تبلیغات
ســانــدیس خــــور نـــظــام

+ انا الله و انا الیه راجعون یعنی همه چیز از خداست و بازگشت ما به حضرت زهراست ما به سوی مادرمان بر میگردیم !
همه ی هستی ما وجود نازنین حضرت زهراست و حضرت زهراست که به ما وجود و هستی داده است  و اگر تمام سال ها و عمرمان را هم در سوگ فاطمه بشینیم باز کم است ! این عید ها و مراسمات مسخره را هم به حساب نمی آوریم !

+ همیشه برایم سوال بود چرا این دنیا را { دنیا } نامیدند ! دنیایی که معنایش پست است !
 وقتی در زندگی اطرافیان خود نگاه میکنم میفهمم پستی این دنیا را !

+ شرمنده ی بچه های تیپ فاطمیون شدیم ! عرق شرم میریزیم در برابرشان !
خدایا هر مردنی را به غیر شهادت ننگ میدانم برای خود !

+ در اخرین لحظات سال هستیم و مشغول فکر ! یکی نیست به ما بگوید در این یک سال گذشته چه کار کردید که این همه ادعا داری ....

+ ازدواج را بهترین آرامش و راه  رسیدن به اوج میدانم ! یک همسر خوب یعنی خدا همیشه در کنارت است !!

+ حضرت آقا تمام زندگی و جوانیم به فدایت !

+ حلالمون کنید خواهشا .......



موضوع :
دل نوشته , 

هر فردی در اطراف خودش به دو صورت نگاه میشود !
افرادی که موافق او هستند و دوستش دارند

افرادی که مخالف وی هستند و دوستش ندارند
قسم سومی ندارد این ماجرا

این دوست داشتن ها و نداشتن های افراد ارزشی ندارد و مهم این است که ظرفیت وجودی هر فرد چقدر از خدا پر باشد ! و ملاک اصلی در هر فرد وجود تقواست !
حالا اگر تقوا بود دوست داشتن ها بیشتر میشود و خود فرد هم دیگران را دوست دارد ! 

افرادی را در کنار خود میبینیم که مورد توجه و دوست داشتن دیگران هستند اینها لزوما افراد با تقوایی هستند !

+ دوست داشتن شخص به خاطر جایگاهش مصداق دوست داشتن نیست
+ به نظر بنده ملاک با تقوا بودن یا نبودن یک فرد را میشود از اخلاق فرد فهمید
فردی که اخلاق ندارد تقوا ندارد

+ بین اخلاق و ادب فرق است
+ بی خود خود را درگیر این دنیا کرده ایم ......





موضوع :
دل نوشته , اجتماعی , مذهبی , 

اینطور که اوضاع سیاسی کشور پیش میرود و همچنان اصول گراها در خواب تشریف دارند به زودی شاهد
 
شکست دیگری در عرصه ی انتخابات مجلس خواهیم بود !




موضوع :
اجتماعی , مذهبی , سیاسی , 


در همین چند سال اخیر وقتی که در داخل حرم حضرت معصومه قدم بر میدارم  و نزدیک مکانی میشوم  تمام فکر و ذهنم درگیر میشود !!
فاصله ی بین دو قبر حدودا یک متر است صاحبان هر دو قبر از مراجع تقلید بودند هردو عالم بودند هردو عمر خود را صرف دین کرده بودند ! اما قبر یکی خلوت و شاید هم بدون زائر اما قبر یکی دیگر شلوغ تا جایی که باید دقایقی را منتظر ماند تا نوبتت برسد و دستی بر مزارش بکشی و فاتحه ای نثار روحش کنی !
یکی از آنها ایت الله منتظریست و یکی دیگر آیت الله بهجت !! اگر رفته باشید حرم خوب درک میکنید نوشته هایم را  ، خوب میفهمید که چقدر بین دو عالم و مرجع در بین قلوب مردم تفاوت وجود دارد ، خوب میفهمید که مردم همیشه بین دو راه درست و غلط راه درست را انتخاب میکنند و کسی را که اشتباه رفته است را طرد میکنند ! 
همیشه در این لحظات عبور از این مکان به رسم ادب فاتحه ای نثار ایت الله منتظری میکنم تا شاید برایش راهگشایی باشد و بعد هم میروم سر مزار حضرت آیت الله بهجت و می ایستم خوب میدانم که ایشان نیازی به فاتحه ی ندارد اما خوب این فاتحه ای که میخوانم برای خودم خوب است ! ایت الله بهجت نعمتی بود که از ما گرفته شد ، نگاه ایشان انسان را متحول میکرد کافی بود نگاهی از روی هدف به کسی داشته باشد آن شخص دیگر همان شخص سابق نبود ! نفسش حق بود و صاحب اثر محال بود دعایش مستجاب نشود!! به نظرم حتی اگر ایشان شخصی را در ذهن خود تصور میکردند و نسبت به آن شخص نظر میکردند همین نظر و یا دعا باعث نجات شخص میشد !!

واقعا فاصله ی بین آدمها چقدر زیاد است یکی آسمانی آسمانی و یکی دیگر زمینی زمینی.....


+ گاهی لازم است برای بدست دلی آوردن دل دیگری را از دست داد !
+ باید در برابر تناقضاتی که در بین رفتارو صحبت های  اطراف خود اتفاق می افتد بتوانیم خوب فکر کنیم و تا میتوانیم بین ان ها جمع کنیم !
+ جدیدا صحبت های روحانیی منتشر شده است به اسم سید حسن آقا میری ! به نظر بنده صحبت های دینی و اسلامی ایشون کاملا غلط و سطحی هستند و اصلا قابل دفاع نیست !

+
اول صبح پیرمردی روستایی را دیدم که صورت به ضریح چسبانده  بود و آهسته گریه میکرد همچون کودکی که مادرش خواسته اش را اجابت نکرده ، نم نم و آرام اشک میریخت  !!

+ گاهی اوقات عجیب دلتنگ میشویم .....

خدا یا خودت خوب میدانی که میخواهم از هوای غیر تو خالی باشم و
پر باشم از هوای بهاری تو 
تا حدی که وقتی می ایستم در مقابل طوفان ها 
فقط هوای تو باشد که از من به دیگران برسد !!


 به امید خداوند متعال و نگاه پر مهر و لطف اهل بیت به خصوص حضرت زهرا سلام الله علیها
ملبس به لباس مقدس روحانیت شدم !

باشد که بتوانیم احیا گر دین باشیم !


مشهد الرضا دعا گوی تک تکتان هستم انشاالله ......



موضوع :
دل نوشته , اجتماعی , مذهبی , 

روزی مجنون را دیدند که در حال ناز و نوازش سگی است , دست روی سرش میکشد , قربان صدقه اش میرود , دورش میچرخد ! سوال کردند مجنون این دیگر چه کاریست ؛  چرا با سگ دمخور شده ای ! جواب داد این سگه کوچه ی لیلیست !
این فعل مجنون دقیقا همان عاشقیست , عاشق از خود میگذرد و به لیلا  میرسد , عاشق دیوانه وار در پی رسیدن به لیلا است , برای مجنون دیگر خود موضوعیت ندارد و آنچه که مهم است لیلاست ,مجنون تمام سعی و تلاشش را میکند تا دل و نگاه لیلا را بدست آورد خود را به آب و آتش میزند تا مورد نگاه لیلا باشد , میخواهد خودش را همانند او کند مثل او فکرکند مثل او راه برود مثل او بپوشد و دقیقا همانند لیلا باشد , تمام فکر و ذهن مجنون میشود لیلا به هرچه مینگرد او را میبیند حتی شنیده ایم وقتی به آینه هم مینگرد لیلا را میبیند نه خود را !  این افعال مجنون فقط فقط برای کسب رضایت و نگاه لیلی است نه برای غیر! مجنون هر کاری که میخواهد انجام دهد با لیلا میسنجد تا نکند او ناراحت شود او کاری نمیکند که خاطر لیلا آزرده شود , فعلی مرتکب نمیشود که لیلا غضب کند ! مجنون در این راه عاشقی سختی ها و بلا های زیادی را میبیند اما خم به ابرو نمی اورد از این و آن طعنه ها ی بسیاری میشنود اما چون هدفش رسیدن به لیلای خود است تحمل میکند , عاشق در این راه شاید از خود لیلا هم حرف و طعنه ای بشنود اما باز برایش شیرین است چون از جانب  لیلای اوست ! به قول آن شاعر
خوش دل نمای مرا به دشنامت ای حبیب
چون حرف تلخ از لب شیرین شنیدنیست
مجنون در این راه تمام زندگی خود را هم میبازد , نابود میشود رسوا میشود بی آبرو میشود اما باز به پای لیلا مینشیند و خاطرش برایش عزیز است !
مجنون نه تنها عاشق لیلی است بلکه هرچه را که متعلق به لیلا هم باشد دوستش دارد و هرچه را که اورا به یاد لیلا بیندازد محترم میشمرد و هوایش رادارد , کاری نمیکند که متعلقات لیلی و یا هر چیز دیگری که به نوعی به او متصل است از چشمش به دور باشد , محبت و نیرویش را صرف این ها میکند چون که به لیلای خود تعلق دارد ! این عشق مجنون به لیلا یک عشق زمینی است و شاید به عشق حقیقی نرسد و یا اصلا از آن هم دور کند اما با این حال مجنون مردانه در برابر این عشق ایستاده است و تمام قانون و قواعد عاشقی را رعایت میکند !
من و شما هم باید همانند مجنون عاشق باشیم عاشق کسی که عشق حقیقی از آن اوست , کسی که هرچه داریم و نداریم از اوست , کسی که وجود ما بستگی به وجود آن دارد , کسی که نه تنها ما عاشق او هستیم بلکه اوهم عاشق ماست , کسی که به ما حیات داده است , کسی که وجود محض است !این عشق حقیقی همان خداوند است که منبع خیر و برکات است برای ما این خداوند حکم لیلا را دارد برای ما ! من و شما هم باید مثل مجنون خودمان را خط بزنیم و شویم لیلا همه چیز را لیلا ببینیم , به هر کجا که نگاه بیندازیم خداوند و متعلقاتش را ببینیم و چه خوش گفت باباطاهرمان !
بصحرا بنگرم صحرا تو بینم     به دریا بنگرم دریا تو بینم
به هر جا بنگرم کوه ودر و دشت    نشان روی زیبای تو بینم
باید خودمان از موضوعیت بی افتیم و لیلا موضوعیت پیدا کند ! من و شما باید تمام سعی و تلاش کنیم تا مورد نگاه و مهر لیلای خود یعنی خداوند قرار بگیریم , باید تمام کارهایمان را با توجه به رضایت خدا بسنجیم و انجام دهیم , نکند کاری کنیم که خاطر لیلای خود را آزرده کنیم ؛ نکند افعالمان با خواست خدای خود مغایر باشد که دیگر لفظ عاشق برایمان صدق نمیکند ! اگر من و شما میخواهیم وازه عشق را یدک بکشیم باید اوامر و افعال خداوند را مو به مو انجام دهیم , نمیشود که ما خود را عاشق خداوند بدانیم اما اوامر و افعالش را انجام ندهیم ! نمیشود که دروغ بگوییم تهمت بزنیم حلال و حرام را رعایت نکنیم حجاب کافی نداشته باشیم به محرم و نامحرم بی اعتنا باشیم اما خود را عاشق خطاب کنیم  !
من و شما نیز باید تابع و دوست دار متعلقات و هر چیز دیگری که متصل به لیلا یعنی خداوند است باشیم , بهترین و اکمل ترین متعلقات خداوند اهل بیت و معصومین هستند این ها هستند که مظهر مهربانی و نور هستند تمام صفات خداوند در این نورها تجلی کرده است و لذا باید دوستشان بداریم و تابع این بزرگواران باشیم چون متصل به عشق حقیقی یعنی خداوند هستند ! نمیشود که ما خود را عاشق خدا بدانیم اما اهل بیتش را دوست نداشته باشیم  , هرکس هم چنین ادعایی کند که بدون دوست داشتن اهل بیت میتواند عاشق خداوند شود دروغگویی بیش نیست ! این اهل بیت هستند که بهترین وسیله و راهنما برای رسیدن به خداوند هستند یعنی اصلا بدون اهل بیت نمیشود به عشق واقعی رسید و هر راهی به غیر از این راه بی راهه است ! خداوند افعال و اوامر بسیاری برای رسیدن به خود در راه ما قرار داده است که انجام دهیم مثل نماز روزه حج امر به معروف و تمام خوبی های دیگر! من و شما باید خوب ها و خوبی ها را نیز دوست داشته باشیم چون مورد پسند و رضایت خداوند است , خوشبختانه خداوند مهربان بر ما منت گذاشته و اطرافمان را مملو از خوب ها و خوبی ها کرده تا وسیله ای شود برای رسیدن به خودش , من خودم اگر بخواهم طبق میل شخصی این خوبی ها را نام ببرم اول  شهید و شهادت را نام میبرم که بسیار زیبا و دوست داشتنیست دوم هم همین طلبگیم را که با هیچ چیز دنیوی تعویضش نمیکنم و سوم هم محبت و خدمت به مردم را !

یک فرقی هم که (( البته اصلا قابل قیاس و مقایسه نیست اما خوب... )) بین لیلای زمینی و لیلای آسمانیست این است که اگر برخلاف لیلای زمینی رفتار کنیم بعد مدتی ناراحت میشود و ما را ترد میکند و زود از نگاهش می افتیم اما لیلای آسمانی من و شما اصلا اینطور نیست هر چه قدر که نافرمانیش کنیم هرچه قدر هم که ناراحتش کنیم باز ما را از نگاهش دور نمیکند باز هوایمان را دارد مورد مهر و محبت خود قرار میدهد لیلای من و شما کریم و بزرگوار است , بخشنده است و هر لحظه که توبه کنیم و پشیمان شویم با آغوش گرم و اشتیاق فراوان ما را میبخشد ...
هر لحظه که توبه کنیم و پشیمان شویم با آغوش گرم و اشتیاق فراوان ما را میبخشد ...
هر لحظه که توبه کنیم و پشیمان شویم با آغوش گرم و اشتیاق فراوان ما را میبخشد ...
هر لحظه که توبه کنیم و پشیمان شویم با آغوش گرم و اشتیاق فراوان ما را میبخشد ...





موضوع :
دل نوشته , 

این روزها شادی و غم ، فرقی برایم ندارد
بی تو بهشت و جهنم ، فرقی برایم ندارد

وقتی قرار است انسان ، بازنده باشد همیشه
دعوای شیطان و آدم ، فرقی برایم ندارد

من یک بیابان خشکم ، بی حاصلم ، شوره زارم
رگبار و باران نم نم ، فرقی برایم ندارد

مانند تهمینه هستم ، بازنده ی هر دو صورت
پیکار سهراب و رستم ، فرقی برایم ندارد

دستم به دامانت ، ای عشق ! کاری کن امشب بمیرم
دست و تو با ابن ملجم ، فرقی برایم ندارد

دعامون کنید لطفا .....



موضوع :
دل نوشته , 

روحانیون همه و ملت همه باید در ﻣﺴﺎﺋﻞ ﺳﯿﺎﺳﯽ حضورﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ ، ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﻌﻀﯽ ﻋﻨﺎﺻﺮ ﺣﺎﻻ ﻫﻢ ﮔﺎﻫﯽ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ ﮐﻪ ﺭﻭﺣﺎنیون ﺑﺮﻭﻧﺪ ﺑﻪ ﻣﺴﺠﺪ ﻫﺎ ﻭﻟﯽ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﮐﺎﺭ ﺑﺎﺷﻨﺪ ﻭﻟﯽ ﻣﺎﻫﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﻭﺍﺭﺩ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﮐﺎﺭ ﺑﺸﻮﯾﻢ ، ﺍﯾﻦ ﯾﺎ ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﺗﻮجه ی ﺑﻪ ﻋﻤﻖ ﻣﺴﺎﺋﻞ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ من ﺑﺎﯾﺪ ﺑﮕﻮﯾﻢ ﮐﻪ ﺑﻌﻀﯽ آنها ﺑﯿ ﺗﻮﺟﻪ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻭ ﯾﺎ اینکه اعمال ﻫﻤﺎﻧﻬﺎ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺯﻣﺍن ﺭﺿﺎ ﺧﺎن ﯾﮏ ﭼﻨﯿﻦ ﮐﺎﺭﻫﺎﯼ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ . ﺩﺭ ﻃﻮل ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺗﻘﺮﯾﺒﺎ ﺣﺪﻭﺩ ﺳﯿﺼﺪ ﺳﺎﻝ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺑﺮﻭﻧﺪ ﺍﯾﻦ ﻣﻠﺖ ﻭﺍﺭﺩ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﺭﻭﺣﺎﻧﯽﻭﻥ ﺗﺰﺭﯾﻖ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺷﻤﺎ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺩﺭ ﺳﯿﺎﺳﺖ ﺩﺧﺎﻟﺖ ﮐﻨﯿﺪ ﮐﻪ ﺧﻭﺩ ﺍﻗﺎﯾﺎﻥ ﻫﻢ ﺑﺎﻭﺭﺷﺎﻥ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ...! ﺍﻣﺎﻡ ﺧﻤﯿﻨﯽ ﺭﺣﻤﻪ ﺍﻟﻠﻪ ﻋﻠﯿﻪ



ﺍﺳﻼﻡ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﺑﻌﺎدش ﺭﻭﺣﺎﻧیون ﺣﻔﻆ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ . ﯾﻌﻨﯽ ﻣﻌﺎﺭﻓﺶ ﺭﺍ ﺭﻭﺣﺎنیون ﺣﻔﻆ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ . ﻓﻠﺴﻔﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ 
ﺭﻭﺣﺎنیون ﺣﻔﻆ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ . ﺍﺧﻼقش ﺭﺍ ﺭﻭﺣﺎنیون ﺣﻔﻆ ﮐﺭﺩﻩ ﺍﻧﺪ . ﻓﻘﻬﺶ ﺭﺍ  ﺭﻭﺣﺎنیون ﺣﻔﻆ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ . ﺍﺣﮑﺎﻡ ﺳﯿﺎستش ﺭﺍ ﺭﻭﺣﺎنیون ﺣﻔﻆ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ . ﺗﻤﺎﻡ ﺍﯾﻨﻬﺎ ﺑﺎ ﺯﺣﻤﺖ ﻫﺎی ﻃﺎﻗﺖ ﻓﺮﺳﺎﯼ ﺭﻭﺣﺎنیون ﻣﺤﻔﻮﻅ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﺳﺖ . ﺍﻣﺎﻡ ﺧﻤﯿﻨﯽ ﺭﺣﻤﻪ ﺍﻟﻠﻪ ﻋﻠﯿﻪ

ﻣﮕﺮ ﺍﺳﻼﻡ ﺑﺪﻭﻥ ﺭﻭﺣﺎﻧﯽ ﻣﯽ‌ﺷﻮﺩ ؟ ﻣﮕﺮ ﺷﻣﺎ ﺑﺪﻭﻥ ﻣﻼ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﯿﺪ ﮐﺍﺭﯼ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺑﺪﻫﯿﺪ ؟ ﺍﯾﻦ ﻣﻼﻫﺎ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺟﻠﻮ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﻨﺪ ﻭ ﮐﺎﺭ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﯽ ﺩﻫﻨﺪ . ﺍﯾﻨﻬﺎ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺟﺎﻧﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﻓﺪﺍ ﻣﯽ‌ﮐﻨﺪ ... ﻧﮕﻮیید ﻣﺎ ﺍﺳﻼﻡ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯿﻢ ، ﻣﻼ ﺭﺍ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﻫﯿﻢ . ﺑﺮ ﺧﻼﻑ ﻋﻘﻞ ﺍﺳﺖ ﺑﺮ ﺧﻼﻑ ﺳﯿﺎﺳﺖ ﺍﺳﺖ ﺍﺳﻼﻡ ﺑدون ﺍﺧﻮﻧﺪ ﺍﺻﻼ ﻧﻤﯽ‌ﺷﻮﺩ . ﺷﻣﺎ ﺑﮕﻮیید ﻫﻢ ﺍﺳﻼﻡ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﯿﻢ ﻫﻢ ﺍﺧﻮﻧﺪ . ﻫﺮ چه ﺑﮕﻮﯾﯾﺪ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﻫﯿﻢ ﻣﺮﺩﻡ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻨﺪ . 
ﺭﻭﺣﺎنیون ﺩﺭ ﺑﯾﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﻧﻔﻮﺫ ﺩﺍﺭﻧﺪ . ﻫﺮ ﻣﻼﯾﯽ ﺩﺭ ﻣﺤﻞ ﺧﻮﺩﺵ ﻧﺎﻓﺬ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺷﻣﺎ ﻧﻔﻮﺫ ﻧﺪﺍﺭﯾﺪ . ﺷﻤﺎ ﯾﮏ ﻋﺪﻩ ﻣﻌﺪﻭﺩﯼ ﻫﺴﺘﯾﺪ ﺍﻣﺎ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺑﺎﺯﺍﺭﻫﺎ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﻫﺎ ﻭﻫﻤﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﻭﺣﺎنیت ﺭﺍ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻨﺪ . ﭘﯿﻐﻤﺒﺮ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﺧﻮﻧﺪ ﻫﺎی ﺑﺰﺭﮒ ﺍﺳﺖ . ﺩﺭ ﺭاس  ﻫﻤﻪ ﻋﻠﻤﺎ ﺭﺳﻮﻝ ﺍﻟﻟﻪ ﺍﺳﺖ . ﺣﻀﺮﺕ ﺻﺎﺩﻕ ﻋﻠﯿﻪ ﺍﻟﺴﻼﻡ ﻫﻤ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻋﻠﻤﺎی ﺍﺳﻼﻡ ﻭ ﺩﺭ ﺭﺍس  ﻓﻘﻬﺎ ﻣﯿﺒﺎﺷﺪ . ﻗﺪﺭﺕ ﺭﻭﺣﺎنست ﯾﮑﯽ ﻗﺪﺭﺕ لم ﯾﺰﺍﻝ ﺍﺳﺖ ، ﻗﺪﺭﺕ ﻣﻠﺖ ﺍﺳﺖ . ﺷﻤﺎ ﺍین ﻗﺪﺭﺕ ﺭﺍ ﮐﻨﺎﺭ ﻧﮕﺰﺍﺭﯾﺪ . ﺍﻣﺎﻡ ﺧﻤﯿﻨﯽ ﺭﺣﻤﻪ ﺍﻟﻠﻪ ﻋﻠﯿﻪ


خنده ام میگیرد عده ای کت و شلواری میخواهند با کت و شلوارشان جای روحانیت را بگیرند !!!


+ الحمدالله که راهی قم و دریای علم و معرفت شدیم

+ انشالله زین پس فعالیتمون در فضای مجازی پر رنگ تر میشود

+ در یک سایت هم مشغول پاسخگویی هستم دوستانی که تمایل دارند اطلاع بدن تا آدرس سایت ارسال بشه براشون .

+ دوست ندارم افرادی چون الهام چرخنده و حامد زمانی را اینقدر بزرگ کنیم و روی سرمان بگزاریم !

+ چند ماهی میشود به اقای هاشمی گیر نداده ایم لطفا یکی از دوستان چیزی بگویئ تا ما هم شروع کنیم !!

+ ظریف حالش چطوره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟




موضوع :
مذهبی , اجتماعی , سیاسی , 


*به لطف حضرت بانو ساکن شدیم در جوار ملکوتیش*
.
.
.
.

*اینجا قم است*


سلام
گاهی اوقات اینقدر منیت وجودمان فوران میکند که فکر میکنیم برای خودمان کسی شده ایم و شده ایم یکی از بهترین بندگان خدا ، شده ایم عبد صالح خدا ، خود را از دیگران بهتر میدانیم و دیگران را گناهکار و نافرمان خطاب میکنیم ، اما همه ی این فکر وتصور ها و خود برتر بینی ها جز خیالات و تصورات ذهن ما نیست و هیچ واقعیت بیرونی ندارد . خیلی از گناه نکردن های ما سالبه ی به انتفای موضوع است برایمان ، هیچ گونه موقعیت گناه کردن  پیش نمی اید تا امتحان شویم و خود را محک بزنیم اما در ذهن خود تصور این را داریم که اگر در موقعیت گناه قرار بگیریم سربلند بیرون می اییم ، عجب خوش خیال هستیم اگر نوع زندگی و محیط ما پر و مملو از گناه بود و خود را نگه داشتیم باید به خودمان ببالیم نه آن زمانی که در معرض هیچ گناهی قرار نمیگیریم و خود را برتر میدانیم .


+ بهشت بی روی تو جهنم است ...

+در ماجرای عشق نباید قمار کرد ...



برگ سوم از خاطرات بچه های جهادی ...

چایی رو که خوردیم حدودا دوساعتی با بچه ها بیرون مدرسه نشستیم و برنامه ها و طرحها یی که قرار بود اجرا بشه رو بررسی کردیم ! کاری که باید از صبح شروع میکردیم راه انداختن نمایشگاه بود که بچه ها نظرات مختلفی در این مورد داشتند بحث بعدی هم برگزاری کلاس ها بود که به چه شکل و کیفیت برگزار بشه !! یه نیم ساعت به این شکل گذشت که یه مقدار آجیل و چند عدد لواشک از سمت خواهران بهمون رسید (این کار خواهران رو باید تو کتاب گینس ثبت میکردیم ) ! نمیدونید بچه ها چی کار میکردند از شدت خوشحالی !! بهزاد که یه کار کوچیک داشت و باید میرفت انجام بده آجیل رو هم با خودش برد ! ما هم تا وقتی بیاد براش ذکر صلوات گرفته بودیم ( شما بخونید ......)! آجیل خوردنمون که تموم شد مونده بودیم چی کار کنیم ساعت هم حدودا یک نیمه شب بود( دیگه شده بودیم مثل جغد اصن خوابمون نمیومد ) ! تفریح نداشتیم که ، به خاطر همین رفتیم سراغ بهترین و سالم ترین تفریح موجود که میل کردن چایی بود البته یه تفریح دیگه داشتیم ، و این بود که به صورت هم نگاه میکردیم و میخندیدیم عین دیوونه ها !! کتری رو پر کردم و گذاشتم رو پیکنیک تا جوش بیاد ! رفتم چایی پیدا کنم که هر چی گشتم پیدا نشد که نشد !! نگو چایی تموم شده بود !! اومدم سراغ بچه ها و بهشون گفتم چایی تموم شده چی کار کنیم حالا؟ ( رنگ از رخ ههمون پریده بود ، نمیدونم دیگه باید به چه امیدی زندگی میکردیم ) !! امیر بهم گفت برو از خواهران چایی بگیر و من هم رفتم تقاضای چند عدد چایی نپتون کردم که لطف کردند دوعدد که یحتمل شصت بار ازشون استفاده شده بود رو بهم دادند و آخرش هم فرمودند دو لیوان هم برا ما بیارید ( میبینید اعتماد به نفس رو... ) !! بهشون گفتم این که نمیرسه ، تازه استفاده هم شده !! نپتون ها رو پس دادم و اومدم پیش بچه ها !! از اونجایی که ما مرد روزهای سخت هستیم و تدبیر و دور اندیشی قوی و مثال زدنی داریم به همین دلیل بود که یکی از بچه ها یه مقدار چایی از روزهای قبل احتکار کرده بود برای روزمبادا ( نمیدونید چقدر خوشحال شدیم با شنیدن این خبر، اشک شوق دور چشامون حلقه زده بود)!! چایی رو که خوردیم مثل هر شب امیر صالح و بهزاد بیرون خوابیدند و ما داخل!!

ساعت رو یه خورده از بقیه زوتر میزاشتم رو زنگ که بلند شم و قرآن پخش کنم تا بچه ها هم بیدار بشند( جهت اطلاع ، محض ریا ) !! بهزاد با من بیدار میشد !! اقایون با چند بار صدا کردن بیدار میشدند اما مکافاتی بود بیدار کردن ........... (این قسمت به دلیل حفظ جان و وحدت حوزه و دانشگاه سانسور شد ) نماز رو میرفتیم مسجد ! بهزاد مسجد پایین و من مسجد بالا یه چند نفری هم از خانم ها میومدند !!
از مسجد که میومدم میرفتم سروقت بچه ها تا اذیتشون کنم و نزارم بخوابند ( نمیدونید چقدر لذت بخشه اذیت کردن بعد از نماز صبح سفارش میکنم حتما امتحان کنید ) یه چند باری صداشون میکردم و اعصابشون رو میریختم بهم ( تو روانشناسی به این حرکت من میگن طرف سادیسم داره ) و بعد میذاشتم بخوابند تا ساعت 7:30 بعضی موقع ها زیر آبی میرفتند تا هشت میخوابیدند البته از ساعت 7:15 دقیقه مناجات پخش میکردم تا کم کم بیدار بشند (با این کارام اساسی اعصاب خواهران و برادران رو خورد میکردم واحتمالا از دست بنده هم ناراحت میشدند که حلالیت میخوام از همه ) ! خواهران از ساعت هشت صبح کلاس داشتند ( این حرکت خواهران روهم باید تو کتاب گینس به ثبت میرسوندیم !! ) باید سریع صبحونشون آماده میشد تا به موقع برسند به کلاس هاشون ! مسابقات فوتبال هم از ساعت 9 شروع میشد که صالح برگزار میکرد ( سه تا تیم بود به اسم پیروزی استقلال و سپاهان ، فوتبالی بازی میکردند در حد لالیگا ) و ما هم باید نمایشگاه رو علم میکردیم !! فعلا تصمیم گرفتیم چادرها رو بغل مدرسه نصب کنیم و نمایشگاه همین جا برگزار بشه البته این نظر هم مخالف داشت هم موافق که دلیل هردو به جا بود ! شروع کردیم به نصب چادرها ! داستانی داشتیم تو نصب کردن چادر ها !! یه بار که به کل اشتباه نصب کردیم و دوباره شروع کردیم به نصب !! یه یک ساعتی وقت گرفت نصب چادر کلی هم خاکی شدیم ! چادر اول رو که نصب کردیم امیر و مهدی رفتند برای تهیه غذا !!

اون نی ها رو که روز قبل چیده بودیم رو ریخته بودیم جلو مدرسه ! روستا هم کلی بز داشت یعنی کار بیشتر اهالیشون نگهداری بز بود و گوسفند کم داشتند !! یکی از خواهران بنده رو صدا کرد و فرمود این آقا بزها ( دقت کردید آقا بزها !!) دارند نی ها رو میخورند!! نی ها رو جابجا کنید یا آقا بزها رو دورکنید !!( من موندم که چرا حیوون ها رو آقا صدا میکنند ؟ اگه کسی میدونه خاهشا بگه )!! داستانی داشتیم با این آقا بزها میومدن داخل مدرسه تو اتاق ها میرفتند ، غذاها و نون هامون رو میخوردند ، خلاصه هر کاری که میتونستند میکردند و اصلا ما رو به حساب نمی اوردند !
برای هماهنگی کارها چند تا بیسیم بین بچه ها تقسیم شده بود که مسئول گروه به اسم شهید همت بود امیر هم شهید باقری من هم شهید تهرانی مقدم !! یادم میاد صبح با شهید باقری کار داشتم اما هی اشتباها شهید هاشمی رو پیج میکردم و جواب نمیگرفتم ! تقریبا پنج بارشهید هاشمی رو پیج کردم که جواب نیومد بعد از چند لحظه مسئول گروه پیج کرد که اسمی به عنوان شهید هاشمی نداریم ( کلی به خودم خندیدم با این حرکت فیلسوفانم ) !! 
نزدیک ظهر که میشد همه بچه ها کارهاشون رو تعطیل میکردند تا برسند به نماز ظهر و نماز رو به صورت جماعت بخونند !! هم بچه های گروه میومدند هم بچه های روستا و این خیلی خوب بود ، مسجد بالا که من میرفتم حدودا 25 نفر فقط پسر زیر 14 سال بود و همچنین نوجوان و پا به سن گذاشته هم بودند ، سمت خانم ها هم همینطور بود مربی خانم ها هم بچه هاشون رو می آوردند برا نماز و این کار یکی از بهترین برنامه های فرهنگی بود که شور و نشاط خوبی هم داشت ، مسجد رو میزاشتن رو سرشون بس که شلوغ میکردند !! بچه های روستا نشاط و اشتیاق خیلی زیادی داشتند صبح از ساعت هفت میومدند جلو مدرسه جیغ و داد راه مینداختند و بازی میکردند تا نماز مغرب و عشا بعضی هاشون فقط میرفتند نهار رو میخوردند و زود میومدند جلو مدرسه ! رسما دیونمون کرده بودند بس که شلوغ میکردند!

طبق روال همیشه نماز رو که میخوندیم ( البته بین نماز حکم شرعی هم گفته میشدا ) میومدیم مدرسه برا استراحت و نهار !! نهارعدس پلو بود (همان عدس پلوی تاریخی ) که مهدی و امیر پخته بودند ، انصافا خیلی خوب درست کرده بودند فقط یه خورده ته گرفته بود که این هم طبیعی بود چون آشپز اقا بود !!
بعد ظهر کم کم هوا ابری شد و یه نیم ساعت گذشت که باد شدیدی شروع به وزیدن کرد ! باد خیلی شدید بود طوری که چادری که بیرون مدرسه نصب کرده بودیم رو خراب کرد ! باد داشت خودمون روهم میبرد اصلا نمیشد کاری کرد !! خراب شدن چادر رو گذاشتیم به حساب خواست خداوند ، بچه ها زحمت زیادی کشیده بودند برای نصب چادر اما با خراب شدنش خم به ابرو نیاوردند !! بچه های روستا که بیرون بازی میکردند رو آوردیم تو و یه کلاس نقاشی وقران برگزار کردیم ( این رو مسئول گروه امر کرد ) آخرش هم یه سرود خوندن که خیلی خیلی قشنگ بود ، متن خیلی زیبایی داشت ، من که کلی حال کردم با شعرشون و یه فیلمی هم گرفتم از خوندنشون !
به غروب افتاب که نزدیک میشدیم میشد برخورد قطرات باران رو بر گونه ها حس کرد ! باران نم نم شروع به باریدن کرد ! غروب بسیار زیبا و نازی داشت ، باران که می بارید زیبایی غروب رو دوچندان میکرد ! چه لذت بخش بود زیر باران غروب را به پایان رساند ! خودتان میدانید که غروب و دلتنگی ملازم یگدیگرند ، غروب که بیاید دلتنگی هم می آید ، دلتنگی که بیاید اشک هم می آید ! اشک که بیاید دل میشکند ، دل که بشکند بوی عطر سیب می آید ، بوی عطر یاس می آید !! غروب که میشد همه دل تنگ میشدیم ، همه با خود خلوت میکردند هرکس میرفت در گوشه ای مینشست ، نمیدانم چه به روز بچه ها می آمد که دیگر نای کار کردن هم نداشتند ، دیگر نمیشد شوخی کرد حال خندیدن هم نداشتند ، حالشان همچون بچه ای بود که در میان شلوغی ها مادرش را گم کرده است و هی به این سو و آن سو مینگرد ! به یک بهانه بند بودند تا زیر باران اشک بریزند و اشکشان با باران یکی شود و کسی نفهمد که گریه میکنند ! همه چشم انتظار و منتظر بودند !! منتظر کسی که بیاید و یک خسته نباشید بگوید دستی به سرمان بکشد وگرد و خاک لباسمان را بتکاند و کمی هم از حال خرابمان بپرسد ( آقا میدانم آرزوی بزرگیست اما خوب جوانیم و آرزو داریم ) ! من که نه اما بچه ها واقعا زحمت میکشیدند تلاش میکردند بیشتر از توانشان کار میکردند از خواب و خوراکشان میزدند اما باز نگران بودند که نکند مورد رضایت صاحب امر قرار نگیرد ! نکند آقا از دست ما راضی نباشد !! نکند کارهایمان برای رضای خدا نباشد .... غروب که با این حس به پایان میرسید همه منتظر اذان بودیم تا جانی تازه کنیم ، وضو میگرفتیم و راهی مسجد میشدیم در بین راه گاه گاهی این بیت را با خود زمزمه میکردم : سر را به زمین نهاده ای بهر نماز ، آن را به زمین بنه که در سر داری !!

بعد نماز میومدیم مدرسه و شام میخوردیم و استراحت میکردیم !( بازم یادم نمیاد شام چی بود!! ) امشب بخاطر اینکه بارون باریده بود و بیرون خیس بود نمیتونستیم بیرون بشینیم و گپ بزنیم و مجبور بودیم داخل باشیم و کمتر سرو صدا کنیم و سرو کله ی هم بزنیم از این قضیه کلی کرخت بودیم ! امشب از اون شب ها بود که برای ما آقایون فاجعه ای عظیم رخ داده بود ! فاجعه ی بزرگ این بود که دیگه چایی نداشتیم ، قندمون تموم شده بود ، لیوان تموم شده بود ! نمیدونستیم این معضل بزرگ رو چطور حل کنیم (اصن یه حس تهی گونه و انقطاع بهمون دست داده بود ) !!امیر بهم میگفت ناراحت نباش فردا میرم رمشک ( رمشک دهستان بغل روستای ما بود که حدودا 15 کیلومتر با ما فاصله داشت ، چهار هزار تا جمعیت داشت که حدودا 3800 تاش سنی بودند ! من که هر وقت اسم رمشک رو میشنوم یاد مریضی و بیمارستان می افتم !! ) اقلام مورد نیاز رو تهیه میکنم !! امشب اولین و اخرین شبی بود که بدون چایی سر بر بالین گذاشتیم ....

ادامه دارد ....

نوشته شده توسط حسین _ ف 



 برگ دوم از خاطرات بچه های جهادی ...

بعد ازاینکه چایی رو به همراه بچه ها زدیم به خون اماده شدیم برای فریضه ی زیبای خواب ! عقربه ها حدودا ساعت دو نیمه شب را نشان میدادند ! باید کمی استراحت میکردیم  ، فردایی پر کار پیش رو داشتیم ، بهزاد ، امیر و صالح بیرون مدرسه خوابیدند و ما داخل مدرسه ! ساعت کوک شده دیوانه وار شروع به زنگ زدن کرد ، بله وقت نماز صبح بود ، بچه ها را بیدار کردم برای نماز ! از مسجد روستا که برگشتم رفتم سر وقت بچه ها که خواب بودند ! مثل اجل معلق ایستاده بودم روی سرشان و صدا میکردم که مگه آدم بعد نماز صبح میخوابه بیدار شید و هی طوطی وار تکرار میکردم ! اول صبح رفته بودم رو اعصابشون ، از من اصرار از اونها التماس که تو رو خدا بزار بخوابیم خسته ایم و از این حرف ها ! منم گوشم به این حرف ها بدهکار نبود و هی صداشون میکردم اما خلاصه کوتاه امدم و گذاشتم بخوابند اما به شرط اینکه فقط تا ساعت 7:30 ، این رو هم بگم که اگه یه خورده بیشتر صدا میکردم صالح پا میشد و یه کتک مفصل بهم میزد !!

پاشدیم برا صبحونه داشتیم صبحونه رو اماده میکردیم که یه آقایی از اهالی روستا اومد و یه قابلمه شیر و یه کاسه خرما بهمون داد ، کلی ذوق کردیم که یکی تحویلمون گرفته بود ! من شیر رو بردم گذاشتم رو پیک نیک تا داغ بشه و همراه صبحونه میل کنیم ، حدود نیم ساعت که گذشت دیدیم شیر از هم وارفته و سفت شده انگار که ترشیده ! بعد کاشف به عمل اومد که این قابلمه ی دوغ بوده نه شیر ( یکی نبود به آقاهه بگه آخه ساعت هفت و نیم دوغ میارن ) !!

صبحونه رو که خوردیم رفتیم سراغ کارها باید سرویس ها رو میشستیم ، منبع آب سرویس رو پر میکردیم , یه خورده کار هم داخل مدرسه داشت ! روستا آب لوله کشی نداشت و باید از آب چاه منبع رو پرمیکردیم مکافاتی بود پر کردن منبع آب سرویس و آب سرد کن ! باید هر یک ساعت یک بار آب رو قطع میکردیم تا چاه خشک نشه ( اصن یه وضعی بودا ) ! مهدی و گودینی مشغول کارها و نظافت داخل مدرسه بودند ، امیر هم رفته بود سراغ شستن سرویس ها ( اخلاص رو میبینی ... )، من هم رفتم بالا پشت بوم سرویس تا منبع رو پر کنم ، بهزاد هم سر چاه واستاده بود و منتطر فریاد من که کلید چاه رو بزنه ، صالح هم کمک دست من پایین  بود ، به یه سختی شیلنگ پیدا کردیم و کشیدیم بالا پشت بوم ، بدبختی یکی دوتا نبود که شلنگ از شصت جا سوراخ بود ! با یه عالمه پلاستیک و چسب نشتی ها رو گرفتیم  ومنبع آب رو پر کردیم ! ساعت حدودا 10 بود که گرد و خاکی جاده رو احاطه کرد !! دو تا ماشین بود که به سمت مدرسه میومد ! همه مبهوت مانده بودیم و همدیگر رو تماشا میکردیم ! اولش احتمال حمله ی اشرار رو دادیم ! بچه ها یکی یکی شهادتین رو میگفتند و از خدا طلب مغفرت میکردند ! اما کمی که نزدیک تر شدند فهمیدیم که بله عذاب الهی بر ما نازل شده !! گروه خواهران در حال تشریف آوردن بودند ! با ورود خواهران به مدرسه نقشه های استراتژیکی و تمام برنامه های ایدئولوژی ما هم تغیر کرد !!

با توجه به تقسیم بندی کارها (نمیدونم این کارها رو کی تقسیم بندی کرده بود !!) قرار بود که آقایون غذا درست کنند ( این هم از نشانه های آخر الزمان است دیگر.... ) . امیر مشغول بحث نهار و کارها بود صالح رو هم فرستادیم بره با بچه های روستا مسابقات دوره ای فوتبال برگزار کنه ( مسابقات فوتبالی برگزار کرد که لیگ اسپانیا هم نمیتونست برگزار کنه جون خودم ) ،  من و بهزاد و مهدی و گودینی هم فعلا ول معطل بودیم تا ظهر!! نزدیک ظهر بود که من و مهدی با چند تا از خانوم ها رفتیم سمت نخلستان برای چیدن نی ! نخلستان قشنگی بود هوا هم خنکتر بود اینجا ، دقایقی را هم نشستیم کنار آبی که از چاه جاری بود و از بودنمان لذت بردیم ، با مهدی چند تا عکس هم از خودمون گرفتیم واسه یادگارو! نماز رو به صورت جماعت تو نخلستان خوندیم (میبینید چقدر خوب هستیم ما ) و بعدش مشغول چیدن نی شدیم ، نی ها رو میخواستیم برای نمایشگاه ! پایین نی ها تیغ داشت چیدنشون اذیت میکرد بنده خدا مهدی دستش از چند جا زخم شد اما صداش در نیومد !! حدودا دو ساعت طول کشید تا نی ها رو چیدیم و برگشتیم سمت مدرسه ! نامردا نهار رو خورده بودند و منتظر ما نمونده بودند !   یادم نمیاد نهار چی بود اما فکر میکنم کنسر ماهی بود ( از اونجایی که ما همیشه نهار و شاممون غذای عالی و خوبی بود این غذاهای معمولی رو به حساب نمی اوردیم و تو ذهنمون نمی موند )!!

نهار رو که خوردیم همه منتظر سال تحویل بودند البته از سمت ما برادران به کل فراموش شده بود سال تحویلی هم هست و هممون بی خیال نشسته بودیم ( هر سال ، سال تحویل در کانون گرم خانواده بودیم اما امسال آورده بودنمون وسط بیابون ... ) ! مردم روستا هم سال تحویل نمیگرفتند و عید براشون معنی نداشت اما چند نفر از خواهران رفتند مسجد و با تعدادی از اهالی روستا سال تحویل برنامه داشتند ! حدود 6 دقیقه مونده بود که سال تحویل بشه از مقامات بالا دستور رسید که بروم مسجد بالا و سخنرانی حضرت آقا رو از بلندگو پخش کنم ( دقت کردید فقط 6 دقیقه مونده بود به سال تحویل !! ) من بدو بدو رفتم سمت مسجد ، تو روستا اصلا موج رادیو آنتن نمیداد ! هرچه قدر سعی کردم موجی پیدا کنم نشد که نشد ! برای خالی نبودن عریضه دستور رسید و سوره ی فجر رو از بلندگو پخش کردیم ( پیش خودم میگفتم الان مردم روستا میگن اینا دیوانه شدن ساعت 3 ظهر قران پخش میکنند ) !

بعد پخش قران راهی مدرسه شدم ، قرار بود یک سری بسته های فرهنگی در داخل روستا به بهانه ی سال تحویل توضیع بشه که زحمتشو گروه خواهران کشیدند ! ما آقایون هم دور هم خوش بودیم ومیگفتیمو میخندیدیم (نه خیر سوار لاک پشت نبودیم !!)  فعلا هم کاری نداشتیم تا نمازمغرب و عشا !! موقع نماز بهزاد رفت مسجد پایین و منم مسجد بالا ، بچه های گروه به دو قسمت تقسیم میشدند یه عده میرفتند مسجد پایین و یه عده مسجد بالا ! بنا بود بعد نماز چند دقیقه سخنرانی کنم ، نشستم رو پله ی اول منبر وشروع کردم به گیج کردن مردم ، میتونستم تو چشاشون بخونم که به خودشون میگن این دیگه کیه اول عیدی اومده داره موخمون رو میخوره !! در پایان هم از گروه و برنامه هاش تعریف کردم و این که هدف اومدن گروه جهادی به روستا چیه ، چی کار میخوایم بکنیم و از این حرف ها !! روستا مردم بسیار خوبی داشت خیلی خوب و با صفا بودند کلی تحویلمون گرفتند که دیگه داشت سرمون گیج میرفت از این همه تحویل !!

راه افتادیم سمت مدرسه برای استراحت و شام ، شام رو که خوردیم ، بازم یادم نمیاد شام چی بود اما احتمالا چیز معمولی بوده که یادم نیست و گرنه همیشه غذاهامون خوب و عالی بود و تو ذهنم می موند!! بعد ازشام منتظر بودیم تا ساعت جلسه از طرف خواهران و مسئول گروه دقیقا مشخص بشه ، آخه قرار بود یه جلسه برای برنامه ریزی روزهای بعد داشته باشیم چون از فردا بود که کارهای فرهنگی تو روستا شروع میشد !! من و امیر و بهزاد قرار بود بریم جلسه که بهزاد نیومد و ما دوتا رفتیم و جلسه رو برگزار کردیم ، طرحها و برنامه های مختلفی ریخته شد برای اجرا در روستا وبحث های دیگه که بماند !!  بعد جلسه ما آقایون دورهم بودیم که ناگهان به شدت چایی خونمون پایین اومد و طبق روال همیشه رفتم چایی درست کردم و زدیم به خون ...

ادامه دارد ...


+ در ماه مبارک رمضان امر به معروف و نهی از منکر را به خصوص در مصداق روزه خواری حتما انجام میدهیم !





موضوع :
اجتماعی , دل نوشته , 

برگ اول از خاطرات بچه های جهادی ...

برنامه ریزی هامو بهم زدم !اردوی جنوب و خادمی شهدا را در منطقه رویایی شر هانی را هم همینطور ! سفربا خانواده و اقوام را هم لغو کردم ! خودم را آماده کردم برای رفتن به سفری که میدانستم سخت و شیرین است ، سفری که در ان تفریح و لذت نیست ، سفری که دشواری های بخصوصی دارد !!

ذوق و شوق توصیف ناپذیری درچشمها و چهره های بچه ها بود همه ی دوستان امده بودند برای جهادی اکبر ! قرار بود با بچه های گروه جهادی  والفجر 313 برویم به اردوی جهادی در استان کرمان شهرستان قلعه گنج بخش چاه داد خدا روستای زیارت گیاهان ، تقریبا مرز سیستان به حساب می امد ! بچه هایی که برای شناسایی رفته بودند میگفتند حدودا  20 ساعت راه است !
و اما شروع ماجرا ....
مشکلات ازهمان ابتدا دامنمان را گرفت و ساعتی را در پای اتوبوس حیران بودیم اما این مشکلات ریز نمیتوانست زره ای از اراده ای فولادی دوستان کم کند ، ما امده بودیم تا با مشکلات دست و پنجه نرم کنیم نه اینکه با مشکلات کنار بییایم ! میشد در چهره و چشمهای تک تک بچه ها دید که با چه انگیزه ای امده بودند ، اخلاص را همگی داشتند شجاعت را هم همینطور همگی برای رضای خدا آمده بودند ، امده بودند تا حرکتی کرده باشند حرکتی که مورد رضایت امام زمان و نائب بر حقش حضرت آقا باشد ، امده بودند برای خودسازی ، مبارزه با نفس ، آمده بودند تا فرهنگ را ترویج کنند !! بالخره با کلی کش و قوس فراوان  سوار اتوبوس شدیم و راه افتادیم به سمت کرمان ، به سرعت یک چشم برهم زدن با دوستان چفت شدیم و بگو بخندهایمان شروع شد ! راننده های اتوبوس اهل یزد و شیراز بودند ، راننده ی شیرازی بسیار فرد شیرین و جالبی بود کلی خندیدیم ( خدایا ما رو ببخش ) ! نیمه شب بود  و بچه ها خواب آلود و خسته به گمانم خیلی ها تخت و راحت خوابیده بودند و خبر نداشتند از حال و روز راننده ! بهزاد رفت خوابید  گودینی هم که از اول سوار شدن خواب بود تا اخر ، من وامیر بیدار بودیم ، امیر برای اینکه راننده خوابش نبرد و ما را به ته دره سوق ندهد رفت و در کنارراننده نشست و شروع به صحبت کرد از زمین و زمان صحبت میکرد من که دیگه خندم گرفته بود از حرفهاشون ! من هم که خیالم تخت شده بود که دیگر قرار نیست به ته دره برویم و میتوانم کماکان به زندگی خود ادامه دهم مثل بچه ها خواب را بر بیداری ترجیح دادم ! بعد یک ساعت بود که بیدار شدم نزدیک نماز صبح بود ؛ نماز صبح را در نمیدانم کجا خواندیم و حرکت کردیم  ، صبحانه را هم در ترمینال یزد بودیم ، صبحانه را که میل نمودیم ( جاتون خالی ) به سمت کرمان حرکت کردیم ، راننده  زیاد با جاده اشنا نبود چند تماس با رفقایش گرفت و مسیر راحت تر به قلعه گنج کرمان را سوال کرد از همین جا بود که دردسری تازه شروع شد ! من نقشه را برداشتم و رفتم پیش راننده ( هرچه کشیدیم از این نقشه بود ) کلی نقشه را زیر رو کردیم  فاصله ی بین کرمان تا قلعه گنج حدودا 8 ساعت  بود و راننده فکر میکرد یک ساعت راه است راننده شصت بار این نقشه رو پایین و بالا کرد تا مسافت رو دربیاره اما باز حیران مانده بود ! چون مسافت بیشتر شده بود به همین دلیل میگفت باید هزینه ای بیشتر از قرارد داد بدهید ! و گرنه کرمان  پیادتون میکنم ! خلاصه با کلی پایین و بالا شدن تو کرمان در یک مسجدی پیاده شدیم و همه ی بارها را از اتوبوس خالی کردیم نماز و ناهار را در مسجد بودیم چند ساعتی گذشت تا دوستان یک مزدا برای بارها و یک مینی بوس برای بچه ها هماهنگ کردند مینی بوس 17 تا صندلی داشت و ما 20 نفر بودیم ! اما از انجایی که اخلاص بر ما چیره و چهره ای شهدایی برما حاکم شده بود ! چند نفر کف مینی بوس نشستند ساعت حدودا 5 عصر بود که راه افتادیم جاده خیلی مناسب نبود تاریک و خطرناک ، گوشی  را برداشتم و شروع به خواندن قران کردم تا کمی به معنویات نداشتمان اضافه شود و مورد رحمت الهی قرار بگیریم و اتفاق خاصی نیفتد ! به هر طریقی که بود (خواست خداوند و کلی نذر و نیازو صلوات ) ساعت 3 نیمه شب رسیدیم به چاه داد خدا اسکان اولیه ما  در مدرسه ای در این محل بود ! وسایل را در حیاط مدرسه خالی کردیم و برای خواب حیاط مدرسه را انتخاب کردیم ، حیاط پر بود از ملخ که از سرو کولمان بالا میکشیدند ! گوششان به التماس هایمان هم بدهکار نبود ! به هر حال با ملخ ها کنار امدیم و در کنار هم به طور مسالمت آمیز تخت خوابیدیم ! داشت یادم میرفت یکی از دوستان به راننده ی مینی بوس که قرار شد شب را در کنار ماصبح کنه گفت نماز صبح بیدارت کنیم ؟ جواب داد والا وقت نمیشه نماز صبح رو بخونم !!!!!! و این حرف راننده تو طول اردو شده بود سوزه ی ما البته از اونجایی که ما بچه های خوبی هستیم و کار بد نمیکنیم اخر اردو از راننده حلالیت گرفتیم و اونهم ما رو بخشید !!!( این هم نکته اخلاقی ) واما بعد ...
صبحانه رو که خوردیم منتظر بودیم تا راهی روستای زیارت گیاهان بشیم اما گویا مشکلی پیش اومده بود !! بله اقایان مسئول موافقت نمیکردند که به این روستا برویم دلایلی می اوردند که بماند ! اما مسئول گروه اصرار داشت حتما به این روستا برویم و با بخشدار فرماندار و ... رایزی می کردند تا بتوتند تاییده ی اونها رو بگیرد و بالاخره موفق هم شد !! قرار شد ما اقایون بعد ظهر حرکت کنیم به سمت روستا و خواهران هم صبح ! 70 کیلومتر فاصله بود و یک ساعت زمان اما به دلیل اینکه جاده نامناسب بود وقت بیشتری میگرفت ! ماشین که نداشتیم خودمون بریم  ، بارها و وسایلارو زدیم عقب مزدا بهزاد و مهدی جلو نشستند ومن و صالح و امیر وگودینی مثل کماندو ها پریدیم عقب مزدا رو بارها  ! خدا وکیلی به یه مویی بند بودیم یعنی اگر ماشین میرفت رو یه دست انداز هممون به اعماق آسمون پرت میشدیم و با برف سال بعد میومدیم پایین ! هوا خیلی لطیف و دلربا بود نسیم بهاری که به صورت میخورد عقل نداشتمونو از سر میبرد ، جاده از امنیت کمی برخوردار بود باید هواسمان را جمع میکردیم تا مشکلی پیش نیاید ! البته همه ی دوستان برای شهادت امده بودند و ترسی در دل نداشتند مخصوصا خودم ( خدایا منو به خاطر این دروغ ببخش ) ، حال من مساعد نبود سرمای کوچکی خورده بودم سر و بدنم درد میکرد خیلی هم سردم بود ، امیر و صالح یک پتو را انداختند روی سرم و رفتم زیر پتو تا کمی گرم بشم  ! بنا بود یک سری خرید کلی هم برای پنج روز اول سفر داشته باشیم چون قرار بود غذا ها رو خودمون درست کنیم ( داستانی دارد این غذا درست کردن ) به خاطر همین تو مسیر در یکی از روستا ها که مغازه داشت توقف کردیم و از مزدا پریدیم پایین رفتیم کلی خرید کردیم  قیمت ها خیلی بالا بود به قول بچه ها خرید نکردیم بهمون انداختند جنس ها رو !! مردم روستا هم طوری ما رو نگاه میکردند که انگار جن دیدند از کنارمون که رد میشدند بسم الله میگفتند !  به یه مکافاتی حدودا ساعت 9 رسیدیم به روستای زیارت  ورودی روستا از بخت خوب ما عروسی بود! عبدالله کسی بود که قرار بود کلید محل اسکان رو ازش بگیریم و ایشون هم داخل عروسی بود ، بنده ی خدا رفت برامون غذا اورد ، بچه ها داشتند ذوق کش میشدند با خوردن این غذا !! بعد تناول غذا باهم رفتیم مدرسه اوه اوه چه اوضاعی بود انگار مدرسه چند سالی محل اسکان ارواح و اجنه بود ! با بچه ها دست به کار شدیم برای مرتب و نظافت مدرسه ، میز و صندلی ها رو جابجا کردیم ، جارو زدیم ، تانکر های آب رو پر کردیم ( پر کردن تانکر ها هم داستانی دارد )  برق ساختمون رو درست کردیم و .... چند ساعتی طول کشید تا تونستیم تقریبا مدرسه رو از وجود حیوانات موزی و غیر موزی پاک کنیم ! اینقدر حشره کش و مورچه کش زدیم که دیگه داشتیم خودمون شبیه سوسک و مورچه میشدیم ! حدود ساعت 12 بود که چایی خون بنده و دوستان به شدت پایین اومده بود و در به در دنبال پیکنیک میگشتیم تا از این بلای خانمان سوز رها بشیم !(( من عقیده دارم اگر خداوند چیزی به اسم چایی خلق نمیکرد بشریت به کمال نمیرسید )) من و صالح راهی روستا شدیم رفتیم اول روستا که عروسی بود پیش عبدالله ، تو عروسی میزدند و میرقصیدند و ما هم با اون هیبت کنار ایستاده بودیم و تماشا میکردیم البته موسیقی محلی و رقص محلی اقایون بود (اشتباه نشه )! پیکنیک رو گرفتیم و رفتیم مدرسه و یه چایی مشت زدیم به خون ....


 ادامه دارد ......


+انشالله زین پس خاطرات اردوی جهادی را مینویسیم و تکمیل میکنیم هر هفته یک مطلب !

+ دوستانی که تابستان وقتشو دارند حتما شرکت کنند تو این اردوها




موضوع :
دل نوشته , اجتماعی , 

http://www.mazhabiun.com/wp-content/uploads/2013/03/imam_reza_mazhabiun.ir-4.jpg

دوباره آمده ام تا دوباره در بزنم
کبوترانه در این آستانه پر بزنم
به نا امیدی از این در نمیروم هرگز
اگر جواب نگیرم دوباره دربزنم
خدا مرا به حقیقت ولی شناس کند
که حلقه بر در این خانه بیشتر بزنم
سواد نامۀ من رنگ صبح خواهد داشت
شبی که بوسه بر این چشمۀ سحر بزنم
بیاد غربت تو عهد کرده ام با خود
که لاله باشم و صد باغ بر جگر بزنم
خدا ی را کمی ای زائران درنگ کنید
که خاک پای شما را به چشم تر بزنم
بمن هر آنچه که بخشیده اند توفیق است
مبادآنکه دم از دولت هنر بزنم
اگرچه خارم و نسبت بگل ندارم باز
خوشم که گاه گداری بباغ سر بزنم
اگر شمیمی از این بوستان بمن برسد
معاشران بخدا تاج گل بسر بزنم
من آشنای همین درگهم ، خدا نکند
که رو به غیر کنم یا دری دگر بزنم
صفای تربیت باغبان ، حرامم باد
که در مجاورت گل دم از سفر بزنم
اگر چه غرق گناهم سفینه ام اینجاست
مراد و قبله ام اینجا مدینه ام اینحاست




موضوع :
عکس , مذهبی , دل نوشته , 

 امام  علی علیه السلام : و من نام لم ینم عنه ! اگر شما توی سنگر خوابتان برد لازمه اش این نیست که دشمن شما هم که روبه رو نشسته او هم توی سنگرش خوابش برده باشد ، نه ممکن است شما خوابت برده باشد او بیدار باشد آنوقت پدرتان در می آید !  این روزها میبینم که عده ی زیادی از بچه بسیجی ها و حزب اللهی ها واقعا خودشان را به خواب زده اند و  دشمن را نمیبینند ! بسیجی ها و حزب اللهی ها باید چشم بیدار ایران باشند و ببینند و تحلیل کنند تمام حرکات دشمن را ! بفهمند که دشمن با چه مهره هایی بازی میکند ! گاهی اوقات اصلا حواسمان نیست که دشمن از خود ما بر علیه ما استفاده میکند بدون اینکه بفهمیم !به ندرت پیش می آید كه دشمن در لباس دشمن در داخل یك منطقه دشمنی كند ، اما همیشه دشمن در قالب دوست و یك شخص خودی دشمنی میكند و ضربه میزند ! خوب میدانید كه خلفای بی دین در زمن حیاط پیامبر اكرم لباس دشمن نپ.شیده بودند و در لباس دوست بودند اما در باطن دشمن ترین دشمنان به خدا و رسولش بودند ! در زمان انقلاب هم دیدیم مرجعی را كه حكم قتل امام را امضا كرد در لباس مرجعیت !این روزها هم خاندان شیرازی های ملعون همان كار خلفا را انجام میدهند در لباس مرجعیت اما دشمن تشیع ! این ها همان مرجع های انگلیسی هستند كه سال ها نون و نمك انگلیس را خورده اند و حالا دارند برایشان پارس میكنند!

حرف ها زیاد است در مورد این خاندان كثیف اما همین مقدار بس !!
 دوستانی كه تو واتس آپ فعالیت میكنند میتونند اعلام كنند برای هم اندیشی و تبادل اطلاعات !


http://upload7.ir/imgs/2014-04/14738206048334774845.jpg

چه زیبا بود قدم هایی که در این راه بر می داشتیم اما صد حیف که فقط قدم  بود و مقصدی در کار نبود .....

عکاس :
طلبه
 
پر از خالی
سمت راستی :
صادق
زُبُر الحدید
سمت چپی هم
بنده هستم



وقتی به صحبت های دوستان توجه میکنم که در مورد افراد و جامعه با یکدیگر بحث میکنند جملاتی را رد و بدل میکنند که آزارم میدهد جملاتی که همین چند سال اخیر رونق پیدا کرده و شده شعار عده ای که فکر میکنند فقط خودشان میفهمند متاسفانه دوستان ارزشی هم بدون فکر همراهیشان کردند و این شعارها را در بین مردم نهادینه کردند اما نمیدانستند که در پشت این شعارها چه اهدافی وجود دارد
  پشت سر هم تکرار میکنند : به ریش نیست به ریشست ... به چادر نیست به پاکدامنیست .. به ظاهر نیست به باطن است ...هی تکرار میکنند آنقدر تکرار کردند که واقعا باورشان شد ریش را تراشیدند چادر را کنار گذاشتند ظاهر راهم به فراموشی سپردند ای کاش با اینها درست میشدند ولی افسوس که هم ریش را از دست دادند هم ریشه را هم چادر را هم پاکدامنی را هم باطن را هم ظاهر را
 کجا رفتند رواج دهندگان این شعارها کجایند ببینند که نه ریشی باقی مانده نه ریشه ای !! فقط خواستند که در دین خدشه وارد کنند دین را آنطور که دوست دارند به مردم بچشانند ....


از حوزه بیرون می آیم و به خیابان میروم و آن همه بی حجابی وبی حیایی و بی عفتی را میبینم و یا  قیافه های رنگی که انگار تازه از اتاق نقاشی بیرون آمده اند و یا آقایانی که خود راشبیه به زنان کرده اند و یا صحبت آدمهایی را میشنوم که دائما از فساد و دزدی ویا کلاهبرداری و... حرف میزنند و یا زمانی که صفحه حوادث روزنامه ها را مطالعه میکنم خیلی تعجب نمیکنم یعنی جای تعجب هم ندارد میدانید چرا ..؟؟  در جامعه ای که مردمانش خدا را فراموش کرده اند و فقط از خدا یک نماد ساخته اند مردمانی که دستورات خدارا روی زمین گذاشته اند و به دنبال عشق و حال خودشان هستند اینها فقط خدا را برای غیر خدا میپرستند اما اطاعتش نمیکنند . در جامعه ای که بین مردمانش که امر به معروف ونهی از منکر جرم شناخته شود در جامعه ای که مردمانش کمتر به حلال و حرام اهمیت میدهند در جامعه ای که خدا را به یک فعل حرام میفروشند در جامعه ای که ......
 منهم که جزء همین جامعه هستم در بین همین مردم زندگی میکنم نفس میکشم  حالا فرقی نمیکند که خودم مرتکب این کارها شوم یا دیگران وقتی من در مقابل این کارها سکوت میکنم و حرفی نمیزنم با آنهایی که مرتکب این کارها میشوند مساویم چه بسا گناه من بیشتر باشد شاید کسی که گناه میکند نمیداند و یا نمیفهمد که فعلش گناه است اما من که میدانم چرا سکوت میکنم ....
همه ی ما مقصریم کوتاهی از ما بوده اگر ما به اندازه خودمان کار میکردیم اوضاع این چنین نبود فقط مینشینیم انتقاد میکنیم و تقصیرات را به زمین این و آن می اندازیم  مثلا در بحث حجاب تمام تقصیرات را به گردن دولت یا شخص می اندازیم دریغ از آنکه نزدیک ترین افراد به ما بی حجاب هستند در بین خانواده و یا اقوام و یا حتی دوستان بی حجاب داریم اما اصلا حرفی نمیزنیم ما که میتوانیم آنها را امر به معروف کنیم میتوانیم کنترلشان کنیم اما نشسته ایم و فقط انتقاد میکنیم و از دیگران توقع داریم برای امر به معروف ...
میدانم حال خواندن پست های بلند را ندارید به همین مقدار اکتفا میکنم خدا کند فقط حرف نزنیم کمی هم عمل کنیم .....


+ 2/400 ملیون نفر نتیجه ی این همه تبلیغات و هزینه برای انصراف از یا رانه ها !!!!!! روحانی مچکریم خسته هم نباشید !
+ اقای روحانی با جشن های شاهانه و سونا و تفریح های منظم نمیشود به مردم خدمت کرد !
+ قرار بود هم چرخ های سانتیفیوژها بچرخد هم چرخ های کارخانه ها !!!!
+ میرویم فیلم چ را میبینیم تا کور شود هر انکه نتوان دید !!



موضوع :
مذهبی , اجتماعی , سیاسی , 

نشسته بود و قران تلاوت میکرد , قرآن را خواند , بوسید و در جیبش گذاشت!

سوال کردم به نظرت بهترین آیه یا جمله ی قران چیه ؟

جواب داد : الرجال قوامون علی النساء !!! 

گفتم منظورتو از این جمله متوجه نشدم میشه بیشتر توضیح بدی ؟ گفت الرجال قوامون علی النساء یعنی اینکه مرد باید حرف اول رو بزنه نه زن , مرد باید بر زن تسلط داشته باشه , مرد باید زن رو تربیت کنه , زن باید حرف مردشو گوش کنه و اگر این کار رو نکنه مرد میتونه کتکش بزنه !! یه آه بلندی کشید و گفت متاسفانه الان دیگه بر عکس شده و زن ها بر مرد ها تسلط دارند و ایه این طور شده النساء قوامون علی الرجال !! میگفت قدیما کی مثل الان بود زن نمیتونست از خونه بیرون بیاد , زن نمیتونست رو حرف شوهرش حرف بزنه , زن نمیتونست درس بخونه و تو اجتماع باشه , اگه زنی به حرف مردش گوش نمیکرد اون مرد با کمربند به جون زنش می افتاد !! این یعنی الرجال قوامون علی النساء .....

-----------------------------------------------------------------

+ همین افراط و تفریط ها باعث شده نقش زن و مرد ها در سبک زندگی اسلامی تغیر کنه ! هم زن ها نقششان را فراموش کرده اند و هم مردان و این تغیر نه تنها در افراد نسبتا غیر مذهبی ایجاد شده بلکه در افراد مذهبی هم این تغیر رو میبینیم !

+ چه زیبا تقسیم کردند کارها را

کار بیرون با امیرالمونین بود و کار های خانه با وجود نازنین حضرت زهرا

+ از اهل بیت بخواهید که در ازدواج طرف مقابلتان هم فکر شما باشد چون ازدواج پیوند دو جسم نیست بلکه پیوند دو روح و دو فکر است !

اگر هم فکر باشید دیگر در زندگی مشترک مشکلی برایتان رخ نمی دهد  ! 


+ آقای هاشمی اختلاف ما با برادران سنی یک مسئله ی  تاریخی نیست یک مسئله ی اعتقادیست و اینکه خلافت حق چه کسی بود هم برایمان مهم است و هم نتیجه دارد لطفا دیگر از این مزخرفات نگویید !

+ دیگه کم مونده از پیامبر اکرم و اهل بیت حدیث جعل کنند برای انصراف از یارانه !!!

+ متاسفیم برای آقایانی که بعد شهادت طلبه ی عزیزمان شهید خلیلی تازه به فکر قوانین امر به معروف افتاده اند ! تازه به فکر ایشان افتادند !

وای به حال جامعه ای که امر به معروف و نهی از منکر را ترک کنند !


امیر المومنین علی علیه السلام :

پاداش شهید در راه خدا از کسی که قادر بر گناه باشد ولی خودداری کند بیشتر نیست

انسان عفیف نزدیک است فرشته ای از فرشتگان باشد !!




موضوع :
اجتماعی , مذهبی , 

هر اسم و لقبی که دلتان میخواهد به ما بدهید ! ما را افراطی بدانید ، بگویید تند رو هستیم ، بی سواد ، بی ترمز و هر چه از این القاب هست نثارمان کنید !!
میخواهید آنقدر این الفاظ را تکرار کنید تا ما کوتاه بیاییم و دیگر بیان حق نکنیم و به خیال فکر باطل و پوچتان منزوی شویم !!!
اما ما گوش و چشممان به حضرت آقاست که فرمود : این جوانان مومن و انقلابی هیچگاه منزوی نخواهند شد !
خطاب حضرت آقا به شما بود نه ما ! میخواهد به شما بفهماند که نمیتوانید با این حرف ها ما را منزوی کنید ! وگرنه نگاه حضرت آقا به این جوانان انقلابی ثابت و امیدوارانه است !

این جمله از امام را فراموش نکنید :
ما میگوییم تا شرك و كفر هست ، مبارزه هست و تا مبارزه هست ، ما هستیم  ما بر سر شهر و مملكت با كسى دعوا نداریم  ما تصمیم داریم پرچم «لا اله الّا اللَّه» را بر قلل رفیع كرامت و بزرگوارى به اهتزاز درآوریم !!
و امروز مصداق شرک و کفر امریکا و اسرائیل است و یکی از راههای مبارزه با شرک و کفر اعلام برائت و بیزاری است که ما با شعار مرگ بر آمریکا و اسرائیل اعلام میکنیم !!!
آقایان مگر خواب این را ببینید که شعار مرگ بر آمریکا را تعطیل کنیم !!

رهبر معظم انقلاب : جوانان انقلابی و متعهد به کارهای فرهنگی خودجوش خود که ازبسیاری ازآنها اطلاع دارم،ادامه دهند.

حسن روحانی: اینکه هرکسی از هرگوشه‌ای هر کاری را که خودش تشخیص می‌دهد به عنوان کمک به فرهنگ انجام دهد، اختلاف رابیشتر می‌کند و وفاق و انسجام ملی را ازبین می برد


+ وقتی جملات و صحبت های حضرت آقا و دولت و شخص روحانی رو با یکدیگر مقایسه میکنیم میبینیم چقدر جملات در تضاد یکدیگر هستند !
البته قیاس در این جا مع الفارق است چون حضرت آقا اصلا قابل قیاس با این اشخاص نیستند !

یک نفر بر گرد مولا با سپر چرخیده بود

بهتر است اینکه بگویم با پسر چرخیده بود

سرنوشت شیعه را جور دگر می زد رقم

در به سمت داخل کوچه اگر چرخیده بود

آمده مولا به پای خویش بیعت کرده است

درتمام شهر اینگونه خبر چرخیده بود

تاهمین اندازه می گویم که از بس ضرب داشت

یک نفر سیلی زد اما پنج سر چرخیده بود

می شد از طرز قدم هایش بفهمی با شتاب

دور خود در عرض کوچه یک نفر چرخیده بود

آنکه مصداق شریف جمله ی لولاک..."بود

سمت پهلویش چرا لولای در چرخیده بود؟؟




موضوع :
مذهبی , اجتماعی , سیاسی , 

تو حجره نشسته بودم که اومد و بدون حال و احوال کتاباشو برداشت و رفت کلاس ، اولین بار بود که اینطوری میدیدمش ، تا حالا نشده بود که بدون احوالپرسی و شوخی کردن از پیشم بره ! کلاسش تموم شد و اومد تو حجره ، چهرش ناراحت بود ! رفت یه گوشه ای نشست و هندزفری رو زد تو گوشش ، به خودم گفتم حتما از چیزی ناراحته ، بزار راحت باشه ! چند لحظه یک بار زیر چشمی نگاش میکردم ، خیلی ناراحت به نظر میرسید ، بعد از چند دقیقه دیدم که آروم آروم داره اشک میریزه !! دیگه نتونستم جلوی خودمو نگه دارم رفتم پیشش و هندزفری رو از گوشش بیرون کشیدم و گفتم چی شده امیر حسین !! گفت چیزی نشده اذیت نکن ، دوباره هندزفری رو کرد تو گوشش ، گفتم یعنی چی چیزی نشده !! پس چرا داری گریه میکنی ! گفت تورو خدا راحتم بزار حوصله ندارم ، دیگه چیزی بهش نگفتم و از حجره رفتم بیرون ....

یک هفته از این قضیه گذشت ، هر روز ناراحت تر به نظر میرسید حال و حوصله ی درس نداشت دیگه شوخی نمیکرد نمیخندید خیلی عوض شده بود !! گفتم امیر حسین چرا چیزی نمیگی !! چی شده بهت !

مکثی کرد و گفت میخوام خانمم رو طلاق بدم !! باورم نمیشد ، گفتم شما که چند ماه بیشتر نیست عقد کردید ، چرا طلاق ؟؟ گفت خانمم خیلی نامرده !! گفت تازه فهمیدم خانمم دوست پسر داره با یه پسری رفت و آمد داره !! بهم دروغ گفته ، زد زیر گریه و گفت من 23 سالمه تا حالا به نامحرم نگاه نکردم تا حالا با دختری بدون ضرورت حرف نزدم تا حالا حتی فکر هم نکردم با دختری دوست بشم !! حالا چطوری میتونم قبول کنم همسرم با پسری رابطه داشته باشه !! نمیتونم با خودم کنار بیام که با چنین دختری زندگی کنم ، برام قابل قبول نیست ، نمیتونم تحمل کنم ...

هر چی سعی کردم تا چیزی بهش بگم که آرومش کنه اما نتونستم ....

اولین باری بود که هیچ حرفی برای گفتن به امیر حسین نداشتم ....

+ حضرت آقا فرمودند کسانی که مرز ها رو با دشمن کمرنگ میکنند خدمت نمیکنند حالا خود قضاوت کنید این دولت مرزها را پر رنگ میکنند یا کم رنگ !!

+ آقای هاشمی به گمانم حالتان خوب نیست ........

+ در این هیاهوهای سیاسی داخلی و خارجی خوب مردم مسلمان و مظلوم میانمار را فراموش کرده ایم ، دوباره مسلمانان میانمار را دارند قتل عام میکنند !

دوستان فضای مجازی بی تفاوت نباشید ....

+ حرف های خنده دار میزنند اشتون می آید ایران صبح بلند میشود میرود دیدار فتنه گر ها و کسی نمیفهمند انگار یک فرد معمولیست که کاری با کارش نداشته باشند !!

+ در این چند وقت که نبودم فک نکنید دور از فضای مجازی و کاری بودم در یک نوع دیگر از فضای مجازی مشغول به کاریم شدیدا ....

+ زندگی تاهلی با برکت است حتی عبادت هایش .....


این روزها شادی و غم ، فرقی برایم ندارد
بی تو بهشت و جهنم ، فرقی برایم ندارد
وقتی قرار است انسان ، بازنده باشد همیشه
دعوای شیطان و آدم ، فرقی برایم ندارد
من یک بیابان خشکم ، بی حاصلم ، شوره زارم
رگبار و باران نم نم ، فرقی برایم ندارد
مانند تهمینه هستم ، بازنده ی هر دو صورت
پیکار سهراب و رستم ، فرقی برایم ندارد
دستم به دامانت ، ای عشق ! کاری کن امشب بمیرم
دست و تو با ابن ملجم ، فرقی برایم ندارد




موضوع :
دل نوشته , اجتماعی , مذهبی , 

عزیزی میگفت خداوند ما را برای عبادت نیافرید !! خداوند ما را خلق نکرد تا فقط نماز و روزه و امثالهم انجام دهیم !! او میگفت نماز را که همه ی ملائک میخواندند !! عبادت هایشان بسیار طولانی بود رکوع  هایشان هزاران سال طول میکشید سجده  هایشان که دیگر هیچ !! خیلی بهتر از ما خدا را عبادت میکردند .
میگفت خداوند ما را برای گریه آفرید !! هدف از خلقت ما گریه کردن بود !! خدا ما را آفرید تا اشک بریزیم !! گریه کردن نعمتی بود که خداوند در جان و دل ما نهاد . گریه کردن بهانه ی خوبیست برای خدایی شدن ، برای آسمانی شدن ، برای از غیر بریدن و به خود رسیدن و از آن هم به معبود رسیدن .
میگفت تا میتوانید گریه کنید تا میتوانید اشک بریزید ، به هر بهانه ای که شده اشک هایتان را جاری کنید ، به چشمهایتان التماس کنید تا اشک بریزند ، همین اشک ها هستند که برایمان آبرو می اورند ، حضرت آدم را یادتان هست چقدر عبادت کرد تا بخشیده شود اما نشد ولی تا هنگامی که اشک بر گونه هایش جاری شد خداوند اورا بخشید ، از خطای او درگذشت !!

+ این حرف را هم از من به یادگاری داشته باشید !!
همیشه به کارهایتان جهت خاص بدید و جهت دهی كنید اموراتتان را!
یکی از این جهت دهی ها همین گریه کردن و اشک ریختن است ، زین پس اگر به هر دلیلی و بهانه ای گریه کردید و اشک از چشمهایتان جاری شد، در نظرتان سختی های اهل بیت را در نظر بگیرید و برای سختی اهل بیت اشک بریزید ، اگر برای درد جسمی گریه میکنید حضرت سید الشهدا را در نظر بگیرید ، اگر برای سختی های روحی اشک میریزید حضرت زینب را به یاد آورید ، اگر از دست آزارهای دیگران اشک میریزید وجود نازنین حضرت رقیه را تصور كنید.... خلاصه اگر اشکی جاری شد، متصلش كنید به اقیانوس نجات بخش اهل بیت تا اشک هایتان معجزه کند !


+ فراموش نکنید دوستان اسلام ما اسلام سیاسیست +

خطی کشید روی تمام سوال ها
تعریف ها ، معادله ها ، احتمال ها
خطی کشید روی تساوی عقل و عشق
خطی دگر به قاعده ها و مثال ها
خطی دگر کشید به قانون خویشتن
قانون لحظه ها و زمان ها و سال ها
از خود کشید دست و به خود نیز خط کشید
خطی به روی دفتر خط ها و خال ها
خط ها به هم رسید و به یک جمله ختم شد
با عشق ممکن است تمام محال ها






موضوع :
دل نوشته , مذهبی , 

به دوستان نزدیک بار ها گفته ام که این دولت هدف و قصدش آسب زدن و خدشه دار کردن نظام و حکومته و این سیاسی بازی ها بهانه است !!
دوستان تا میتوانید هوشیار باشید این افراد همان کسانی هستند که سال 88 فتنه ایجاد کردند و اصل ولایت فقیه را زیر سوال بردند و هدفشان ولایت فقیه بود !
حالا همین ها دوباره سر کار آمده اند ، اما همین ها نمیفهمند که همان دستی که 34 سال این انقلاب را حفظ کرده زین
پس هم حفظ میکند !!


+ به لطف خداوند  و نگاه گرم اهل بیت و عنایت خاصه حضرت زهراء سلام الله علیها متاهل شدیم .....
+ ما بی سواد هستیم +





+ خیلی وقاحت میخواهد چشم در چشم مردم بیندازی و دروغ بگویی ، این وقاحت را روحانی و دولتش عملی کرد !
+ یکی دیگر از ننگین ترین روزهای ایران رقم خورد ، سانتریفیوژ های نطنز و فردو
پلمپ شد ، به همین سادگی ! چشم شهدای هسته ای روشن !
+ بی تدبیری احمدی نژاد را به حماقت و ذلالت روحانی ترجیح میدهم !



.
.
.

نحن أبناء الزمان
.....


+ بخشی از خاطرات گروه جهادیمان + یادش بخیر ....

به غروب افتاب که نزدیک میشدیم میشد برخورد قطرات باران رو بر گونه ها حس کرد ! باران نم نم شروع به باریدن کرد ! غروب بسیار زیبا و نازی داشت ، باران که می بارید زیبایی غروب رو دوچندان میکرد ! چه لذت بخش بود زیر باران غروب را به پایان رساند ! خودتان میدانید که غروب و دلتنگی ملازم یگدیگرند ، غروب که بیاید دلتنگی هم می آید ، دلتنگی که بیاید اشک هم می آید ! اشک که بیاید دل میشکند ، دل که بشکند بوی عطر سیب می آید ، بوی عطر یاس می آید !! غروب که میشد همه دل تنگ میشدیم ، همه با خود خلوت میکردند هرکس میرفت در گوشه ای مینشست ، نمیدانم چه به روز بچه ها می آمد که دیگر نای کار کردن هم نداشتند ، دیگر نمیشد شوخی کرد حال خندیدن هم نداشتند ، حالشان همچون بچه ای بود که در میان شلوغی ها مادرش را گم کرده است و هی به این سو و آن سو مینگرد ! به یک بهانه بند بودند تا زیر باران اشک بریزند و اشکشان با باران یکی شود و کسی نفهمد که گریه میکنند ! همه چشم انتظار و منتظر بودند !! منتظر کسی که بیاید و یک خسته نباشید بگوید دستی به سرمان بکشد وگرد و خاک لباسمان را بتکاند و کمی هم از حال خرابمان بپرسد ( آقا میدانم آرزوی بزرگیست اما خوب جوانیم و آرزو داریم ) ! من که نه اما بچه ها واقعا زحمت میکشیدند تلاش میکردند بیشتر از توانشان کار میکردند از خواب و خوراکشان میزدند اما باز نگران بودند که نکند مورد رضایت صاحب امر قرار نگیرد ! نکند آقا از دست ما راضی نباشد !! نکند کارهایمان برای رضای خدا نباشد .... غروب که با این حس به پایان میرسید همه منتظر اذان بودیم تا جانی تازه کنیم ، وضو میگرفتیم و راهی مسجد میشدیم در بین راه گاه گاهی این بیت را با خود زمزمه میکردم : سر را به زمین نهاده ای بهر نماز ، آن را به زمین بنه که در سر داری !!


این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


وجود مختص خداوند است و اوست که همیشه می ماند و ماندگار است و هر چه غیر خداوند وجود ندارد و عدم است , یعنی ماندگاری ندارد ! و همچنین هر چه که در راستای خداوند و امر او باشد به دلیل اصل وجود , وجود پیدا میکند و ماندگار میشود و هر چه هم که در راستای خداوند و امر او نباشد وجود پیدا نمیکند و ماندگار نیست ! اگر میخواهیم کارها و افعال یا هر چیز دیگر از ماندگار بماند باید برای خداوند باشد وگرنه اگر برای غیر باشد دیگر ماندگار نیست ! زیرا هرچیزی که برای خداوند باشد یا متصل به او  باشد میرود زیر بیرقش و وجود پیدا میکند و وجود محال است به عدم تبدیل شود ! در طول تاریخ بسیار دیده ایم و شاهد بوده ایم کارهایی را که برای خدا بوده و ماندگار شده و کارهایی که برای غیر بوده و از بین رفته !
در تاریخ شاعران مختلفی آمده اند و رفته اند اما شعر عده ای ماندگار شده است و دلیلش هم این است که برای خداوند سروده شده و لذا وجود پیدا کرده است .
کتاب های زیادی نوشته شده که بسیاری از آنها فراموش شده اند , کارهای بزرگی صورت گرفته اما بعد از مدتی فراموش شده , خدمات خوبی انجام شده اما همه فراموش شده ...

+ شهید نمونه ی بارز و آشکار قدم برداشتن برای خداست! شهید اگر خدایی نبود ماندگار نمیشد +
+ اگر میخواهیم عشقمان ماندگار باشد باید خدایی و یا در راستای اوامر الهی باشد +

گاهی اوقات اینقدر منیت وجودمان فوران میکند که فکر میکنیم برای خودمان کسی شده ایم و شده ایم یکی از بهترین بندگان خدا ، شده ایم عبد صالح خدا ، خود را از دیگران بهتر میدانیم و دیگران را گناهکار و نافرمان خطاب میکنیم و نگاهمان به دیگران از بالا به پایین است !
اما همه ی این فکر و تصور ها و خود برتر بینی ها جز خیالات و تصورات واهی ذهن ما نیست و هیچ واقعیت بیرونی ندارد ! خیلی از گناه نکردن های ما سالبه ی به انتفای موضوع است برای تک تک ما ، یعنی هیچ گونه موقعیت گناه کردن پیش نمی اید تا امتحان شویم و خود را محک بزنیم اما در ذهن خود تصور این را داریم که اگر در موقعیت گناه قرار بگیریم سربلند بیرون می اییم ، عجب خوش خیال هستیم اگر نوع زندگی و محیط ما پر و مملو از گناه بود و خود را نگه داشتیم باید به خودمان ببالیم نه آن زمانی که در معرض هیچ گناهی قرار نمیگیریم و خود را برتر میدانیم !
این را هم خیلی از ما نمیفهمیم که گناه ها نسبت به آدمها و اشخاص و محیط متفاوت است ، مثلا خیلی از ما شاید مرتکب دزدی یا قتل ، خوردن مسکرات و امثالهم نشویم فقط به دلیل محیط زندگی اما به راحتی مرتکب گناه های مثل غیبت ، نگاه به نامحرم ، شوخی با نامحرم ، زدن تهمت و حرف گویی بر علیه دیگران ، تجسس و دخالت در امور شخصی دیگران و هزاران گناه دیگر که در بین ما کم و بی توجه جلوه داده شده  و به راحتی هم مرتکبش میشویم !!

از چشمهای من هیجان را گرفته اید
این روز ها عجیب خودتان را گرفته اید
با این سکوت و نگاه و غضب به چشم
حرف و کلام و دهان را گرفته اید
حرفه بدی نمی زنم اما شما به فحش
از این غزل تمام بیان را گرفته اید
خانم جسارت است ببخشید یک سوال
با اخمتان کجای جهان را گرفته اید؟
خانم شما که درس نخواندید پس کجا؟
کی ؟ دکترای زخم زبان را گرفته اید؟
باشد قبول نامه دگر من نمی دهم
آخر چرا کبوترمان را گرفته اید؟
بر مانیامده دل کندن از شما
آخر شما تمام زمان را گرفته اید



تعداد صفحات : 9

 | 1 |  2 |  3 |  4 |  5 |  6 |  7 |  ... | 
مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ   |   Designed By Ashoora.ir