادر خورد...



موضوع :
دل نوشته , مذهبی , 

بالخره اقایان (امام جمعه و اطرافیان وی ) کار خود را کردند و مردم را فریب دادند  و یک غیر اصلح و...را به مجلس فرستادند ...

انتخابات را به کام ما تلخ کردید....

خداوند شما را به سزای اعمالتان میرساند ..

به خدا وعده الهی حق است...

ما به غیر از خدا کسی را نداریم ...

بدانید ما از نسل انقلاب هستیم و  پایبند به خون شهدا این را فراموش نکنید ...

سکوت نخواهیم کرد .....

سکوت نخواهیم کرد .....


سکوت نخواهیم کرد .....







موضوع :
دل نوشته , 

روزهای پایانی دهه 1370، هنگام تب وتاب برگزاری هشتمین دوره انتخابات ریاست جمهوری سعید حجاریان به ملاقات محرمانه ای با سیدمحمد خاتمی رفت. گرچه او همچنان از عوارض ترور نافرجامش در اسفند 1378 رنج می برد، با این حال به محض دیدن رییس جمهور با لحنی گزنده و كلماتی بریده بریده گفت كه اصلاحات به سبب «فقدان نیروی اجتماعی» در حال فروپاشی است؛ چون شما از رهبری اصلاحات امتناع كردید و این چنین «جنبش، بی سر شد» و به زودی «اصلاحات» در ایران خواهد مرد.1 حجاریان از رئیس كابینه یك درخواست فوری داشت؛ این كه خاتمی همزمان «نقش رهبر اپوزیسیون» را نیز بازی كند تا «جنبش نمیرد» اما، او بی درنگ به حجاریان پاسخ داد كه «از سرنوشت بنی صدر می ترسد» و گفت: «من نمی خواهم مثل بنی صدر شوم. چون بنی صدر می گفت در دنیا فقط من هستم كه هم رئیس جمهورم و هم رئیس اپوزیسیون.
پروژه اصلاحات یك «ایدئولوژی انگلیسی» و «رویای آمریكایی» بود كه در كمتر از نیم دهه خاكستر شد و حجاریان خبر مرگ آن را به رئیس جمهور خاتمی داد، اما اسفند 1375 وقتی كه جیمز بیسكاتوری و ریوا ریچموند، معاون وزارت امور خارجه آمریكا و دستیار ارشدش مقدمه گزارش شورای روابط خارجی را پیرامون رابطه «اسلام با علوم انسانی سكولار» و «ارزیابی پروژه جامعه مدنی در ایران» می نوشتند، گویی خبری درباره پشتوانه نازل معرفتی و سرگشتگی های سیاسی فعالان این پروژه نداشتند. آنان آنقدر مجذوب مبالغه های تحلیلگران مثلث سرویس های جاسوسی CIA، MI6 و موساد از قدرت فزآینده گروهی موسوم به «روشنفكران دینی» با محوریت عبدالكریم سروش و سیدمحمد خاتمی بودند كه با اشتیاقی وصف ناپذیر نتیجه گرفتند:
«ظهور «طبقه روشنفكر» در ایران كه آموزش های مدرن را دیده اند و با «علوم غربی» و «سنت های اسلامی» تا حدودی آشنا هستند، بخشی از یك حركت فراگیرتر جهت متلاشی كردن اقتدار دینی جمهوری اسلامی است... این بحث كه «ایدئولوژی دینی» مانع تبعیت از «علم» است و قدرت سیاسی را هم فاسد می كند، در واقع شاخصه های ساختار حاكم در انقلاب ایران را زیرسوال می برد... همچنین این جریان مشروعیت هر نوع حكومت دینی را زیر سؤال می برد.




موضوع :
سیاسی , 


مسلّماً یهودیان و كسانى را كه شرك ورزیده‏اند، دشمن‏ترین مردم نسبت به مؤمنان خواهى یافت... (المائده 82)

داستان مردخای یهود ی و دخترعموی فتنه گرش اِستردر دربار خشایارشا، پادشاه ایران(٦٤٨-٥٤٦)،گواه روشنی است ازحضور انبوه یهودیان درقلمرو دولت هخامنشی. دراین داستان، مردخای با حیله، فرمان عزل وشتی، ملکه ایران را که از فرمان شاه (در حالت مستی) مبنی بر برهنه ظاهر شدن در جشن سرپیچی کرده است، میگیرد.سپس استر زیبا، بانیرنگ مردخای، همخوابه خشایارشا میشود ،دل او را میرباید وسپس به ملكه قدرتمند ایران بدل میگردد .دراین زمان تكاپو ی یهودی اندر سراسر ایران چنان آزار دهنده است كه هامان،وزیر پادشاه هخامنشی،تصمیم به اخراج ایشان میگیرد.ولی او،كه به دروغ در کتاب عهد عتیق"دشمن یهودیان"خوانده شده (در باب دروغگویی و تحریفگری یهودیان در تورات و کتاب مقدس ، همان بس که بارها قرآن آنها را قومی تحریفگر دانسته و آنها را لعن کرده است و گفته مطالبی را به نفع خود می نوشتند و آگاهانه به خدا نسبت می دادند)،بادسیسه استر به دارآویخته میشود. آنگاه، یهودیان، باحمایت استر، به كشتارخونین و وسیع مخالفان خود دست میزنند و مردخای درمقام مرد قدرتمند ایران جای میگیرد .توصیف قساوت آمیز "کتاب مقدس - عهد عتیق – كتاب (سوره) استر" ازقتل عام بزرگان ایرانی به دست این میهمانان نو رسیده در روز سیزدهم ماه ادار حیرت انگیزاست:
ویهودیان بردشمنان خود پیروز شدند ..همه مردم از یهوذیان می ترسیدند و جرات نمی کردند در برابرشان بایستند.تمام حاکمان و استانداران ، مقامات مملکتی و درباریان از ترس مردخای ، به یهودیان کمک می کردند...به این ترتیب یهودیان به دشمنان خود حمله کردند و آنها را از دم شمشیر گذرانده،کشتند.آنها در شهر شوش که پایتخت بود 500 نفر را کشتند...ده پسرهامان بن همدانای، دشمن یهود،راكشتند... و [جسد] ده پسر هامان را[درشوش]به دارآویختند... درروزچهاردهم ماه ادارنیز جمع شده سیصدنفر را درشوش كشتند... و سایر یهودیانی كه درولایتهای پادشاه بودند...هفتاد و پنج هزارنفر از مبغضان خویش را كشته بودند...درروز چهاردهم ماه آرامی یافتند و آنرا روز بزم و شادمانی نگاه داشتند...
این روز یعنی سالروز قتل عام 77000 ایرانی ( باید جمعیت ایران در 2600 سال پیش را در نظر گرفت . با توجه به آنکه جمعیت کم بوده است. این کشتار را می توان یک نسل کشی بحساب آورد) ، هر ساله تحت عنوان عید پوریم توسط یهودیان جشن گرفته می شود و در این روز وقیحانه به جشن و پایکوبی می پردازند.
در حالی که ما ایرانی ها سیزدهم فروردین را نحس دانسته و به یاد قتل عام اجدادمان به کوه و دشت پناه می بریم (تا توسط یهودیان کشته نشویم) آنها باید در جشن نسل کشی آنقدر شراب بنوشند تا تعادل خود را از دست بدهند.
در نقشه خیالی ارض موعود که رژیم جعلی اسرائیل ترسیم کرده علاوه بر پهنه نیل تا فرات استان همدان نیز جزء خاکشان ذکر شده است فقط بخاطر مقبره استر و مردخای ابتدای خیابان شریعتی. باید به ایرانی بودن مسئولان تبریک گفت که نه تنها در هیچ کجا راجع به این واقعه هولناک سخن به میان نمی آورند بلکه برای آنها تابلویی در نظر گرفته می شود تحت عنوان زیارتگاه استر و مردخای!!؟ آیا کلمه زیارتگاه کلمه ای مقدس در فرهنگ شیعی ما نیست؟ آیا ما این واژه مقدس را فقط برای انسان هایی پاک از تبار عشق بکار نمی بریم؟ خواب تا کی؟

بله به همین راحتی (هفتاد و پنج هزار) یا77 هزار  ایرانی بدست یهودیان قتل عام  میشوند ولی اکنون کسی صداش روهم درنمیاره جالب تر اینجاست که برای استر ومردخای درهمدان مقبره ساختن و زیارتگاه شده لازم به ذکراست که این ارامگاه دومین مکان زیارتی یهودیان در دنیاست

منابع
کتاب مقدس، بخش عهد عتیق ، کتاب استر
کتاب زرسالاران یهود، نوشته عبدالله شهبازی، جلد اول ، صفحه 353




موضوع :
اجتماعی , سیاسی , 

چند روزیست در کلاس درس فقه در کتاب لمعه به باب جهاد رسیده ایم .
استاد شروع به تدریس میکند  جهاد از ریشه «ج-ه-د» به معنی کوشش و مبارزه و فعالیت است. دیگه هواسم به درس نیست ذهنم جای دیگر است یاد جنگ و جهاد و شهدا من رابا خود میبرد .  به یاد شهدای طلبه افتادم که در ان روزگاران کلاس درس و بحث و  دنیا را  با تمام لذتهایش را رها کردند و راهی جبهه ها  شدند  . شهدا  طلبه خوب باب جهاد را خوانده بودند و با یکدیگر بحث کرده بودند و از بین تمام باب های لمعه فقط باب جهاد را با گوشت و پوست خود فرا گرفته بودند و در راه ان هم به شهادت رسیدند .البته خیلی ازشهدای طلبه باب جهاد را نخوانده بودند و سر کلاس نرفته بودند ولی خداوند این علم را در قلب انها دمیده بود. هواسم را جمع میکنم به درس ولی استاد  حاشیه میرود و میگوید بچه ها بهترین جهاد  جهاد با نفس است تا این را شنیدم دوباره هواسم پرت شد و دوباره به یاد شهدا افتادم که واقعا و به معنای واقعی کلمه بانفس خود جهاد کرده بودند و در مبارزه با نفس خود پیروز شده بودند  و نفس را ذبح کرده بودند من اصلا هواسم به درس نیست  و استاد درس را ادامه میدهد گاهگاهی صدای استاد  را میشنوم که میگوید جهاد یکی از فروع دین و از واجبات اسلامی است و استاد کلاس را به پایان میرساند ولی من هنوز ....
در حال بستن کتاب هستم که به یاد جمله شهید هاشمی می افتم  و از کلاس خارج میشوم  :  ما برای جهاد  نیامده ایم ما برای شهادت نیامده ایم ما برای رضای خدا امده ایم هدف ما فقط رضای خدا بوده است .



موضوع :
دفاع مقدس , دل نوشته , 

سلام سلامی به خوشمزگی ساندیس مخصوصا از این نوع پایین  .
تمام ساندیس های و ساندیس خورهای  دنیا فدای مردم غیور ایران .
حظورتان بسیار پر رنگ  بود .





موضوع :
عکس , سیاسی , دل نوشته , 

سلام دعامون کنیید....

انتخاب با توست ، میتوانی بگوئی : صبح به خیر خدا جان

یا بگوئی : خدا به خیر کنه ، صبح شده . .


تاشوم پیش پابتان پرپر...
سرمن را جدا کن از پیکر ...
یا بسوزان مرا به باد بده ...
مثل پروانه مثل خاکستر...
نذر کرده ام برای تو باشم ...
تادم مرگ تادم محشر ...
سائلم دست خالی امده ام ...
بده اقا به من هم انگشتر...




موضوع :
دل نوشته , 

وقی دلم از دیگران میگیرد با خود خلوت میکنم
اما وقتی دلم از خودم میگیرد نمیدانم چه کار کنم ...



موضوع :
دل نوشته , 

پیام شهید ایت الله دستغیب به عمامه به سرها

« کیست که این ناله مرا به گوش عمامه [به] سر های ایران برساند، هر کسی می‌خواهی باش ! خودت را مجتهد می‌دانی، مقدمات خوان می‌دانی، نمی‌دانم، هر چه خودتان می‌دانید .بر تو واجب است امروز تبعیت از یک نفر، تو حق نداری درمقابل رهبر حرفی بزنی، تماما باید تبعیت کنند...

هر عمامه سری که از رهبر مکرم فاصله بگیرد، لعنت خدا برش باد .تمام عمامه سرها همه باید مطیع،همه باید مطیع یک رهبر، امام یکی نائب امام هم یکی،دیگری هیچ تقدم ندارد .همه باید فرمان ببرند ، همه باید اطاعت بکنند.یک نفر میزان است.تعدد غلط است.

 

حتی مکرر گفته‌ام، حسن و حسین یکی شان امام بود، حسن امام، حسین ماموم، هیچ وقت حسین تا حسن بود در عرض نبود، تابع، تابع، هر چه بهش می‌گفتند، می‌گفت هرچه حسن بفرماید، دو تا امام نمی شود، دو تا نائب امام هم غلط است، دو تا رهبر غلط است. رهبری یکی وآن هم معین است.

مواظب باشید گرگ ها شما را از رهبر الهی جدا نکنند، شما را گروه گروه نکنند، شما را طعمه خودشان قرار ندهند. وسیله پیشرفت دشمن نشوید. شما الان در جبهه جنگید، در جبهه جنگ دینی هستید.

وای به امتی که از رهبر الهی خود فاصله بگیرد، هلاک است، هلاک است، طعمه دشمن است.

خدایا به رهبر عظیم الشان ما طول عمر عنایت فرما! حیات او را متصل فرما به ظهور مهدی عالم محمد(ع)! امیدوارم تمام دشمنان آرزو به گور ببرند، نیست ونابود گردند!»



جاده ، طولانی و ناهموار بود. تا چشم کار می‏کرد ، بیابان بود و جاده‏ای که انگار انتها نداشت. اتوبوس کهنه و فرسوده، زوزه ‏کشان پیچ‏ و خم جاده را طی می‏کرد. هوا گرم و دم کرده بود. گاهی گرد و خاک جاده در داخل ماشین می ‏پیچید و پیرمردها و پیرزن‏ها به سرفه می‏افتادند. اتوبوس دائم داخل چاله‏های جاده می‏افتاد و چرت مسافرها را پاره می‏کرد .
 اما در چهره مسافرها اثری از کوفتگی و خستگی راه دیده نمی‏شد. انتظاری خوش آیند در چهره تک تک مسافرها موج می ‏زد. اگر این راه طولانی روزها و شب‏ های زیادی هم طول می‏کشید، باز هم چشمان مسافرها مشتاقانه دور دست جاده را می‏کاوید. اتوبوس به سمت کربلا می‏رفت. همه مسافرها ی زائر مرقد مقدس امام حسین (علیه ‏السلام)، ایرانی بودند. بیش از یک شبانه ‏روز بود که اتوبوس، آرام و با حوصله، مسیر ناهمواری را طی می‏ کرد. دیگر راهی تا مقصد نما نده بود.
مرد و زنی دور از نگا ه ‏های دلسوزانه مسافرها یی که زیرچشمی آنها را زیر نظر داشتند، با هم حرف می‏ زدند. درد در چهره زن موج می ‏زد و مرد سعی می‏ کرد او را آرام کند؛ اما حال زن لحظه به لحظه بد تر می‏شد. زن، باردار بود. خستگی راه و ناهمواری جاده و هوای گرم و دم کرده داخل ماشین، حالش را دگرگون کرده بود. اما در آن موقعیت، کسی کاری از دستش بر نمی‏آمد.

پیش از غروب آفتاب، اتوبوس بالاخره به نزدیکی دروازه کربلا رسید. چشمان زن سیاهی می ‏رفت و همسرش سخت ‏نگران و مضطرب بود. با رسیدن به مقصد ، مرد با عجله  در یکی از محله ‏های اطراف حرم خانه ‏ای اجاره کرد و زن در آنجا بستری شد؛ اما مدام درد بود و پریشانی و افسردگی.

مدتی گذشت. حال زن بدتر شد. مرد با اصرار او را به دکتر برد. دکتر بعد از معاینه، سری تکان داد و گفت: � متاسفم! به احتمال زیاد بچه شما در شکم مادر مرده است. علت آن هم بدی راه و تکان خوردن زیاد ماشین بوده است.�

اتوبوس به سمت کربلا می‏رفت. همه مسافرها ی زائر مرقد مقدس امام حسین (علیه ‏السلام)، ایرانی بودند. بیش از یک شبانه ‏روز بود که اتوبوس، آرام و با حوصله، مسیر ناهمواری را طی می‏ کرد.

دکتر مقداری قرص و آمپول داد و آنها با ناامیدی به خانه برگشتند. ضعف و کسالت به اوج رسیده بود. صحبت‏های دکتر هر دو را پریشان خاطر کرده بود. زن به فکر حرف‏هایی بود که اطرافیانش قبل از سفر به او زده بودند و مانع از آمدنش شده بودند؛ اما او عاشقانه همه خطرها را به جان خریده بود.

مرد، همسرش را دلداری داد. زن به گریه افتاد. گریه کرد و کمی سبک شد. شب جمعه بود. زن، مردش را صدا زد و گفت: � علی اکبر! دلم عجیب هوای حرم آقا اباعبدالله را کرده است.�

- با این حالت چه طوری می ‏خواهی به حرم بروی؟

- می ‏خواهم بروم.

- می‏ ترسم حالت‏ بدتر شود.

زن به گریه افتاد و گفت: �هزار فرسنگ راه آمده‏ام، این همه سختی کشیده‏ام تا به اینجا رسیده‏ام، حالا اگر قرار باشد بچه ‏ام را از دست بدهم، مردن و زنده بودنم چه اهمیتی دارد.�

مرد، ماشینی کرایه کرد و همسرش را با هر سختی بود، به حرم رساند. زن با دلی شکسته و محزون، مرقد سیدالشهدا (علیه‏السلام) را زیارت کرد؛ به ضریح چنگ زد؛ اشک ریخت و با آقا ابا عبدالله (علیه‏السلام) راز و نیاز کرد. در گوشه‏ای نشست. دعا خواند و آقا را صدا زد.

- آقا جان! به خدا من از مردن نمی‏ ترسم. فقط نگران این بچه هستم. اگر بلایی به سرش بیاید، من نمی‏دانم جواب خدا را چه بدهم. قبل از آمدن به این سفر، همه گفتند که نیایم. گفتند که راه سخت است. گفتند که برای بچه ضرر دارد. گفتند که ممکن است بلایی سر خودت و بچه‏ ات بیاید؛ اما من به خاطر زیارت شما، رنج راه را به جان خریدم و آمدم. حالا می‏ترسم. نکند بلایی سربچه آمده باشد. من شفای بچه‏ ام را از شما می‏خواهم. با دوا و دکتر کاری ندارم...�

کم‏ کم چشمان اشک آلود زن پرخواب شد. پلک‏ هایش روی هم افتاد و به خواب رفت. در خواب، بانوی بلند بالا و باوقاری را دید که لباس عربی زیبایی به تن داشت. چهره‏اش نورانی و پاکیزه بود و در حالی که نوزادی را در دستانش گرفته بود، به سوی زن آمد. نوزاد را آرام به زن داد و فرمود: � بیا بچه ‏ات را بگیر!�

زن، بچه را گرفت. همه وجودش سرشار از شادی و نور شد. لحظاتی بعد، از خواب پرید. دست‏هایش هنوز به آسمان بلند بود. حالت عجیبی داشت. انگار تمام آن همه غم و اندوه و درد، یکباره از او دور شده بود. زن، ماجرای خویش را برای همسرش تعریف کرد.

آن شب، آنها مسیر برگشت به خانه را پیاده طی کردند. احساس سلامتی و تندرستی وجود زن را انباشته بود. قلبش گواهی می ‏داد که فرزند ش صحیح و سالم است. روز بعد، آنها دوباره پیش دکتر رفتند. دکتر بعد از معاینه، متعجب و شگفت زده گفت: �خدای بزرگ! بچه زنده است. این یک معجزه است!�

مدتی بعد از بازگشت آنها به ایران، در روز دوازدهم فروردین سال 1333بچه در شهر قمشه، به دنیا آمد. نامش را محمد ابراهیم گذاشتند. او پسری زیبا، آرام و معصوم بود که قبل از به دنیا آمدن، کربلا را زیارت کرده بود! محمد ابراهیم همت، سومین چراغ خانه ‏شان بود







موضوع :
دفاع مقدس , 



«آخر ما بعضی چیزها را متوجه شدیم!». کیف‌اش را باز کرد و یک کتاب درآورد. ترجمه‌ی آلمانی کتاب «ولایت فقیه» امام بود. گفت «آقای خمینی یک تئوری جهانی دارد. وقتی ما بگوییم "امام"، ایشان بین کشورهای دنیا شاخص می‌شود. چون کلمه‌ی "امام" قابل ترجمه نیست. ولی وقتی بگوییم "رهبر"، این کلمه در فرهنگ غرب بار منفی دارد. دیگر ما ایشان را کنار استالین و موسیلینی و هیتلر قرار می‌دهیم. کلمه‌ی "رهبر" به نفع ما و کلمه‌ی "امام" به نفع آقای خمینی است. از طرف دیگر اگر ایشان یک جایگاه دینی دارد، ما به ایشان می‌گوییم "آیت‌الله"، اما "امام" یک بار معنوی دارد! از طرفی ایشان آن طور می‌شود امام امت اسلامی که مسلمان‌های دنیا را دور خودش جمع بکند!».با این صراحت این را به من گفت. یک رسانه‌ی غربی یا شرقی را پیدا نمی‌کنید که گفته باشد «امام خمینی». آن موقع ما امتحان کردیم رسانه‌های غربی آیا می‌پذیرند ما یک آگهی بدهیم به نام «امام خمینی»؟ می‌خواستیم 60،000 مارک بدهیم که یک آگهی چاپ کنند، قبول نکردند! شهریور 58 که در مجلس خبرگان قانون اساسی شهید بهشتی کلمه‌ی امامت را در قانون اساسی گذاشت، ریاست آن مجلس با آقای منتظری بود. امام خمینی گفت شما نمی‌توانی مجلس را اداره کنی، برو کنار، آقای بهشتی اداره کند. وقتی شهید بهشتی آمد اصل پنجم را مطرح کند که ولی فقیه نائب امام زمان و امام امت اسلامی است، کشور ریخت به هم  . بازرگان اعلام استعفای دسته‌جمعی دولت را کرد. امیرانتظام اعلام کرد که مجلس خبرگان قانون اساسی باید منحل شود. سر یک کلمه کشور ریخت به هم! امامت‌محوری، امّت‌گرایی، عدالت‌گستری، و دوقطبی مستکبرین-مستضعفین اساس تئوری امام خمینی بود.  امام خمینی از دنیا رفتند. آقای هاشمی رفسنجانی آمدند پنج روز بعد از رحلت امام خمینی در دومین خطبه‌ی اولین نمازجمعه‌ی بعد از رحلت امام، راجع به ولایت فقیه دو جمله گفتند.یک : «ما نمی‌خواهیم بعد از رحلت امام خمینی به جانشی ایشان "امام" بگوییم».ین همه دعوا داشتیم با شرق و غرب؛ امام حاضر شد شهید بهشتی را قربانی کند برای این کلمه؛ قانون اساسی پنج بار روی امامت ولی فقیه تأکید کرده، امام این را از سال 48 مطرح کرده، شما می‌گویی نمی‌خواهیم؟ به اسم اعزاز امام خمینی گفتند به جانشین‌اش نمی‌گوییم امام! انگار یکی به شما بگوید من چون خیلی شما را دوست دارم، افکار شما را می‌خواهم با شما دفن کنم! جمله‌ی دوم‌شان این بود : «خبرگان مرجع تعیین نکرده است». یعنی جانشین امام خمینی نه مرجع است و نه امام.  وقتی ایشان جای «امام» گذاشت «رهبر»، «امّت» شد «ملّت». یعنی عملاً سیستم ملت-رهبر انگلیسی‌ها را پذیرفتیم و سیستم امت-امامت امام خمینی را کنار گذاشتیم. وقتی «امّت» شد «ملّت»، عناصر امّت یعنی «خواهران و برادران قرآنی» -که وظایفی مثل امر به معروف و نهی از منکر نسبت به هم دارند-، تبدیل شدند به عناصر ملت یعنی «شهروند» و « هموطن».  اما کلمه‌ی سوم یعنی «عدالت»؛ مقدس‌ترین کلمه‌ای که آقای هاشمی در دوران ریاست‌جمهوری‌شان ابداع و به نظام اسلامی،  تحمیل کردند  کلمه‌ی «توسعه» بود. فرق عدالت و توسعه این بود که «عدالت» را خدا و پیغمبر (ص) و علی مرتضی (ع) تعریف می‌کنند، اما «توسعه» را صندوق بین‌المللی پول و بانک جهانی و صهیونیست‌های عالَم.  در عرصه‌ی بین‌الملل هم دو کلیدواژه‌ی قرآنی «مستکبرین» و «مستضعفین» را ایشان اصلاح کردند و گفتند «مستکبرین» فحش و توهین‌آمیز است! به جایش بگوییم «قدرت‌های جهانی»! خب وقتی گفتی «مستکبرین» باید با آن‌ها «مبارزه» کنی، اما وقتی گفتی «قدرت‌های جهانی» باید با آن‌ها «تعامل» کنی. «مستضعفین» را هم کردند «قشر آسیب‌پذیر»؛ یعنی آدم‌های بی‌عرضه‌ای که خودشان پذیرای آسیب‌اند!  پنج کلیدواژه‌ی قرآنی امام خمینی که اساس گفتمان نهضت اسلامی بود، توسط ایشان تغییر پیدا کرد به همان کلیدواژه‌هایی که دشمنان می‌خواستند.تا موقعی که کلیدواژه‌های قرآنی امام خمینی –که رأس آن‌ها امام بودن ولی فقیه است- احیا نشود، هر کاری که بکنیم، وصله‌پینه کردن است.  شما هر لعنی که به ...... بکنید، این قدر جگر دشمنان نمی‌سوزد که بگویید «امام خامنه‌ای». مشکلی که هست هم این است که همه می‌گویند «دیگران بگویند ما هم می‌گوییم!». اصولگراها می‌گویند صداوسیما شروع کند، ما هم می‌گوییم! صداوسیما می‌گوید ما که از روحانیون نمی‌توانیم جلو بیفتیم! روحانیون می‌گویند تا مدیران ارشد نظام خودشان نگویند که ما نمی‌توانیم جلوی مردم بگوییم! مدیران ارشد می‌گویند وقتی جوانان انقلابی هم نمی‌گویند، ما بگوییم و هزینه بدهیم؟! و...  بعضی هم می‌گویند نگوییم چون قبلاً کسی (حشمت‌الله طبرزدی) این کار را کرده و سابقه‌ی خوبی ندارد این کار در ذهن مردم! خب خوب‌ها باید پرچمدار این کار شوند که این کار به اسم آن‌ها ثبت شود و آن سابقه پاک شود.  آیت‌الله سید محمدباقر حکیم پا می‌شود می‌رود نجف. از آن‌جا نامه می‌نویسد به «حضرت آیت‌الله العظمی امام خامنه‌ای». یک هفته بعد شهیدش می‌کنند. آن مرد بزرگ می‌فهمد که باید از آن‌جا پیغام دهد «امام خامنه‌ای». سید حسن نصرالله می‌فهمد در سخت‌ترین شرایطی که دارد، باید بگوید امام خامنه‌ای! ما اینجا نشسته‌ایم و نمی‌گوییم!  اگر نعمت خدا را قدر ندانیم، می‌فرماید «انّ عذابی لشدید». روز قیامت هم آن‌جا ندا داده می‌شود که «وقفوهم انّهم مسئولون، ما لکم لا تناصَرون». هی حرف را انداختند از این طرف به آن طرف.
درد اینجاست که افرادی که خود را مطیع رهبر مبدانند حاظر نیستند ایشان را امام خطاب کنند .





موضوع :
دل نوشته , 

سلام دلم تنگ شده بود برای اشعار زیبای سپر ودلم تنگ بود برای....

 
اتل‌ متل‌ یه‌ مادر
نحیف‌ و زار و خسته‌
با صورتی‌ حزین‌
دستای‌ پینه‌ بسته‌
بپرس‌ ازش‌ تا بگه‌
چه‌ جور میشه‌ سوخت‌ و ساخت‌
با بیست‌ هزار تومن‌ پول‌
اجاره‌ خونه‌ پرداخت‌
اجاره‌های‌ سنگین‌
خرج‌ مدرسه‌ ما
خرج‌ معاش‌ خونه‌
خرج‌ دوای‌ مینا
بپرس‌ ازش‌ تا بگه‌
چه‌ جوری‌ میشه‌ جنگ‌ کرد
با سیلی‌ جای‌ سرخاب‌
صورتا رو قشنگ‌ کرد



موضوع :
دفاع مقدس , 

بسم الله الرحمن الرحیم

جناب آقای منتظری

با دلی پر خون و قلبی شكسته چند كلمه‌ای برایتان می‌نویسم تا مردم روزی در جریان امر قرار گیرند. شما در نامه اخیرتان نوشته‌اید كه نظر تو را شرعاً بر نظر خود مقدم می‌دانم؛ خدا را در نظر می‌گیرم و مسائلی را گوشزد می‌كنم. از آنجا كه روشن شده است كه شما این كشور و انقلاب اسلامی عزیز مردم مسلمان ایران را پس از من به دست لیبرال‌ها و از كانال آنها به منافقین می‌سپارید، صلاحیت و مشروعیت رهبری آینده نظام را از دست داده‌اید. شما در اكثر نامه‌ها و صحبت‌ها و موضعگیری‌هایتان نشان دادید كه معتقدید لیبرال‌ها و منافقین باید بر كشور حكومت كنند. به قدری مطالبی كه می‌گفتید دیكته شده منافقین بود كه من فایده‌ای برای جواب به آنها نمی‌دیدم. مثلا در همین دفاعیه شما از منافقین تعداد بسیار معدودی كه در جنگ مسلحانه علیه اسلام و انقلاب محكوم به اعدام شده بودند را منافقین از دهان و قلم شما به آلاف و الوف رساندند و می‌بینید كه چه خدمت ارزنده‌ای به استكبار كرده‌اید. در مساله مهدی هاشمی قاتل، شما او را از همه متدینین متدین‌تر می‌دانستید و با اینكه برایتان ثابت شده بود كه او قاتل است مرتب پیغام می‌دادید كه او را نكشید. از قضایای مثل قضیه مهدی هاشمی كه بسیار است و من حال بازگو كردن تمامی آنها را ندارم. شما از این پس وكیل من نمی‌باشید و به طلابی كه پول برای شما می‌آورند بگویید به قم منزل آقای پسندیده و یا در تهران به جماران مراجعه كنند. بحمد الله از این پس شما مساله مالی هم ندارید. اگر شما نظر من را شرعاً مقدم بر نظر خود می‌دانید -كه مسلماً منافقین صلاح نمی‌دانند و شما مشغول به نوشتن چیزهایی می‌شوید كه آخرتتان را خراب‌تر می‌كند-، با دلی شكسته و سینه‌ای گداخته از آتش بی‌مهری‌ها با اتكا به خداوند متعال به شما كه حاصل عمر من بودید چند نصیحت می‌كنم دیگر خود دانید:     19 سال گذشت

1 - سعی كنید افراد بیت خود را عوض كنید تا سهم مبارك امام بر حلقوم منافقین و گروه مهدی هاشمی و لیبرال‌ها نریزد.

2 - از آنجا كه ساده‌لوح هستید و سریعاً تحریك می‌شوید در هیچ كار سیاسی دخالت نكنید، شاید خدا از سر تقصیرات شما بگذرد. 

3 - دیگر نه برای من نامه بنویسید و نه اجازه دهید منافقین هر چه اسرار مملكت است را به رادیوهای بیگانه دهند. 

4 - نامه‌ها و سخنرانی‌های منافقین كه به وسیله شما از رسانه‌های گروهی به مردم می‌رسید؛ ضربات سنگینی بر اسلام و انقلاب زد و موجب خیانتی بزرگ به سربازان گمنام امام زمان -روحی له الفدا- و خون‌های پاك شهدای اسلام و انقلاب گردید؛ برای اینكه در قعر جهنم نسوزید خود اعتراف به اشتباه و گناه كنید، شاید خدا كمكتان كند.

و الله قسم، من از ابتدا با انتخاب شما مخالف بودم، ولی در آن وقت شما را ساده‌لوح می‌دانستم كه مدیر و مدبر نبودید ولی شخصی بودید تحصیل‌كرده كه مفید برای حوزه‌های علمیه بودید و اگر این گونه كارهاتان را ادامه دهید مسلما تكلیف دیگری دارم و می‌دانید كه از تكلیف خود سرپیچی نمی‌كنم. و الله قسم، من با نخست‌وزیری بازرگان مخالف بودم ولی او را هم آدم خوبی می‌دانستم. و الله قسم، من رای به ریاست جمهوری بنی‌صدر ندادم و در تمام موارد نظر دوستان را پذیرفتم.

سخنی از سر درد و رنج و با دلی شكسته و پر از غم و اندوه با مردم عزیزمان دارم: من با خدای خود عهد كردم كه از بدی افرادی كه مكلف به اغماض آن نیستم هرگز چشم‌پوشی نكنم. من با خدای خود پیمان بسته‌ام كه رضای او را بر رضای مردم و دوستان مقدم دارم؛ اگر تمام جهان علیه من قیام كنند دست از حق و حقیقت برنمی‌دارم.

من كار به تاریخ و آنچه اتفاق می‌افتد ندارم؛ من تنها باید به وظیفه شرعی خود عمل كنم. من بعد از خدا با مردم خوب و شریف و نجیب پیمان بسته‌ام كه واقعیات را در موقع مناسبش با آنها در میان گذارم. تاریخ اسلام پر است از خیانت بزرگانش به اسلام؛ سعی كنند تحت تاثیر دروغ‌های دیكته شده كه این روزها رادیوهای بیگانه آن را با شوق و شور و شعف پخش می‌كنند نگردند. از خدا می‌خواهم كه به پدر پیر مردم عزیز ایران صبر و تحمل عطا فرماید و او را بخشیده و از این دنیا ببرد تا طعم تلخ خیانت دوستان را بیش از این نچشد. ما همه راضی هستیم به رضایت او؛ از خود كه چیزی نداریم، هر چه هست اوست. و السلام.

یكشنبه 6 / 1 / 68

روح‌الله الموسوی الخمینی

(صحیفه نور/ جلد 21 - صفحه 330)




موضوع :
سیاسی , 

سخت است حال عاشقی که نمیداند معشوقش هوای اورا دارد یانه ....؟!





کنار سفره که بودیم حرف مشهد شـد

وزید بوی خراسان و ناگـهان رد شد

دوباره یـاد غریب آشـنا و شـوق حرم

و سیل اشک که پشت پلکها سد شد

و دخترم که به دل حسرت زیارت داشت

درست هم نظر مرتضـی و احمـد شد

دو سـال هست که تو قـول داده ای بابا

بـرای مـا که نـرفتیم واقعـآ بـد شد

 تمام بودنـم آوار شـد و یـک لحظــه

زمان برای عبور از خـودش مردد شد

دو روز بـعد بلیـط و شـروع یک پروار

کبوترانـه دلـم بـی قـرار گنبـد شد

قطار تهران،مشهد درست ساعت هشت

و ایستگاه که سرشار بـوق ممتد شد

و چند ساعت دیـگر به صحـن آزادی

  نگاه منتظرم گـرم رفـت و آمـد شد



به نام خدا .
استان همدان طی چند روز اخیر شاهد یک اتفاق بسیار شگفت انگیز  بود . اتفاقی که خیلی زودتر از اینها انتظار آنرا می کشیدیم آن هم اعتراض به عملکرد استاندار همدان توسط عده ای جوان با بصیرت { بله با بصیرت نه بی بصیرت} اعتراض به بی بصیرتی یک مسئول استانی .  کسی که فکر می کنم اصلا نمی داند معنای بصیرت چیست!!
آیا می توان از کسی چیزی را درخواست کرد که آنرا ندارد . استاندار همدان مصداق بارز همین جمله است.  او بصیرتی ندارد که بخواهیم از او درخواست کنیم در مورد بصیرت آنهم در روز بصیرت یعنی 9 دی صحبت کند.  روزی که اوج  بصیرت مردم ایران اسلامی در فتنه بود پس باید گفت اعتراض به یک مسئول بی بصیرت آنهم در روز 9دی  بخاطر نداشتن بصیرت درست و بجا است نه به زعم برخی ها اشتباه باشد . استانداری که بی بصیرتی خود را در نامه سیزده استاندار که در حمایت از جریان انحرافی نوشتن نشان داد نامه ای که می توان از آن دهن کجی به مقام معظم رهبری نام برد . استانداری که هنوز بخاطر این عمل نا آگاهانه حاضر نشده است از مردم عذر خواهی کند امام جمعه محترم جناب آقای محمدی در جواب به این  اعتراض گفتند : که اعتراض خود را به مراجع مربوطه بیان کنید !! آیا کسی نیست به امام جمعه بگوید هنوز بدن کسانی که در مورد مطالبه خود از موسسه احسان الزهرا به استانداری مراجعه کرده و به عدم پرداخت مطالبات خود اعتراض کرده بودند درد می کند نوامیس ملتی که در جواب اعتراض خود باتومهای استانداری را تجربه کرده اند . آیا اعتراض آنها حق نبود پس چرا مراجع مربوطه چنین جواب دادند ؟؟ کسی نیست  به حاج آقا بگوید : حاج آقا به کجا اعتراض کنیم بجایی که در جواب اعتراضمان باتوم ببینیم و بدن درد بگیریم . بله وقتی که نمیتوان اعتراض را به مراجع مربوطه رساند باید اعتراض را به نماز جمعه اورد و اعلام کرد . حاج اقا مگر نماز جمعه سیاسی و عبادی نیست این اعتراض مگر به عملکرد سیاسی یک مسول نبود پس چه جای اشکال و بی بصیرتی است ایا مردم بی بصیرت هستند یا با بصیرت یاد مقام معظم رهبری امام خامنه ای افتادم که طی این چند سال رهبری خود جز تعریف و تمجید از مردم دیگر نسبت  ناروایی را به مردم ندادند حتی این فتنه 88 را که بادرایت و هوشیاری خود از نظام دفع کردند باز به بصیرت مردم نسبت دادند و به مردم افرین گفتند خوب است امام جمعه رهبر نیست . حالا چه شده است که این مردم با بصیرت بی بصیرت شده اند حضرت ایت الله :  قهر کردن از نماز جمعه اشتباه نیست؟ ایا بی بصیرت خطاب کردن مردم  تناقض با بیانات رهبری نیست ؟ حاج اقا  کسی که شما را به  خاطر برگشتن به نماز جمعه به خون شهدا قسم داده بی صیرتی  نکرده است ؟ مگر خون پاک شهدا بازیچه است که هر کس را به  خاطر هر کاری قسم بدهند ؟ ایا این کار شما تاثیر منفی بر جمعیت نمازگزاران نماز جمعه نمیگزارد؟ ایا این قهر شما  بی حرمتی و پایین اوردن جایگاه امام جمعه نبود ؟ شما اشتباه نکردید ؟ ایا مقایسه مردم با بصیرت اکنون با مردم بی بصیرت زمان امیر المومنین درست است ؟ خروج خوارج بر امام زمان خود بود . ایا استاندار بی بصیرت امام است که اعتراض سیاسی به حق به او بی بصیرتی باشد حال حاج اقا مردم بی بصیرتی و اشتباه کرده اند یا  شما ....؟!!!





موضوع :
اجتماعی , سیاسی , 

سلام
روز گذشته 9دی در نماز جمعه همدان اتفاق نادر و جالبی رخداد ..

اقای پیریایی استاندار همدان سخنران پیش از خطبه هابودند که شروع به سخنرانی کردند که بعد از چند دقیقه سخنرانی  بااعتراض جمعی از مردم که باشعارهای مرگ بر منافق ومرگ بر ضد ولایت فقیه اعتراض خود را نشان دادند رو به رو شدند .
اعتراضات بی دلیل نبود مردم از کارهای احمقانه استاندار خسته شده بودند او  یکی از سینزده استاندارانی بود که از مشایی حمایت کرد و همچنبن  داستانهای مربوط به تیم پاس همدان و ول خرجیهای او  و کتک خوردن نوامیس مردم به دستور استاندار  که برای گرفتن حق خودشون جلوی استانداری تجمع کرده بودندو همچنین داستان جشنواره کودک و حمایت ایشون از بی بندو باری ودلایل های بسیاری دیگر که یاعث شد مردم اعتراض کنند 
باادامه یافتن اعتراضات مردم پیریایی سخنرانی را نیمه تمام گذاشت و رفت در حقیقت قهر کرد  .در این لحظه بود که اتفاق نادر و در نوع خود جالبی رخ داد واین بود که امام جمعه از این که مردم در نماز جمعه  علیه پیریایی اعتراض کردند به شدت ناراحت شد و نماز جمعه رو ترک کرد ولی با واسطه گری و کلی قسم دادن برگشت و به بیان خودش من را به خون شهدا قسم دادند که برگشتم و امام جمعه همدان آقای محمدی پشت تریبون رفت و با كمال ادب و احترام شروع كردن به توهین به اون دسته از مردمی كه بر علیه استاندار شعار داده بودن و با لحن بسیار تند انها را بی بصیرت خواند و صفات بسیار بدی را حواله انهاکرد
 در پایان نماز جمعه که قرار بود راهپیمای 9دی صورت بگیرد به خاطر همین قهر استاندار و امام جمعه لغو شد .

 



موضوع :
اجتماعی , سیاسی , 




موضوع :
سیاسی , 

ملک عبدالله پادشاهی است که هرکسی به دیدار آن نائل می شود ناخواسته به سمت او رفته و خم می شود البته لال هم می شود .

از بزرگترین افراد تا کوچکترین آنها فرقی ندارد چه رئیس جمهور آمریکا باشد چه یک وزیری که به زور یک رئیس دفتر( آقای بوق)  شده است وزیر امور خارجه .  آلبوم عکس ها را که نگاه می کنی از کلینتون تا اوباما همه خم می شوند. نگویید که آمریکا و عربستان با هم دوست هستند که ناراحت می شوم. دوست و دشمن ندارد حتی ما که این روز ها زیر فشار قطع نامه ای از طرف  عربستان هستیم  هم  دولا می شویم و ادای احترام می کنیم .

تازه آنقدر محو تماشای ملک عبدالله می شویم که تمام خط و مرز هایمان فراموش می شود . بحرین ، تهدید آمریکا ، پرونده پسر سفیر عربستان و….  همه فراموش ، زبان در نیام و  خلاصه بنشینیم  به زبان غیر رسمی تسلیت و حال و احوال .

اصلا ما را با عربستان چه کار؟ کشور های دوست ملتش کشته می شوند  و نابود می شوند ؛ هیچ دولت مردی به فکرش نیست که پیامی بدهد، حرکتی کند ! باز هم دم حلال احمر گرم! بلند می شود و در کمپ ایران آبرو می خرد ولی ولیعهد که مُرد همه برویم که ملک جان خدایی نکرده خم به ابروی مبارکش نیاید. این روز ها خبر تهدید ها و رجز خوانی ها گوش مردم را کر کرده است. عربستان را  هم  که نگو در این آب گل آلود گیر داده است به سفیر  و پسرش که ای دنیا ما از دست ایرانی ها امنیت نداریم قطع نامه ای تصویب کنیم تا امنیتمان تضمین شود.

یادمان نرفته است حرکت آقای صالحی را که برای کم کردن غم از دست دادن ولیعهد عربستان ،چنان عزت ایران  را در مقابل پادشاه وهابی  خم کرد که گویی پسر دایی ملک عبدالله است و پسرخاله ی ولیعهد جوانمرگ شده .

مصاحبه ای دیدم از آقای وزیر که مدتی در بهت ماندم  . جناب صالحی  خیلی شیک و با کلاس  جلوی دوربین رسانه ی ملی می آید و می گوید ما از دولت عربستان توقع نداشتیم علیه یک کشور مسلمان چنین عملی انجام دهد  این کار اصلا به صلاح اسلام و اتحاد و .. نیست .اگر فلان کنید ما بهمان می کنیم  و ….. منظورش همان درخواست صدور قطع نامه علیه ایران است .

خیلی ببخشید ، وقتی برای عرض تسلیت خدمت ملک عبدالله رسیدید ماجرای ترور فرزند سفیر عربستان در آمریکا یادتان نبود ؟ آیا شما که سنگ بحرین را به سینه می زنید فراموش کردید همین عربستان از خود ریاض تا منامه  لشگر زره ای راه انداخته بود ؟ قربان یقه ی برگردانتان بشوم که هنوز نمی دانید وزیر امور خارجه باید لباس دیپلمات ها در اماکن رسمی حاضر شود  ، لکنت زبان داشتید که حرفی نزدید یا دلتان به خاطر داغ از دست دادن عزیز پادشاه سوخت و حرفی در مورد چنین اتهام سنگین نزدید؟

خلاصه تکلیفمان چیست ؟ این آش پخته شده ی آقای رئیس دفتر روغنش از وجب و متر گذشته ، اگر منوچهر متکی بود به راستی چه می کرد ؟ گردن خم می کرد و یادم تو را فراموش ؟ نمیدانم چه بگویم به یاد فیلم حاجی واشنگتون افتادم که استاد انتظامی  نقش سفیر دولت ایران را در آمریکا داشت و وقتی در میدان سیاست آمده بود به جدای کار خود، از ترس همه چیز را به باد فراموشی سپرده بود. خلاصه فراموشی بد نیست ولی نه زمانی که پای آبرو و شرف و امنیت ایران اسلامی در میان باشد …

این اتفاق مشتی بود از خروارها نمونه ای که از جنابعالی روی داده است. بد نیست گاهی اوقات نگاهی هم به وصیت نامه سیاسی بنیانگزار انقلاب اسلامی نیز بیاندازید تا بشناسید خادمین حرمین شریفین را.

اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا!




موضوع :
سیاسی , 

سلام به دوستان ساندیس خور که حماسه دیگری رو باید خلق کنند البته نه با خوردن ساندیس بلکه با راهپیماییشون و اعلام نفرت از امریکا و انگلیس و اسراییل و با الاخص دشمنان داخلی و منافقین و اقایان....






موضوع :
سیاسی , 


تعداد صفحات : 9

 | ... |  2 |  3 |  4 |  5 |  6 |  7 |  8 |  ... | 
مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ   |   Designed By Ashoora.ir
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic